عمو پورنگ;مرد کودک


+ بچه های دیروز


قسمت دوم : پلنگ وارد میشود (((((((( بزودی ))))))))

بنام آنکه جان را فکرت آموخت

سلام دوستانم

بخاطر گزارش های جامع وکاملی که از دیدارتان با عموی خوبمان  و فضای نمایشگاه برایمان گذاشتید بی اندازه ممنونم..

راستش این بار گزارش هایتان بحدی دقیق ، ملموس و نزدیک بود که انگار کسانی هم که نتوانستند در نمایشگاه حضور داشته باشند واقعا آنجا بودند. فکر می کنم این اتفاق قشنگ بین من و بقیه دوستانی که  حضور در نمایشگاه برایشان میسر نبود  یک احساس مشترک است.

بنظر من  در طی تاریخ وب نویسی بچه های عمویی،زیباترین و تاثیر گذارترین بخش آن:  دیدارهای بیاد ماندنی در این نمایشگاه و نوشتن دیدارهای قشنگ عمویی است.

طی این پست گلچینی از دیدارهای شما دوستانم را قرار میدهم.تا هم نهایت سپاسگزاری از شما دوستانم را بجای آورده باشم و هم اینکه  دوست دارم این خاطره زیبا نیز همچون خاطرت خوب این چندساله در بخشی از این دفتر مجازی و مهم تر از آن در ضمیر ذهن و قلبمان حک شود.

http://s1.picofile.com/file/7287860535/amoo.jpg

بیتا در کنار عموپورنگ وامیرمحمد:

 

مامان بیتا :درکل یک روز عالییییییییییییییییییییییییی داشتیم .بابای بیتا یک هفته ای رو تهران بود و درگیر نمایشگاه های حجاب و یافت آباد .بیتا هم خیلی بهانه بابایی رو داشت تا اینکه روز یکشنبه که تماس گرفت گفت از آقای آقاجانزاده سوال کردم و ایشون گفتند که عمو وامیرمحمد روز دوشنبه حتما در نمایشگاه هستند .این شد که ماهم باخوشحالی صبح زود راهی تهران شدیم .اول بازدیدی از کل نمایشگاه کردیم اکثر غرفه های نمایشگاه مرتبط با سیسمونی بود ونظر بیتا رو خیلی جلب نکرد .بعد بیتا به عکاسخانه عموپورنگ رفت و عکس انداخت و دی وی دی سه قلوها رو هم خرید . بعد هم رفتیم ناهار و نمازو استراحت………تقریبا ساعت های ۳٫۵ بود که عمو اومدن و اونقدری جمعیت زیاد بود که ما از جلو رفتن صرف نظر کردیم وصبر کردیم ودرفرصتی که کمی فقط کمیییییییییییی خلوت شد رفتیم پیش عمو ولی نمیدونم چرا بیتا خجالت کشید :> بعد هم که عکس هایی که دیدید……..

منبع: کلیک کنید :)

برای دیدن تصاویر در سایز اصلی روی آنها کلیک نمایید.

ادامه مطلب را اینجا بخوانید.کلیک کن :)

**بچه ها وب نغمه رو حتما سر بزنید کلیک کنید ;) **

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
comment نظرات () لینک

+ شبکه کودک «عموپورنگ» از فردا آغاز می‌شود

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران

 

سرویس: تلویزیون و رادیو

 

مسلم آقاجان‌زاده از پخش دی‌وی‌دی اولین قسمت از مجموعه‌ی «عموپورنگ» تحت

عنوان «سه قلوها» خبر داد.

تهیه‌کننده «عموپورنگ» در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس تلویزیون خبرگزاری

دانشجویان ایران(ایسنا)، با بیان اینکه پس از یک سال انتظار، عموپورنگ

وارد شبکه نمایش خانگی شد، خاطرنشان کرد: بعد از مدت‌ها انتظار که قول آن

را سه ماه پیش به مردم داده بودیم،‌ مجموعه شبکه کودک عموپورنگ آماده شده

است و قسمت اول آن از فردا به بازار ارائه می‌شود.

وی ادامه داد: قسمت اول این مجموعه از فردا پخش می‌شود و در ادامه

قسمت‌های دیگر آن نیز با فاصله‌ی ۱۰ الی ۱۴ روز پخش خواهد شد.

این تهیه‌کننده اضافه کرد: فصل اول این DVD شامل هشت قسمت است که

کلیپ‌های موسیقی‌ و مجموعه نمایش «عموپورنگ» را شامل می‌شود.

آقاجان‌زاده همچنین درباره‌ی موضوع این مجموعه دی‌وی‌دی توضیح داد: در

این مجموعه، «عموپورنگ» قصد تاسیس یک شبکه کودک را دارد که به دنبال آن

اطلاعیه و آگهی می‌دهد که مجری کودک می‌خواهد‌، سه گربه عروسکی به

نام‌های پیشی مانکن‌، پلنگ و ملنگ هر کدام با فرهنگ‌های مختلف به

عموپورنگ مراجعه می‌کنند و با عنوان «سه قلوها» در این برنامه وارد

می‌شوند که به دنبال آن دردسرهایی برای عموپورنگ ایجاد می‌کنند.

انتهای پیام

منبع: ایسنا

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment نظرات () لینک

+ اخبار جدید

http://ec.cdn.cincopa.com/amoopurang1.jpg?o=1&id=0&res=8&h=f320fiq31mhoutyn5sx0yjklwl3ikwcx&cdn=ec&t=y&pid=199967&ph=oyujs14rw4bjykgx1il1fogt33enon0j&d=AAAAyAwmWLAAAAAAAAc_OGJ

 بنام خدا

دوستان سلام

روز ۱۴ بهمن ماه ،یعنی جمعه همین هفته افتتاحیه ی نمایشگاه کیتکس می باشد.

همانطور که مطلع هستید در این نمایشگاه غرفه ی عموپورنگ نیز فعال می باشد.از آنجاییکه اکثر دوستان و والدین محترم ابراز لطف داشته اند برای بازدید  از نمایشگاه ،بدینوسیله به اطلاع می رسانم از روز شنبه ، ۱۵ بهمن ماه سعی خواهم کرد ساعاتی را در غرفه ی عموپورنگ حضور داشته باشم.

نکته دیگر که باید بگویم ؛تشکر صمیمانه و صادقانه از والدین محترم است که بنوعی با پیام هایشان بنده را مورد تفقد و توجه قرار داده اند.بدون شک فرزندان دلبند شما از طریق همین دی وی دی های جدیدم می توانند با عموپورنگ آشنا شوند و من نیز این آشنایی را مرهون فداکاری شما والدین عزیز هستم.

مطلب دیگری که باید به آن اشاره کنم این است: بچه هایی که در شهرستان زندگی می کنید ،فرقی ندارد چه تهران باشید، چه قم،چه اصفهان ،چه مشهد ،چه اهواز و…

مهم این است  که من به همه شما ارادت دارم و اگر چنین امکانی وجود ندارد که در شهرتان شمارا زیارت کنم بجای آن  از طریق نوشته هایم در سایت و یا پیام هایم از طریق دوستانتان که اتفاقی در برخی از همایش ها و یا نمایشگاهها می بینم ،بشما ابلاغ می کنند و این مساله خود بنوعی ثابت می کند که به فکر شما عزیزان نیز هستم.

و اما نکته آخر اینکه :کار جدید من در قالب ۸ دی وی دی قرار است بصورت هفتگی یا دو هفته یکبار به بازار عرضه شود.لذا دی وی دی شماره ۱ ظرف دو-سه روز آینده بدستتان خواهد رسید،که من درپست بعدی بیشتر در ارتباط با انگیزه ام از این کار برای شما توضیح خواهم داد.

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)


نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment نظرات () لینک

+ فرشته ی آسمانی

بنام خدا

سلام بچه های عزیزم

به بهانه ی روز تولد مادرم می خوام چند سطری براشون بنویسم.

مادری دارم از جنس باران ،پاک و زلال

مادری از جنس خورشید،نورانی و گرما بخش

از سلاله سادات،پاک و مطهر

هرروز صبح که می خوام از خونه بیرون بیام برام آیت الکرسی می خونه.

و هرشب سر نمازش برام دعا می کنه.

اون خیلی مهربونه،با اینکه بزرگ شدم اما هنوز بعضی وقتها سرمو روی پاهاش میذارم و موهامو شونه می کنه و بعضی وقتها حتی پشتم رو خارش میزنه.

دستهاش پر از سخاوت و آرامشه،حتی  بعضی وقتها که میرم مسافرت جای منو پهن می کنه و بقول خودش بجای خالی ام نگاه می کنه و از دوری ام میزنه زیر گریه.

انقدر مهربونه که با وجود لباسشویی هنوز بعضی از پیراهن هام رو با دستش می شوره که مبادا خراب بشه.

اون انقدر ساده و بی توقعه که هدیه ی پارسال تولدش  رو که یک انگشتر بود بعنوان یادگاری کنار گذاشته که همیشه در نزد من بمونه!

اما امسال براش یه روسری خریدم ! و امشب که اون رو بهش هدیه کردم با دست خودم روسری رو سرش گذاشتم و با لبخندی گفت:  “الهی عاقبت بخیر بشی مادر”

بعضی وقتها دلم خیلی می گیره! آخه هرسال که  به عمرش اضافه میشه اون پیرتر میشه و توانایی هاش رو از دست میده!

جدیداً هم از درد قلب و درد پا و ضعیفی چشمهاش خیلی رنج می بره.اما چون میدونه من حساسم جلوی من تظاهر به خوب بودن  می کنه!

خدایا! کاش میشد قلبم رو ،پاهام رو ،و چشمهام رو به مادرم هدیه میدادم،تا اون بیشتر از زندگی لذت ببره.

آره بچه ها همه مادرها فرشته های آسمونی هستند.مامان فاطمه ی منم یکی از اونهاست.

مادر عزیزم تولدت مبارک! 

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
comment نظرات () لینک

+ کیتِکس

http://irandex.ir/Upload/Images/kitex/kitexbanner%20copy.jpg

جهت مشاهده تیزر تبلیغاتی، اجرا شده توسط عمو یی مون اینجا یا روی عکس زیر کلیک کنید.

http://s1.picofile.com/file/7266206234/0.png


 

نسخه کم حجم تیزر اینجا کلیک کنید دانلود شود.

http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net17.gif

پی نوشت:این پست دلنشین و بامعنای مهدیس رو  حتما بخونید. کلیک کنید;)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ یاس های سپید

http://s2.picofile.com/file/7261786020/12.jpg

 

یاس های سپید – برداشت آزاد از زندگی» ل-عباسی »۲بهمن ماه ۱۳۹۰

در کوچه تنهایی،چند قدم مانده به روح ِ زندگی ،سکوت مرگباری حکم فرماست!

چه خلوتگاه تنگ و تاریکیست..

گویی هر لحظه  قلبم را سخت می فشارد..

و روح تشنه ام را می آزارد.

صدایی از پشت سرم می آید؛

پله های پشت سرم هستند که بی محابا  سست شده اند و صدای قروچ قروچشان  خبر از فروریختنشان دارد.

آری !صدای ترک خوردن پله های پوچ عمرم است  که  سر به  سودا برداشته اند و گویی خیال فرو ریختن و خرد شدن را دارند.

رگهای درونم طنین آوای  نیستی را می نوازند و هر نوایی که به گوش می رسد نشانی ست از عدم..از نیستی وتهی بودن!

آه و فغان برخواسته، از اعماق سیاه وجود آدمهایی که پله های عمرم را با تبر بی مهری قلب تاریکشان می شکنند.

پاهای تاول زده ام را دیگر یارای رفتن نیست.

عمر از دست رفته ام دیگر بازنمی گردد!

دیگر با یاس های سپید همنشین نیستم!!

دیگر طعم عشق را نمی شناسم!

دستهای ناتوانم، کورمال کورمال دیوارهای تاریک کوچه تنهایی را لمس می کنند،

و بدنبال روزنه ی نوری می گردند..

 

که ناگاه؛

 

صدایی رسا ..رساتر از آن  ندایِ مرموزِ درون مرا به خود می آورد؛

“سهم ات از ماندن به پایان رسید!”

 

“برخیز ! برخیز و از دروازه هستی گذر کن!”

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ حدیث عمر

بنام خدا

فرا رسیدن ماه ربیع الاول مبارک

راست میگن: حدیث عمر آدم حدیث باد و برگ است!

همون برگی که یک روزِ بهاری روی شاخه ی درختی سبز و شاداب متولد میشه.

غافل از اینکه فاصله بین بهار تا پاییزِ عمرش شش ماه بیشتر طول نمی کشد که با یک چشم برهم زدن به پایان می رسد .

واو تبدیل به یک برگ زرد و خشک وبی جانی می شود که ناگزیر بایستی خود را بدست باد خزان بسپارد.

راست میگن: زندگی مثل جاده ای پرفراز و نشیب می مونه که بعضی جاهاش سرسبز و شادابه و قسمت هایی  از آن کویر و خشک!

اما تو! به هیچ کدام دل نبند! چرا که تا مقصد، راه بسیار است!

ای مسافر جاده ؛فراموش نکن برای رسیدن استوار باشی و مصمم!

چراکه :

 

” زندگی با صدا شروع می شود و بی صدا پایان می گیرد.”

 

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ خودمونی با عمو پورنگ

با سلام
عرض تسلیت دارم ایام شهادت امام رضا علیه السلام رو
در جواربارگاه رضوی نایب الزیاره شما دوستان هستیم وسپاسگذارم از زحمات شما
با توجه به فرمایش نبی مکرم اسلام که فرمود :ان فی الجنه دارا یقال له دارالفرح لایدخلها الا من فرح الصبیان براستی که در بهشت خانه ای قرار دارد که به آن ((خانه شادی)) گفته می شود. کسی به آن وارد نمی شود مگر آنکه دل کودکان را شاد کند
تلاش دوستانی چون عمو پورنگ(آقای فرضیایی)  ویا دوستان فیتیله به نوعی مصداق این فرمایش پیامبر است که گل لبخند را بر لبان کودکان می نشانند . با توجه به اینکه کودکان آینده ساز کشور هستند واز این بزرگواران در رسانه تاثیر پذیری عجیبی دارند لذا به عنوان یک  کارشناس کودک ونوجوان چند سوال به ذهن میرسدکه مطرح میشود امید است که بتوانم پاسخ بگیرم
۱: چرا در ویژه برنامه های مذهبی (مناسبتها ) کیفیت برنامه  ها پایین می آید به لحاظ انتقال محتوی به کودکان دچار ضعفهای زیادی است  ؟
۲:به راستی اگر موسیقی را از برنامه های عمو پورنگ وسایر عموها وخاله ها بگیرند اگر نبود شهرت اینان بازهم توان نشاندن گل لبخند را برکودکان داشتند ؟؟(توانمند بودن)
نمیتوان منکر نقش موسیقی بر روح وروان کودکان شد اما نباید این عامل تبدیل به یک مسئله خیلی مهم شود که محتوی اصلی برنامه به حاشیه می رود وموسیقی تبدیل به یک اصل در برنامه میشود
۳: با توجه به اینکه قشر زیادی از مخاطبان بیننده برنامه این بزرگواران(عموها) هستند کاش به لحاظ های مختلف سازندگان این برنامه ها شجاعت به خرج می دادند که برنامه خودشان را در یک ویژه برنامه از سوی خودشان در بوته نقد کارشناسان کودک (اعم از کارشناسان مذهبی در فضای رسانه و سایرکارشناسان قرار دهند ) چرا که اگر نقدمنصفانه وبا راهکار صورت بگیرد قطعا در تربیت فرزندانمان که مخاطب رسانه وبرنامه های کودک هستند موثر خواهدبود.

منبع :پرسمان کودک

بنام خدا

نوشته ی بالا لطف و محبت یکی از دوستان کارشناس است که بنده ضمن تایید و تشکر از ایشان ،صادقانه می گویم که بایستی یک بازنگری و تامل جدی داشت.

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)


نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ ارزش بودن

بنام خدا

از جام جم تا دفتر جدیدم ۷-۸ تا کوچه بیشتر فاصله نیست.برای همین آن روز عصر تصمیم گرفتم این مسیر را قدم زنان طی کنم.تا هم از هوای سرد زمستانی وهم از مناظر خیابان ودیدن آدمها لذت ببرم!نرسیده به پارک ملّت بود که صدایی از پشت سر به گوشم رسید: عمو..عمو..سلام!

لحظه ای برگشتم و دیدم دوتا پسر و دختر که سنشان بین ۲۰ تا ۲۱ بود به همراه کیفی که در دست داشتند روبروی من ایستاده اند!با لبخندی سلام کردم و گفتم :چی شده؟!

خندیدن وگفتن : ما خجالت میکشیم بگیم ..آخه از بچگی بیننده برنامه هاتون بودیم!:&quot;/> blushing” /></h3>
<h3 style=ما برادرو خواهر دوقلوایم که جفتمون هم دانشجوهستیم.راستش عمو وقتی دیدیمتون باورمون نمیشد که خودتون باشید! :-O surprise

خنده ای کردم وگفتم منم باورم نمیشد که شماها انقدر بزرگ شده باشید و منو هنوزهم  بخاطر داشته باشید! :) happyهمین لحظه برادره یه قلم وکاغذ جلوم گرفت وگفت :”امضا”B-) cool

با تعجب گفتم: پسر بزرگ شدی امضا دیگه چیه؟! :-O surprise

بلافاصله خواهره گفت:” تازه برای منم باید امضا بزنید!” ;;) batting eyelashes

خندیدم و گفتم :باشه! امضایی میدم که تا آخر عمر براتون عموپورنگ باقی بمونم..:D big grin;) winking

بعد از اون ،آنها  چند قدمی من رو در مسیر همراهی کردند و دربین صحبت هاشون نکات جالبی  بنظرم رسید!:&gt; smug

از جمله اینکه خواهره می گفت : “عمو مدتیه شمارو تو قاب جادویی نمی بینیم!” :-&lt sigh

و برادرش بلافاصله می گفت : “مهّم نیست عمو حتما برنامه داشته باشه!مهّم بودن عمو تو ذهن وخاطرات ماست.” &gt;:D< big hug

شنیدن این جملات من رو خیلی امیدوار کرد.چون همه ما آدمها بفکر بودن و ماندن  هستیم..یا اینکه چطوری میتوانیم همیشه در اذهان  دیگران زنده باشیم!

اون روز به این نتیجه رسیدم گاهی نبودن هم می تواند دلیل بودن باشد!بشرط اینکه عملکرد و تلاشت را دیگران مثبت ارزیابی کنند!یاد جمله یکی از دوستانم افتادم که  چند روز پیش بصورت پیامک برایم فرستاد که :

“ارزش بودنت را از نبودنت می توان فهمید “

اینجا و اینجا کلیک کنید.

 

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ صفحه سپید

بنام خدا

صفحه سپیدِ چون برف گفت:”من پاکیزه و سفیدم و برای همیشه پاکیزه می مانم!من ترجیح می دهم که سوزانده شوم و به خاکستر سپید تبدیل گردم،تا اینکه اجازه دهم سیاهی به من نزدیک شود و پلیدی مرا لمس کند!”

شیشه مرکب صدایش را شنید و در دل سیاهش خندید ولی ترسید و به او نزدیک نشد.

قلم های رنگارنگ هم صدایش را شنیدند و اصلا به او نزدیک نشدند و به این نحو ورقِ کاغذِ سفید،چون برف پاکیزه و سفید ماند ولی خالی از نوشته..

بچه های عزیزم سلام.متن بالا برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه نوشته ی«جبران خلیل جبران »می باشد. با اینکه این کتاب را چندبار مطالعه کردم اما انقدر جالب و آموزنده است که ترجیح می دهم دوباره آن را بخوانم.

در بخشی دیگر از همین کتاب نوشته ی بسیار زیبایی وجود دارد که خواندن آن خالی از لطف نیست.بخصوص برای شما بچه هایی که مطالب غنی و ارزشمندی در وبلاگ هایتان می نویسیدکه نشان از شعور و درک بالای شما بچه های عزیزم دارد.به همین منظور قسمتهایی از آن نوشته را بشما دوستان تقدیم می کنم؛

“ای ایمانِ من ،ای معرفتِ سرکش و توانایِ من ،چه سان بر بلندای تو دست یابم؟ و خود را با تو خویشتن ِ برترِ انسانِ عادی بر گسترده ی آسمان ببینم؟آری ای ایمان صبورِ من!!

آری ! من بسته ی زنجیرهای آهنین در قعرِ این زندان کوچکم، حصارهایی از گوشت و استخوان مرا از تو جدا می سازند و نمی توانم با تو به بیکران ها پرواز کنم جز اینکه تو از قلب من به اوج آسمانِ بیکران پرگشایی، و تو همیشه در اعماقِ قلبِ دردمندِ من جای داری و من به این امر راضی و خشنودم!”

 

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱
comment نظرات () لینک

+ گل های کاغذی

بنام خدا

چند روزی بود که پشت سرهم زنگ می زد و پیشنهاد می کرد که حتما باهم بریم به یک مکانی سر بزنیم!

هرچقدر هم اصرار می کردم کجا؟نمی گفت!

تا اینکه یکی از روزهای هفته ی قبل باهاش قرار گذاشتم و با ماشین اومد دنبالم.

توی مسیر بهش گفتم : مرد حسابی اگر می خواهی سورپرایزم کنی تولدم مرداد ماه بوده..دیر جنبیدی!

خندید و گفت: امروز تازه متولد میشی ،خبر نداری!

از خیابان هایی که می گذشتیم متوجه شدم در منطقه ای از جنوب غربی تهران قرار داریم.خلاصه همینطور که لحظه ها سپری می شد کنجکاوی و هیجان من هم بیشتر می شد .تا اینکه به محله ی ابوذر تهران رسیدیم و ،اون جلوی یکی از ساختمان ها ماشین رو نگه داشت!

چشمم به تابلوی سر در اون ساختمان افتاد که نوشته بود ” مرکز بهزیستی و شیرخوارگاه….”

برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم: مرد حسابی خب از اون اولش می گفتی قراره اینجا بیاییم!!

ترسیدی من قبول نکنم؟!

و اون با لبخندی گفت: نه عزیزم!این یکی با همه جا فرق می کنه!بریم داخل تا خودت ببینی!

وقتی وارد سالن شدم،دختر وپسرهای ۳-۴ ساله ای رو دیدم که یک دفعه ای عین جوجه از تو اتاق دویدن طرف من و همکارم.

باورم نمیشد که اونها اینقدر صمیمی و مهربان با من برخورد داشته باشند!چون معمولا بچه های ۳ یا ۴ ساله کمی دیرتر با افراد بیگانه ارتباط برقرار می کنند!

نشستم کنارشان ،تک تک شان را نوازش می کردم و می بوسیدم.اما همه چی اونجا فرق می کرد!انگار نه انگار که اونجا شیرخوارگاه است.گویا همشون باهم خواهر وبرادر بودن یا نسبت داشتند.بخصوص مربیان مهربانی که مثل یک مادر از بچه ها مواظبت و ،تر و خشکشون می کردند.دراون بین بچه ها با ذوق و شادی از سر و کولم بالا می رفتند و جالب اینجا بود که اکثرشون می گفتند من تورو تو سی دی دیدم!که بعدا از طریق پرستارشان متوجه شدم منظورشون سی دی سفر بی خطر گذشته من بود!

جالب ترین اتفاقی که اونجا برایم رخ داد این بود که بچه ها بی ریا ومعصومانه از من میخواستند بغلشان کنم!یا کولشون بگیرم و یا تابشون بدم!

حتی اگر یکیشون رو بغل می کردم اون یکی خودشو به زانوی من می چسبوند و باهمان زبان الکن می گفت :”بغل..بغل…”

همونطوری که باهاشون بازی می کردم،چندتاشون مداد شمعی هاشون رو آوردند که من براشون نقاشی بکشم.یکی گل می خواست..یکی جوجه..یکی هم خونه!

در حین کشیدن نقاشی ناگهان یکی از اون بچه ها از پشت سرم روی مبل ،سرشو  رو شونه ام گذاشت .بی مقدمه گفت :ب”ابا برای منم نقاشی بکش!”یه لخظه تمام بدنم سرد شد ..بغلش کردم وبرای چند لحظه ای توچشمهاش نگاه کردم و اون دوباره گفت:”بابا!برام خورشید بکش!”بوسه ای بر پیشانی اش زدم و قطره اشکی از چشمم سرازیر شد که ناگهان امیر سهیلی گفت:”نگفتم امروز دوباره متولد میشی!”

بعد از اون به اتفاق امیر  با کاغذهایی که اونجا بود براشون گل های کاغذی درست کردیم.و اونها سرگرم و شاد از این بازی کودکانه ..

آره!با خودم فکر می کردم پدر ومادر چه نعمتی هستند!که ما قدرشون  رو نمی دونیم و چه پدر ومادرهای بی عاطفه ایی که قدر اون بچه ها رو نمی دونند!

دنیا !چقدر بی رحمی!

و روزگار!چقدر بی وفایی!

براستی برای اونها چه تقدیری رقم خورده!

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱
comment نظرات () لینک