عمو پورنگ;مرد کودک


+ عموپورنگ خان :-)

http://shiaupload.ir/images/78246086601776124543.jpg

 

بنام خداوند بخشنده ومهربان
سلام عموی مهربانمان :)
پست تاج محل خان رو چقدر با نشاط و پرشور نوشتین.. ;;)
عمویی معلومه کلی بهتون خوش گذشته ها…عمو؟؟ موقع خوردن اون فلفل ها و نون های همچون تکه های مذاب آتش فشان جای مارو هم خالی می کردین؟! :d
عموی هنرمندمون چقدر پوسترتون خوشیگلهههه شده…عمو کاش چندتا فلفل قرمز هم میزدین تو این پوسترتون اونوقت فلفل پستتون و پوسترتون تندتر میشد موقع خوندن پستتون ماهم زنگ می زدیم آتش نشانی :))
بچه ها راستش امروز که پست عمویی مون رو خوندم به این فکر می کردم که چقدر خوبه  ما عمو رو داریم..عمویی که با وجود دغدغه ها و مشغله های کاری و غیر کاری  همچنان بیاد ما برادرزاده هایشان هستند و اگر جایی فارغ از دغدغه های روزمره زندگی حتی به مدت چند دقیقه هم شادی رو مزه مزه کردند با نوشتن اون برای ما ..ما روهم در این خوشی شریک می کنند.. :x
ممنونم عمو..ممنویم عمو..همیشه عموی خوبمان بودین..هستید و خواهید ماند..
:
وی ویو نوشت :عمو پیام خوبتون تو وی ویو منو یاد این جمله زیبا از رسوال اکرم (ص) انداخت؛
پیامبر (ص)می فرمایند: همنشین خوب از تنهایی بهتر است و تنهایی از همنشین بد، بهتر است.
(بحارالانوار ج ۷۴/ص ۱۸۹)

ܓ✿عموی دل پاکمان  یلدا یتان مبارک :)

ܓ✿دوستان نازنینم یلدایتان مبارک :)

پی نوشت : وب میزگرد همراه با دلنوشته ای زیبا از مهسای بابا حتما سر بزنید اینجا کلیک کنید

نویسنده : ... ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات () لینک

+ شب یلدا

           

بنام خدا

سلام بچه های عزیزم

بالاخره طولانی ترین شب سال از راه رسید.

شبی همراه با هزاران خاطره و قصه های قدیمی!

شبی که شب نشینی در آن می تواند تا سالها بیاد بماند.

شب شنیدن خاطرات شیرین مادربزرگ و پدر بزرگ!

شب تفأل به حافظ و تکرار قصّه حسن کچل و نخودی !

شبی که بوی عطر سبزی پلو وماهی تمام فضای خونه رو احاطه می کند.

و سفره ی محبت با دستهای مهربون مادر چیده میشود؛

تا گلهای باغ زندگی کنارهم وباهم در نهایت عشق وصفا بشینند و لذت ببرند.

شب یلدا ؛شب همدلی و مرور قصه های عاشقی است

شب یلدا؛پلی است از قصه های قدیمی به خاطرات فردا

نویسنده : ... ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات () لینک

+ تاج محل "خان"

 

بنام خدا

سلام بچه ها

از اینکه این عنوان را برای پستم انتخاب کردم تعجب نکنید!

از شما چه پنهون دیشب به همراه یکی از دوستانم که به تازگی با همسرشون از هند به ایران آمدند رفتیم به یک رستوران هندی بنام “تاج محل “در یکی از مناطق شمالی تهران! جاتون خالی از اونجاییکه این رفیقمون خیلی دست ودلبازه به محض نشستن سفارش ۳-۴ نوع غذای معروف هندی رو داد.;) winking

که قبل از آوردنش گارسون هندی لطف کردند و دوتا قرص نان معروف هندی بنام روتی  برامون آورد که با خوردنش از دماغ و گوشمون آتش میزد بیرون ..بقول یکی از بچه ها می گفت :”زنگ بزن آتش نشانی” :D big grin

خلاصه چشمتون روز بد نبینه بعد از اون نون آتش زا رفتیم سراغ غذایی که وقتی توی دهانت میذاشتی انگار تکه هایی از مواد مذاب آتش فشان رو می خوردی.. زیر چشمی یه نگاهی به این زن وشوهر کردم و با تعجب دیدم انگار دارن نوشابه میخورند خیلی راحت وخونسرد و با لذت اون غذای تند هندی رو میل می کردند!!:-O surprise یه لحظه از شدت تندی غذا اشک تو چشمام جمع شد! 8-} sillyکه خانوم دوستم پرسید دهنتون سوخت؟! :-/ confusedمنم برای اینکه کم نیارم گفتم :نه! دلم سوخت! :D big grin کاش مادرمم اینجا بود.B-) coolدوستم خندید وگفت کم نیاری! :D big grin ما که می دونیم الان کبریت رو بزنیم رفتی هوا! >:) devil خلاصه کلی خندیدیم!:)) laughing تا اینکه صحبت از سینمای بالیوود شد و همسر دوستم از تولید جدیدترین فیلم هند خبر داد!که قرار شده تعدادی از خان های معروف سینمای هنداز جمله شاهرخ خان، امیر خان ،سلمان خان و..در اون بازی کنند !وقتی تعداد خانها رو می شمردن از مرز ۷ تا گذشته بود! /:) raised eyebrowsکه یه لحظه دوستم گفت ای بابا!! توهم که همش هی خان خان می کنی! /:) raised eyebrowsخب اگه اونا تو هند واسه خودشون خان دارند ماهم اینجا واسه خودمون داریوش جان داریم! بذار اونها با خانشون دلخوش باشند چکار داری غذاتو بخور!همون لحظه خانومش گفت :”عموپورنگ دوست داشتین جای یکی از اون خانها بودین؟” منم جواب دادم نه جان مادرت !ما همین داریوش خالی هستیم بسمونه بقیه اش پیش کش خودشون!

خلاصه دیشب برای چند دقیقه ای با خودم فکر می کردم چه خوب بود اسم این رستوران رو میذاشتن ؛

تاج محل “خان” :-? thinkingاون از غذاش که از بس تند بود برای خوردنش باید هفت “خان “رستم رو رد می کردی! اونم از سینماش که یه دفعه همه خان ها رو باهمدیگه جمع کرده بود!!  :D big grin

 

اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ... ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات () لینک

+ کوچه

 

به نام خدا

مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.

کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی  و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی…

یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت آشتی های کودکانه…

اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: “ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه”…..

سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…

شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که  این چنین بلند صدا می کرد:”مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم”..ولذت خوردن یک بستنی

قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…

شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب…

گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه…

یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …

صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی…

آره همین!

این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود.

چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی  رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بود

حتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…

راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟!

 

نویسنده : ... ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥
comment نظرات () لینک

+ دختر ِ عمو یا دختر عمو!

http://s1.picofile.com/file/7213655478/zhale81.jpg

بنام آنکه جان را فکرت آموخت

سلام عموی صبورمان

عمو بین برادرزاده های شما کسانی هستند که دیگر سن و سالشان از مقطع کودکی ونوجوانی گذشته وحالا بزرگسال شده اند.مثل من!

اما چقدر قشنگه  که گذر زمان  این احساس را تغییر نداده و همانطور پاک و دست نخورده به قوت خود باقیست..ما همچنان شمارا عمو صدا می کنیم و شماهم ما را دخترم خطاب می کنید!

عمو ما دخترانتان و بردارزاده هایتان  همیشه توی خاطراتمان شما را عمو دانستیم.چه زمانهایی که سن و سالمان کم بود و چه حالا که بزرگ شده ایم.و شما نیز همواره با صعه صدر مارا دخترم خطاب کردید و احساستان همیشه پاک و بی آلایش همچون نگاه یک عمو به برادرزاده هایش بوده وهست.

این احساس عمویی را شاید کس دیگری هم می توانست در قالب دخترم  دخترم گفتن ها به نفع خود تمام کند و البته که هرکسی نمی تواند در چنین نقشی فرو رود چرا که گذر زمان  عملکرد طرف مقابل و رفتاری که نشان میدهد را خیلی زود ،رو می کند.

عمو ما واژه “دخترم ” را نمی توانیم از هرکسی قبول کنیم ! فقط شمایید که مثل یک عموی واقعی مارا دخترم خطاب می کنید و از ماها برای خودتان یک دختر خوب ساخته اید.

من عمو ندارم ..اما شما همیشه جای خالی عموی نداشته ام را برایم پر کردین و درسهایی از زندگی را از شما آموختم که همچون چراغی پر نور راهنمایم در مسیر زندگی شد.و امروز با خیالی آسوده تر از همیشه همچنان شمارا عمو خطاب می کنم و از خداوند می خواهم درهر حالی مواظب شما عموی پاک و مهربانمان باشد و کمکتان کند به هرآنچه که لایقش هستید دست یازید و همواره پله های سعادت و ترقی را طی نمایید.امیدوارم سفر به شهر تبریز برایتان خاطرات خوب و بیاد ماندنی را به همراه داشته باشد.

عمو مثل همیشه مارو سورپرایز کردین !

این برادرزاده حقیرتان را از دعای خیرتان فراموش نکنید.

نویسنده : ... ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥
comment نظرات () لینک

+ فکرش رو نمی کردم..

هرگز فکرش رو نمی کردم که اینطوری از چشمم بیافته..و هیچ وقت نبینمش !

آخه شما  که  نمی دونید من چقدر دوستش داشتم و چه عکسهایی باهم گرفتیم !

اکثر جاها که میرفتم با خودم می بردمش وانقدر دوستش داشتم که هرکسی نظری راجع بهش میداد برام مهم نبود چون همیشه جلوی چشمهام بود!

اما حالا دیگه از چشمم افتاده ،نمی خوام ببینمش چون دیدنش  فایده ای هم نداره !

آره فکرش رو نمی کردم اینطوری از چشمم بیافته طوری که تا بخودم اومدم دیدم ؛

یه شیشه اش شکسته ، یه شیشه اش هم ترک برداشته ، بیچاره عینک سفیدم!

آره ! فکرش رو نمی کردم هوای تبریز انقدر سرد باشه !

نویسنده : ... ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
comment نظرات () لینک

+ من کجام؟!

http://s2.picofile.com/file/7211318167/amooee.jpg

 

سلام دوستای مهربونم

 

خیلی وقتا که با خودم تنها میشم ذهنم مشغول این سواله ..من کجام ؟؟

ولی وقتی توی خیابون چهره ی بچه های معصوم شما رو می بینم که چقدر صادقانه و با عشق ابراز  محبت و علاقه می کنند…وقتی توی مغازه نگاه محبت آمیز یک پدر یا مادر را می بینم که با  لبخند ساده شون  اعلام رضایت از کار من می کنند ،ویا وقتی که توی پارک چهره ی  مهربون  پدر بزرگ یا مادربزرگ هایی رو می بینم که روی نیمکت  نشسته اند و به محض دیدن من  کلی سربسرم میزارن و می خندند و منو شیطون و بازیگوش صدا می زنند برای من آرزوی طول عمر میکنند و یا توی وبلاگ نظرات پر از مهر و محبت  شما رو می خونم  بخودم میگم  پورنگ سهم تو هم از زندگی همینه …شاد کردن و خندوندن دیگران … خیلی خوبه .. بزار همه فکر کنند  همه چیز همینه…  پورنگ و شیطنت و بازیگوشی  و … وبزعم بعضی ها هم مسخره بازی و لوسی و بیمزگی ..!!!هر کس منو از دید خودش نگاه می کنه..حالا تو این وضعیت  آیا بازم حق دارم بپرسم ؟

من کجام ؟؟؟ …

پورنگ  ۱۳۸۲/۱۲/۱

نویسنده : ... ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۱
comment نظرات () لینک

+ راز دوستی

بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد

سلام

دوستانم  بعنوان خواهر بزرگتر لازم می بینم چند نکته را با شما در میان بگذارم.ضمن احترامی که برای همگی شما عزیزانم قائلم خواهشمندم  با جدیت تمام نکاتی را که یادآور می شوم مطالعه فرمایید:

۱ - لطفا در فضای مجازی با شخص یا اشخاصی که شناختی از آنان ندارید هم صحبت نشوید. متاسفانه در وی ویو شاهد بحث ها و جنجال هایی بین برخی دوستانمان با افرادی بی نام ونشان و کج اندیش  بودیم و این موضوع منو خیلی ناراحت نکرده.دوستانم بیاد داشته باشیم گاهی سکوت بالاتر از هرکلامی سخن میراند ..سکوت سرشار از ناگفته هاست.پس با صبر و شکیبایی سعی کنیم به آموخته هایمان از عموی خوبمان عمل نماییم و با چنین افرادی حتی از روی کنجکاوی یا برای رهنمونشان هم صحبت نشویم.دوستانم کسانی که برای خود وخلوت خود بهایی قائل نیستند برای افکار و علایق دیگرانی همچون من و شما نیز بهایی قائل نخواهند شد.پس بار دیگر خواهش می کنم از این پس نه برای تشویق و نه برای تهدید با چنین افراد فرصت طلبی هم صحبت نشوید.

۲ -قبول کنیم درشبکه های اجتماعی مجازی احترام متقابل کاربران به همدیگر شرط و قانون اول است.خصوصی شدن اکانتها در وی ویو ناعادلانه است .پس برای اینکه این  عدالت دوباره برقرار شود اول افراد مزاحم را مسدود کنید و دوم پیشنهادی که برایتان دارم این است : اکانتهای خودتان را از حالت خصوصی در آورید.اما قبل از ثبت هرپست جدیدی در اکانتهایتان به قسمت تنظیمات رفته و تیک گزینه خصوصی را زده وتنظیمات را سیو نمایید سپس پست خود را ارسال نمایید.پس از ارسال پستتان دوباره بازگشته وتیک گزینه خصوصی را برداشته وتنظیمات را سیو نمایید در چنین شرایطی پست های شما در صفحه نمایش زنده ظاهر نمی شود اما خصوصی هم نمی شود و در حالت عمومی می ماند.این یه راز بود.عموی خوبمان اگر گذرتان به وبم افتاد شماهم میتوانید از این روش بهره جویید.

۳-اما  روی سخنم با دوستانی است که طی پیامهای خصوصی اذعان داشته اند دوستان دیگری به آنها گفته اند من یا عده معدودی در اوایل فعالیت های عمو در وی ویو به عمو اصرار نمودیم ما را دنبال نمایند.باید یاد آور شوم خیر بنده به سهم خود چنین درخواستی هرگز از عموی مان نکرده ام.واقعا هم بدنبال این نیستم و نبودم که عمو اکانت مرا دنبال کنند یا نکنند!!خواهشا این مسایل حاشیه ای و خاله زنکی را کنار بگذاریم واقعا ذهن انسان حیف است با چنین مسائل نادرستی اشغال شود.

۴ - بچه های عمویی وهمه کسانیکه طی این سالها با عمو بزرگ شدند و امروز هرکدام برای خود افکار و عقاید پخته و ارزشمندی دارید  بنوعی می توان گفت صاحب نظر هستید.. اما من میگم ما بچه های عمویی باید یک فرق عمده با دیگران داشته باشیم و این فرق عمده : داشتن گذشت ، همدلی ، همیاری ، همکاری  و عشق ورزیدن به همدیگر است.پس همین امروز از اشتباهات همدیگر بگذریم..امروز دلخوری ها را کناربگذاریم..امروز دوستانمان را دریابیم و قدر دوستی هایمان را بدانیم..شاید فردا دیگر نباشیم و بقول مولای متقیان امام علی (ع) :فرصت ها چون ابرها در گذرند پس فرصت ها را دریابیم..

و اما بچه های عمویی..بخصوص قدیمی ترها؛ برای من ِ نوعی ، ارزش و قداست خاصی دارید و مایلم همچنان در کنار همدیگر خیلی عاقلانه تر و پخته تر از قبل فعالیت هایمان را ادامه دهیم.

سبز و آسمانی باشید .

نویسنده : ... ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸
comment نظرات () لینک

+ سیب همان سیب است

بنام خدا

سیب همان سیب است ،میوه ای که میگویند بهشتی است.

سیب همان سیب است ،همان میوه ای که خوردنش روزها می تواند نشاط و شادابی را به همراه داشته  و شبها قبل از خواب موجب ارامش  و مغذی برای دستگاه گوارش باشد.

سیب همان سیب است ،یکی از سین های سفره هفت سین که نوید تولد طبیعت و شروع زندگی جدید را بتو میدهد.

سیب همان سیب است ،همان میوه ای که قدرت جاذبه زمین را به دانشمند معروف نیوتن آموخت.

سیب همان سیب است ،که در ضرب المثلی معروف این چنین بکار آمده :” وقتی یک سیب را به هوا می اندازی ، هزار چرخ میزند تا به زمین برسد “

سیب همان سیب است ،که شاعر در موردش این چنین می گوید : “بوی عیدی ،بوی سیب ،بوی کاغذ رنگی..”

سیب همان سیب است ،به شرط اینکه فقط به دنبال سرخ و شیرینش نباشیم چراکه سیبِ زردِ ترش  نیز وجود دارد ،فقط باید مواظب بود تا خوردنش را تلخ نکنیم..

سیب همان زندگی است.

اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ... ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸
comment نظرات () لینک

+ تسلیت باد این غمین ایام

http://s2.picofile.com/file/7202572254/98431.jpg

نویسنده : ... ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳
comment نظرات () لینک

+ یاحسین

بنام خدا

برادری به تعداد نیست ، به وفادارای است.

یوسف یازده برادر داشت وحسین ، تنها عباس (ع) را…

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد

ولی

یا حسین گفتن کجا و با حسین بودن کجا…

 در این شبها به اتفاق  تعدادی از دوستان عزیزم به چند شهر جهت شرکت در مراسم عزاداری مسافرت میکنم ،تا از نزدیک با فضای آیین ها و آداب برگزاری مراسم عزاداریِ  امام حسین (ع)آشنا شوم..

ایام سوگواری تسلیت باد

التماس دعا

نویسنده : ... ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳
comment نظرات () لینک

+ صندوقچه ی دل

http://shiaupload.ir/images/03688764030429565680.jpg

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سلام

عموی خوبمان سلام ،دوستان من  سلام :) دوستان گل ِ عمویی  سلام :)

از همون روز اولی که عمویی اومد تو صقحه جادویی تلوزیون و با شعر ساده و دلنشین “اردک تک تک” شد

عموی تک ما،

تا به امروزاین احساس پاک همچنان با ما همراه است.احساس می کنم گذر زمان بیش از پیش این  رابطه پاک و دوسویه را مستحکم تر وباارزش تر می کند. امروز که میبینم عموی ما با احساس پاک و خالصانه خود این چنین از پیشرفت و موفقیت های دختران و پسرانشان خرسند می شوند. مطمئن تر می شوم که عموهمواره  بیاد و بفکر تک تک ما برادزاده هایشان هستند. و از این بابت واقعا خوشحالم..

دوستانم هر آدمی یه گوشه از ذهن ِ دلش یه صندوقچه ی کوچولوی با ارزش داره که همه دوست داشتنی ها و باارزش ترین ها رو درش نگهداری میکنه..خوبه که یه وقتایی ..شاید  اوج غمها و شادی ها آدمها میرن سراغ همین صندوقچه هه ….همه آدمها این صندوقچه رو دوست دارند.. آدمها میدونندهمه چیزهایی که توی این صندوقچه است خریدنی نیست ونمیشه تو هیچ مغازه ای اونها رو پیدا کرد چون همه چیزهای باارزش داخل این صندوقچه رو ما آدمها به ازای گذر عمرمان بدست می آوریم..و بهای اون چیزی نیست جز گذر زمان و عمر..

بله درست حدس زدید ، این پست نگاهی به  همان صندوقچه  کوچک ذهن ِ دلمان است ;)

دختر ِ گل ِ عمویی! پسر گل ِ عمویی !اگر یه روزی در همین صندوقچه رو باز کردی و به این عکسها برخوردی..ببین یادت میاد مربوط به کدوم قسمت از برنامه های عمویی بوده؟؟

ܓ✿وجیهه هادی زاده :بنام مهربانترین
صندوقچه ای کوچک دارم مثل صندوقچه ای که کودکان تیله های خود را در ان می ریزند
در این صندوقچه چند لبخند گذاشته ام گاهی در این صند
وقچه را می گشایم و به این لبخند ها نگاه میکنم و دل تنهاییم تازه میشود.
من می توانم همه چیز خود را از دست بدهم اما این صندوقچه را نمیتوانم
این صندوقچه کوچک فنا نا پذیر است و در من حسی از جاودانگی می ریزد

http://s2.picofile.com/file/7196548923/1.jpg

ܓ✿ناهید:درست یادم نمیاد:(

ܓ✿مائده: فقط همنقدر که برنامه ای بود مربوط به شرکت برق که من ندیدم… اما عمو عکس هاشو گذاشت تو سایت…

ܓهدی :توی استادیوم شیراز اجرا شد… عمو و بابا برقی و اون موتور بزرگه که عمو دور استادیوم رو باهاش گشت…. برام جالب بود چند نفر دنبال موتور می دویدند.

ܓ✿عاطفه(فاجعه):نمیدونم،اونم برنامشو یادمه اما اسمشو یادم نیس :> :>

ܓ✿نسترن:تو شیراز بود و فک کنم بابا برقی هم بود….

ܓ✿بهار:شیراز بود.. که آخرش عمو هی دور تا دور دور میزد! ;;)

ܓ✿هستی:عموی توی ورزشگاه حافظیه شیراز و حرص خوردن من که چرا این جشنواره اصفهان نیست تا من عمو و ببینم و شبش دیدن خیلی اتفاقی عمو توی برنامه زنده شبکه فارس اینم سند :d http://s2.picofile.com/file/7199994080/hasti.jpg

ܓ✿نیلوفر :ماله شیرازه که من ندیدیم .. ولی یه عکس قشنگی که داره اینه که عمو پشت یه موتور خیلیییییییییییییییییی گنده ایستاده

ܓ✿مهدیس:یه جشن شلوغ وپلوغ که من ندیدمش ولی دختر خالم واسم تعریف کرد با آب وتاب.توشهر شیراز

ܓ✿ژاله:یادمه یه جشن توی شیراز بود جمعیت اونقدر زیاد بود که عمو داشت بال بال میزد صداش به همه برسه!و یه جورایی همه بتونن ببیننش…آخرش با بابابرقی!رفتن یک دور دور استادیوم زدن و عمو برای مردم دست تکون میداد..چند جا هم که بچه های معلول بودن ایستادن…یادش بخیر……

ܓ✿رامینا:فیلم عکس اول و دارم اما نخواستم تقلب کنم و شعرشو کامل بنویسم ;) واسه همین هرچی یادم بود گفتم…
اون روز کلاس زیست داشتم و باید میرفتم کلاس! واسه همین داداشم ضبطش کرده بود…

ܓ✿مبینا:جشنواره شبکه های استانی بود گمونم(اسمش یه همچین چیزایی بود)که تو شیراز بود!اینجا هم استادیوم فوتبالِ!جمعیتش بی نظیر بود!عمو و امیر هم یه نمایش راجع به صرفه جویی در مصرف برق اجرا کردن.

http://s2.picofile.com/file/7196550749/2.jpg

ܓ✿مهسای بابا:دکور قوری …
تو این برنامه آش دایی هم بودن.نقششون جالب بود.همیشه انگشت ِ اشاره شون بالا بود.
یه خانمی هم بودن گیلکی حرف میزدن.خیلی مهربون بودن.الان اسمشون خاطرم نیست.
روز آخری که عمو میخواستن از این دکور با ما خداحافظی کنن ….
اون قندون ِ پر از قند … امیر شیرجه میزد رو قندون … پایه خنده بود …

ܓ✿مبینا:۲۲ بهمن بود که عمو و امیر نامه های بچه ها رو تو برنامه خودند.

ܓپرتو:عکسی که پشت سر عمو قوری هست منو یاد وقتایی می اندازه که کلاس زبان داشتم و کلاس زبانم درست تایی برنامه عمو شروع می شد کلاس زبان منم تموم می شد منم سریع می رفتم به سوی خونه و تندی لباسامو در می اووردم و می نشستم پای برنامه عمو

ܓ✿ژاله:اون روز یک عالمه نامه روی قندون ریخته بودن و من امیدوااااااااارانه به نامه ها نگاه میکردم که شاید نامه ی منم توش باشه!!..

ܓ✿رها: یاد چنان افتادن عمو میندازه تو یکی از برنامه های اون موقع :D/ :)) :))

ܓ✿مهدیس:یاد جمله های ۳بار تکرار عمویی می افتم که من ومامانم بعد عمو با هم تکرار می کردیم

ܓ✿نیلوفر :ماله آخرای سال ۸۶ هست اون روز یه عالمه نامه تو اون قندونه بود عمو تا میخواست شعر بخونه خودشو انداخت رو نا مهااا

ܓ✿هستی: وای آخرین برنامه عمو چقدر غصه خوردم که عمو واسه یه مدت میخواست برنامه نداشته باشه :(

ܓ✿خاله گلنار :یادمه که توی مسابقه عمو شرکت کردم مثلا با سن۱۲ سال و به کمک خانم زنگنه عزیز..اونروزا خیلی با خانم زنگنه حرف میزدم فکر میکنم از سری قبل این برنامه بود که با خانم زنگنه دوست شدم و اولش به دروغ گفتم ۱۲سالمه نامه دادم چرا شرکتم نمیدین؟ بعدم که شمارشو بهم داد عذاب وجدان گرفتمو همون شب گفتم چند سالمه ولی اون شرکتم داد.. خیلی وقته ازش خبری ندارم..

ܓ✿بهار: کلـــــــی نامه بود.. منم هــــــــی ذوق میکردم..خیلی دوس داشتم یه نامه از طرف یکی باشه که اسمش بهار ِ!! دلم میخواست عمو اسمم رو تلفظ کنه،دلم قنچ بره! :x

ܓ✿نسترن: واااااای یادش به خیر اولین روزی که عمو تو اون دکور برنامه داشت ..هنوز چند نفر داشتن تو دکور کار می کردن و عمو باهاشون حرف می زد…یه عالمه نامه تو اون قندونه بود اگه اشتباه نکنم…..
من این دکور و خیلی دوست داشتم…..

ܓ✿هدی :قوری و قندون و فنجون....دکور دوست داشتنی ای بود…دقیقا یادم نیست کدوم قسمت برنامه بود اما یادمه آش دایی هم گاهی اوقات می اومدن.

ܓ✿مائده: این قوری… اون دو تا فنجون ها… میز قندونی وسط استدیو… دکور های خانم لاله خیلی قشنگ بود…

ܓ✿ناهید : آخییی! همون دکور قوریه :d

http://s2.picofile.com/file/7196554187/3.jpg

ܓ✿ناهید:یادآور اولین سفر حج عموِ..

ܓ✿مائده:آخی ی ی حاج عموی ماهم… عمو … حج… اون یه ماه خیلی سخت گذشت دلم خیلی تنگ شد اما… عمو حجش … حج عشق بود… برق چشماش عوض شد… عمو… یه ماه سفر نرفت… تا مکه نرفت … عمو عاشق شد و برگشت …

ܓ✿هدی:عمو و کلاههای رنگیشون که حرصم رو در می آوردن…یادمه وقتی امیر توی یک برنامه ای که مجریش شهاب حسینی بود گفت عمو فردا قراره کلاهبرداری کنن , مسافرتمون رو بخاطر کلاهبرداری چند ساعتی عقب انداختم. :!!

ܓ✿عاطفه(فاجعه):همون موقس که عمویی تازه شده بود حاج همو

ܓ✿نسترن : وای وای عمو کیچل :d :d انقدررررررررر دلم می خواست عمو یه بار بالا پایین می پره کلاه بیفته من ببینم عمو چه شکلی شده…یه بارم که کلاهبرداری شد من ندیدم…. :d

ܓ✿بهار: عمو از مکه که اومد من تا مدت ها هی به تلویزیون خیره میشدم ، هی عمو رو بدون کلاه تصور میکردم!! یه بار یه دختری زنگ زد اصرارررررررر کرد که عمو کلاهتو بردار!! عمو مدام تا نهایت برداشتن میرفت،ولی برنمی داشت! :d اون روز منم هی ی ی مثل یویو بالا پایین میشدم <):)

ܓ✿خاله گلنار : عمو تازه از مکه برگشته .

ܓ✿مهسای بابا :عمو از مکه وقتی برگشتن ( به عکس با کلاه سفید مراجعه شود ) به جای گوشی که بذارن تو گوششون از دو تا بی سیم استفاده میکردن.
خیلی جالب بود …. ارتباط با تهیه کننده رو آنتن زنده …
یه بار عمو گفتن تهیه کننده با ماشینش رفته تو باقالیا ( فک کنم اون موقع تهیه کننده ماتیز داشتن )
تهیه کننده هم گفت حالا آخر ماه نشون میدم … B-) من میرم تو باقالیا (منظورشون چک و حقوق واینا بود) :-@

ܓهستی :همیشه دوست داشتم حاج عمو کلاه و بردارن عمو بی مو رو ببینم :d

ܓ✿نیلوفر : آخیییییییییی عمویم تازه از مکه اومده بود ..این کلاهه هم روز اول سر امیر بود بعد دانش به عمو ..تازه از اون روز عمو دیگه گوشی تو گوشیش نذاشت
یه بچهه زنگ زده بود اصراااااااااار که عمو کلاهتو بردار ..عمو هم میگفت چسبیده =)) (وای از هیجان نمیدونم چجوری بگم )

ܓ✿مهدیس : برگشت عمو از مکه بعد مدت ها غیبتشون.آخی با سر کچل

ܓ✿رها : منو یاد دفعه اول سفر مکه عمو میندازه :- >

ܓ✿ژاله: .واقعا وقتی عمو از مکه برگشت از همیشه مهربونتر بود..از طرفی هم خسته شده بودیم از بس عمو کلاه میذاشت تو برنامه :d دلمون میخواست زودتر موهاش بلند شه :d یادش بخیر بچه ها هم که تماس میگرفتن برا مسابقه تلفنی همش به کلاه عمو گیر میدادن :d :-p

ܓ✿پرتو: تابلوست همه یاد مکه رفتن عمویی می افتن

ܓ✿مبینا :عمو تازه از مکه برگشته بود و کلاه های سیاه و سفید و رنگی سرش میکرد!

ܓ✿مهسای بابا:یادش بخیر عمو از مکه وقتی برگشتن این کلاهه رو گذاشتن.این سفیده.البته رنگهای مختلفش رو داشتن.
یه روز عمو به یه بچه ها که تو مسابقه تلفنی شرکت کرده بود گفت من شکل چه میوه ای هستم؟
بچه هه گفت با این کلاه شکل انجیر … بعد عمو خشن نگاش کرد بچه هه فت شکل هلو …
یادمه عمو ذوق کرد که شگفت شکل هلو

http://s1.picofile.com/file/7196556448/4.jpg

ܓ✿نسترن:میدون آزادی: خاله شادونه و عمه گلاب و اون عروسک بی ریخته هم بودن…. کلی دخترای خوشگل با چادر های سفید اون عقب نشسته بودن….یادمه خاله شادونه که اومد تو چندتاشون ریختن سره اون بنده خدا :d

ܓ✿عاطفه(فاجعه):جشن تکلیفه که اون سال عمویی گفت بیاین میدون آزادی

ܓ✿هدی:میدون آزادی و جشن تکلیف دختر خانما…خیلی شلـــــــوغ بود.اگه درست یادم مونده باشه یکی از این بازیگرهای کودک رو آورده بودن بهش گفتن فلانی کجای؟؟میگفت کچل کرده خجالت میکشه بیاد..البته شاید مربوط به یک برنامه ی دیگه اس ;))

ܓ✿مائده:اون روز مسافرت بودیم… جشن قبلیش که برای نیمه شعبان بود رفتم… هوای نفس های عمو …. یه دستمال کاغذی تو جیبم بود تو جشن… هنوز دارمش… لای دفتر خاطراتم…اون جشن رو تقریبا کامل یادمه… عید فطر… میدون ازادی… خاله شادونه و عمع نگار هم بودن… بچه ها انقدر گل پرت کردند که عمه گلاب داشت کور میشد… هی ی نامه می اوردن میدادن عمو…عمو… یه کبوتر….

ܓ✿ناهید:یادش بخیر… عمو در میدان ازادی برنامه داشت.بچه هایی هم که تازه به سن تکلیف رسیده بودن,اونجا بودن!

ܓ✿هستی:اگه اشتباه نکن جشن تکلیف توی روز عید غدیر بود و عقد دختر خاله م بود و صدای مامانم که میگفت هستی دیر شد خاموش کن تلوزیون و بیـــــــا :!!

ܓ✿خاله گلنار:مال میدون آزادیه و وقتی که عمو با عمه گلاب حرف میزد من چقدر حرص میخوردم … ;))

ܓ✿بهار :من ندیدم و.. تو دلم موند:(

ܓ✿ژاله: ،وای وای وای :(( جشن تکلیف توی میدون آزادی…

ܓ✿رها:منو یاده زمانی میندازه که واسه دیدن عمو کلمو ای میکردم بالا اما فقط سر میومد جلوم میدون آزادی یادش بخیر….یه آقاهه هم همش سعی میکرد از شیب آزادی بره بالا ^#(^

ܓ✿مهدیس: جشن تکلیف بچه ها بود(تقلب کردم پشت عمو یه دختر با چادر سفید بود)چیزی یادم نمیاد

ܓ✿نیلوفر:ماله جشن بزرگی بود عید فطر ..تو میدون آزادی عمو راست گو اومد یه کبوتر سفید داد عمویی پرش داد تو اسمون ..اون روز یه آقایی با این چترا تو اسمون بود …همه بچه ها یه عالمه گل میومدن رو سن میدادن عمو …یکی از بچه ها پرسید عمو پورنگ خوبی؟ عمو هم گفت :خوبم مچکرم . ۸->

ܓ✿مهسای بابا: این کاپشن کرمه هست که عمو تو میدوون آزادی پوشیدن.من یکی مثه این داشتم.چه ذوقی میکردم اون روزا ….
اولا به مامانم میگفتم رنگ حلیم شیر ِ کاپشنه دوسش ندارم ولی وقتی عمو پوشید منم کاپشنم رو پوشیدم …

ܓ✿مبینا:جشن تکلیف دخترا بود که عمو و خاله شادونه اجرا داشتند!

http://s2.picofile.com/file/7196559565/5.jpg

ܓ✿نیلوفر:اون روز تولد امام رضا بود

ܓ✿مهدیس:شبکه کودک ودورانی که من واسه کنکور میخوندم و تلوزیون غدقن بود(نمیدونم املای غدقن درسته یانه)

ܓ✿ژاله:یاد شبکه کودک و ۱عالمه حس دلتنگی برای عمو…شبکه کودک خیلی سر عمو رو شلوغ کرده بود و فرصت نمیشد زیاد عموباهامون صحبت کنه..یا نمایش بود یا اجرای ترانه..یا تست مجری..دلم بدجور میگرفت…

ܓ✿بهار :شبکه کودک بی نظیر بود.. واقعا همه قسمتاش پر از خلاقیت و نوآوری بود. حیف که آخرش کلی …

ܓ✿خاله گلنار:گه اشتباه نکنم شبکه کودک پورنگه

ܓ✿هستی:همیشه در حین دیدن برنامه تکالیف مدرسه انجام میدادم

ܓ✿ناهید:شبکه کودک…!ناهید در ائن زمان بعد مدرسه رو دورِ تتند بود! تا بتونه پای حرفای عموش بشینه…

ܓ✿مائده: راستش با اسم شبکه ی پورنگ هم یاد من… عمو … و آلزایمر می افتم… اون سال برنامه ها رو خیلی کم دیدم … می خواستم آلزایمر بگیرم و عمو رو یادم بره… اما….

ܓ✿هدی:شبکه کودک پورنگ……من عاشــــــــــق این برنامه بودم……… دهه ی فجر گفتن ماشینمون رو تزیین کنیم و عکسش رو بفرستیم تا برنده بشیم….من که اهل اینکارها نیستم اما یکبار توی خیابون یک ماشینی رو دیدم که داشتن برای برنامه تزئینش میکردن خیـــــلی برام جالب بود…..اونروزا سایت هم همیشه پر بود از عکسهای همون روز ِ برنامه و من کلــــــــــــــی ذوق میکردم.

ܓ✿نسترن:.و امااااااااااان از این شبکه ی کودک….من اون موقع پیش دانشگاهیی می خوندم….دقیقا شنبه و چهارشنبه من تا ۹ کلاس داشتم …به عمرم انقدر کلاس نپیچونده بودم :d :d چهارشنبه ها رو خیلی دوست داشتم که بیشتر با بچه های هنرمند عمو مصاحبه می کرد….اخبار غنچه ها….وااای مث ماهیی میشدن .قتی می خواستن اخبار بخونن…. :d :d من قسمت مصاحبه هاشونم خیلی دوست داشتم که می رفتن خونه ی بچه ها موفق و ازشون فیلم می گرفتن….

http://s1.picofile.com/file/7196560856/6.jpg

ܓ✿مامان آرمان :مال برنامه ای بود که پارسال عصر ها عمو اجرا میکردن و یک آقای بامزه ای هم با عمو همکاری میکرد و تکه کلامش بود ……من خوشگلم :)) ….. که من خودم به شخصه خیلی اون برنامه را دوست داشتم.

ܓ✿نیلوفر:یادم نمیاد درخت سحر آمیز بود فقط ..ماجراش یادم نیست

ܓژاله:یاد لنگه کفشی که خورد تو سر عمو :-S x-(

ܓ✿باران سحر:یادش بخیر درخت صدر آمیز ..ببخشید سحر آمیز :d

ܓ✿بهار: اون روز،روز خوبی نبود :( کلا اعصابم خورد بود.. و حس میکردم عمو هم همینطور. :(

ܓهستی:روزی که لنگه کفش خورد به سر عمو :( مامانم میگفت طفلک عمو چقدر دردش اومد منم کلی عصبانی از بی دقتی عوامل ~x(

ܓ✿ناهید:دستمال عمو زیر درخت سحرآمیز گم شده!:) بچه ها؟بیاید پیداش کنیم

ܓمائده:ببخشید اما… یاد یه دمپایی که هر لحظه امکان داره بخوره تو سر عمو و گریم بگیره.. اون جا خطرناکه… نشین اون جا عموییم…

ܓ✿هدی:بوستان و درخت سحر آمیز ….و نشونه گیری خوب عوامل که هیچوقت نشونه اشون به اشتباه نمیرفت و همیشه به هدفشون میخورد. :-w

http://s2.picofile.com/file/7196563438/7.jpg

ܓ✿مبینا:یا ماه رمضان ۸۸ بود،فوق برنامه که بچه ها هر روز سوره میخوندند و یا آخرین برنامه بود که عوامل روی صندلی می نشستند و صحبت می کردند.

ܓ✿نیلوفر:ماله ماه رمضون بود پسری داشت واسه عمو قران میخوند عمو این طوری داره به قران یا توصیه هایی اون پسره در مورد قرآن گوش میده که چهرش انقده قشنگ شده

ܓ✿ژاله:یاد ماه رمضونای فوق برنامه که محشر بود…آدم حس میکرد عمو اومده مهمونی تو خونه مون!!

ܓ✿پری دریا:فکر کنم اخرین روز اجرای برنامه فوق برنامه بود… اینجا داشت با اقاجانزاده صحبت می کرد!!!

ܓ✿پرتو:عکس فوق برنامه منو یاد سهند و متین و امیر می اندازه که چقدر سر به سر عمو می گذاشتند و چقدر عمو اعصابش خورد می شد و من هم چقدر می خندیدم

ܓ✿بهار:ماه رمضون ۸۸ که تو فوق برنامه بچه های حافظ میومدن رو خیلی دوست داشتم.. حس و حال عمو وقتی روبه روشون می نشست و نگاه میکرد رو دوست داشتم.. دلم با زبون روزه پر میکشید…
یه بار دوست بهنام رو که حافظ قرآن هست رو آورده بودن، بهنام هی ی ی تا آخر برنامه میگفت : نچ نچ ببیــــــــن تروخــــــــــــداااا این تو مدرسه اینقدر آروم نیست هـــــــــــــــاااااا!!!!! منم میگفتم: خیله خب بابا فهمیدیم..حالا بذار ببینم برنامه رو! :-w

ܓ✿هستی:آخرین فوق برنامه شبکه۱ و صحبت عمو با آقای آقاجانزاده نمیدونم چرا دوست نداشتم برنامه بره شبکه دو

ܓ✿ناهید:اخرین برنامه فوق برنامه ست!اون روز ما تو راه اصفهان بودیم.دوستم گزارش لحظه بلحظه برنامه رو بهم میداد.منم گریه می کردم…
خدا خیرش بده…

ܓ✿مائده:با این تصویر خاطره زیاد دارم… اخرین برنامه ی عمو تو شبکه ی دو قبل عید… اون روز برنامه متن نداشت… از اول تا آخر برنامه رو یادمه… تو این عکس عمو اگه اشتباه نکنم رو به روی آقای آقا جان زاده نشستند… اون روز پری رفته بود سازمان… دسته گلی که دست عمو بود رو پری داده بود به یکی از بچه ها… اون روز قبل شروع برنامه پری بهم زنگ زد گفت… عمو با ماشین داخل شد…لباسش آبی بود.. و من … آبی لباس عمو رو خیلی دوست داشتم…

ܓ✿هدی:فکر میکنم ماه رمضونه که عمو احتمالا به توصیه های بچه هایی که یا حافظ و یا قاری قرآن بودن گوش میکنن.

ܓ✿نسترن:فوق برنامه هم پر خاطره بود با اون ۳ تا شیطونک….

http://s1.picofile.com/file/7196565478/8.jpg

ܓ✿مهسای بابا:عکسی که عمو بلوز مشکی پوشیده … یکی این بلوز بود یکی اون گل داره ..
وقتی عمو میپوشید احساس میکردم سلیقه ی داریوش فرضیایی هست نه عمو …
شبکه ی کودک پورنگ … ازش استقبال خوبی شد ولی من باهاش زیاد ارتباط برقرار نکردم ….
فقط یه بار خیلی خندیدم اونم وقتی بود که عمو میخواست به امیر هندونه بده … هندونه ها از دهنش ریخت بیرون … یه وضعی … همه غش کردن از خنده ….

ܓ✿مهدیس:وای عکس های مربوط به بوستان دوستان پورنگ که برام پر از خاطرات قشنگ و موندگاره.اجرای عمو وامیر فوق العاده بود البته کنارش آش دایی

ܓ✿ژاله::)) این لباس مشکی عمو رو دوس نداشتم و هی تا اخر برنامه غر میزدم :-p

ܓ✿باران سحر :باز پلیکان دانا یک چیزی گفته عمو چشاش ۴ تا شده یادم نمیاد ها چی گفته :-p

ܓ✿پری دریا:بوستان دوستان پورنگ… چقدر خاطره داشت… هم تلخ هم شیرین… خدا رحمت کنه اقای جهانیان رو…هیییییییی!!!

ܓ✿پرتو:عکس بوستان هم منو یاد گلدون خان و تروتمیز می اندازه که وقتی تروتمیز کلمات رو پس و پیش می گفت عمو هم اعصابش خورد می شد و من چقدر می خندیدم خلاصه خیلی باحال بود

ܓبهار:پلیکان رو دوست نداشتم.. این لباس عمو رو هم همینطور! :d

ܓ✿هستی:منم مث ژاله همش این لباس و دوستش نداشتم و تا آخر برنامه با خودن غر زدم عمو اینهمه لباس خوچمل داره چرا اینو پوشیده x_x

یادش بخیر

ܓ✿ناهید:اجی؟بوستانه دیگه!:) کاش میشد زمان برگرده… دلم عمو میخواد……

ܓمائده:یاد یه ماه رمضون… که سخت بود… یه عمو که مهربون بود… یه داداش امیر که هر بار اون شعر رو می خوند دلم محکم میشد… یاد تماشای برنامه با اینترنت در اندازه ی ۳ در ۴ …

یاد باد آن روزگاران … یاد باد…

ܓ✿هدی:من نتونستم با این پلیکان سخنگو یک کوچولو ارتباط برقرار کنم [-(

ܓنسترن:بوستانم که: هییییییییچ وقت دلم نمی خواست عمو بره زیره اون درخت…چون همیشه استرس اینو داشتم چیزی رو پرت نکنن رو سره عمو ولی ………. :-S :-Sاز پلیکانم خوشوم نمیه….اصلا….. x-(

پی نوشت ۱: دوستانم در مورد عکسها هرچیزی یادتان می آید بنویسد باسم خودتان زیر عکس مربوطه توضیحات هر نویسنده  قرار خواهد گرفت.از عکسهای برنامه های قدیمی عمو هم می تونید به همراه توضیحاتش قرار بدین ;) اونهام داخل پست قرار می گیرند. :) برای دیدن عکسها بقول عموی مهربونمون روی این عددها به ترتیب کلیک کنید ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸

پی نوشت ۲ : مریم صلاحی و پست دوپینگ پورنگی واقعا بینظیره اینجا کلیک کنید

پی نوشت ۳ : این پست عاطفه رو در مورد دوست و دوستان مجازی و حقیقی حتما بخونید خیلی قشنگه.. کلیک کنید

نویسنده : ... ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٠
comment نظرات () لینک

+ پازل پورنگی

بنام خدا

بچه های عزیزم سلام

اگر مجموعه برنامه های عموپورنگ را در طول این سالها یک پازل تصور کنیم بدون شک مهم ترین بخش آن را می توان پدران ومادران  برشمرد.به همین سبب بود که من در اوایل شروع برنامه عموپورنگ سعی کردم بنوعی والدین را در روند اجرای برنامه سهیم  گردانم تا جاییکه مجبور شوند تا کنار فرزندانشان و همپای آنان بیننده برنامه های کودک باشند که در این بین اگر نکات مثبت یا منفی را مشاهده کردند به فرزندانشان یادآوری کنند..و از سویی دیگر همانطور که خودتان شاهد بودین در تماسهای تلفنی با بچه ها اصرار داشتم تا با بزرگترهایشان نیز هم صحبت شوم تا از این طریق مسائل و موضوعات و انتظارات هر دو طرف را چه در زمینه اجتماعی و یا تربیتی بیان و برآورده سازم.امروز با گذشت سالها می توام با افتخار بگویم نگاه گرم و صمیمی والدین شما بچه ها بهترین و ارزشمندترین هدیه ای است که برایم باقی مانده ،تاجاییکه همیشه خود را وامدارشما  بزرگترهای مهربانی میدانم که قصه عموپورنگ را برای فرزندان عزیزتان تعریف می کنید و آنان را با خاطرات و اجراهای من چه گذشته چه حال و چه آینده  آشنا می سازید.مطمئناً اگر حمایت و همراهی شما والدین عزیز نباشد نه تنها بنده بلکه هیچ هنرمند  دیگری نیز نمی تواند برای فرزندانتان معنا و وجود پیدا کند.که نمونه بارز آن برخوردهایی است که من در این چند وقت اخیر چه در نمایشگاه وچه در اجراهای خصوصی و حتی مسافرت های شخصی با شما بزرگترهای  مهربانی داشتم که در نهایت عشق  و محبت اجازه میدادید با فرزندانتان هم صحبت شوم  و یا عکس بگیرم.بدون اغراق اگر بخواهم خوشبختی را تعریف کنم می توانم شما را مثال بزنم.لذا ضمن ادای احترام به همه شما والدین دیروزی ،به والدین امروزی  تبریک می گویم و به فرزندان فردایشان ،سلام..

اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ... ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٠
comment نظرات () لینک

+ یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه عمویی نشسته بود!

که  دلخوشی اش به بچه هایی بود که همیشه همراه وهمدم او بودند.

بچه هایی که هرروز به عمو سر میزدند و عمو هم به اونها سر میزد و خلاصه کلی برای هم خاطره ساخته بودند.تا اینکه یک روز سرد پاییزی در حالیکه هوا ابری بود وبارونی عمو رفت که به خونه یکی -دوتا از این بچه ها سر بزنه که ناگهان شنید چندتا از بچه ها دارند راهی خونه بخت میشن.عمو از شوق خوشحالی اشک توی  چشمهاش جمع شده بود و از طرفی دیگه غم یه جورایی به سراغش اومد ؛خوشحال از اینکه بچه ها به سرو سامان میرسند و غمگین از اینکه شاید دیگر فراموشش کنند..اما عمو امیدوار بود و در خانه اش بروی بچه ها همیشه باز بود چون میدونست بچه هاش هرگز اونو فراموش نمی کنند ،آخه اون عمو همه دارایی هاشو تو بچه ها وبا بودن کنار اونها جستجو می کرد.برای همین دوست نداشت خدایی نکرده کسی این دارایی هاش رو که بچه هاش باشند ازش بگیره .عمو برای اونها دعا کرد و بهشون گفت :”حالا که عاقلانه تصمیم گرفته اید عاشقانه زندگی کنید و عارفانه پیر شوید.”اون بچه ها می رفتند و اشک عمو هم بدنبال اونها ،اما لبخنداز لبهای عمو جدا نمیشد ،لبخندی که میتونست هم تبسم باشه و هم کنایه از یک دوری..روزها میگذره وعمو برای بچه های دیگر بازهم عمو میمونه .اخه اون بچه ها روزی خودشون مامان یا بابا میشن و قصه دوستی با عمو رو حتما برای بچه هاشون تعریف می کنند.

دختران من ،شیوا صرامی ومهشید فیاضی و مریم زین العابدین شروع زندگی مشترک تان مبارک باد.پیام های خوب شما را خواندم.زندگی “باغی” است..که با عشق “باقی است.”مشغول دل” باش،نه “دل مشغول”.بیشتر”غصه های ما” از “قصه های خیالی ماست”.پس بدان اگر “فرهاد “باشی همه چیز شیرین است..

پ.ن: بچه ها راستی یه خبر؛بابای عزیزم از مکه اومد خدا باباهاتون رو براتون نگه داره اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ... ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٧
comment نظرات () لینک