
بنام خداوند بخشنده و مهربان
سلام
عموی خوبمان سلام ،دوستان من سلام
دوستان گل ِ عمویی سلام 
از همون روز اولی که عمویی اومد تو صقحه جادویی تلوزیون و با شعر ساده و دلنشین “اردک تک تک” شد
عموی تک ما،
تا به امروزاین احساس پاک همچنان با ما همراه است.احساس می کنم گذر زمان بیش از پیش این رابطه پاک و دوسویه را مستحکم تر وباارزش تر می کند. امروز که میبینم عموی ما با احساس پاک و خالصانه خود این چنین از پیشرفت و موفقیت های دختران و پسرانشان خرسند می شوند. مطمئن تر می شوم که عموهمواره بیاد و بفکر تک تک ما برادزاده هایشان هستند. و از این بابت واقعا خوشحالم..
دوستانم هر آدمی یه گوشه از ذهن ِ دلش یه صندوقچه ی کوچولوی با ارزش داره که همه دوست داشتنی ها و باارزش ترین ها رو درش نگهداری میکنه..خوبه که یه وقتایی ..شاید اوج غمها و شادی ها آدمها میرن سراغ همین صندوقچه هه ….همه آدمها این صندوقچه رو دوست دارند.. آدمها میدونندهمه چیزهایی که توی این صندوقچه است خریدنی نیست ونمیشه تو هیچ مغازه ای اونها رو پیدا کرد چون همه چیزهای باارزش داخل این صندوقچه رو ما آدمها به ازای گذر عمرمان بدست می آوریم..و بهای اون چیزی نیست جز گذر زمان و عمر..
بله درست حدس زدید ، این پست نگاهی به همان صندوقچه کوچک ذهن ِ دلمان است 
دختر ِ گل ِ عمویی! پسر گل ِ عمویی !اگر یه روزی در همین صندوقچه رو باز کردی و به این عکسها برخوردی..ببین یادت میاد مربوط به کدوم قسمت از برنامه های عمویی بوده؟؟
ܓ✿وجیهه هادی زاده :بنام مهربانترین
صندوقچه ای کوچک دارم مثل صندوقچه ای که کودکان تیله های خود را در ان می ریزند
در این صندوقچه چند لبخند گذاشته ام گاهی در این صندوقچه را می گشایم و به این لبخند ها نگاه میکنم و دل تنهاییم تازه میشود.
من می توانم همه چیز خود را از دست بدهم اما این صندوقچه را نمیتوانم
این صندوقچه کوچک فنا نا پذیر است و در من حسی از جاودانگی می ریزد

ܓ✿ناهید:درست یادم نمیاد:(
ܓ✿مائده: فقط همنقدر که برنامه ای بود مربوط به شرکت برق که من ندیدم… اما عمو عکس هاشو گذاشت تو سایت…
ܓ✿هدی :توی استادیوم شیراز اجرا شد… عمو و بابا برقی و اون موتور بزرگه که عمو دور استادیوم رو باهاش گشت…. برام جالب بود چند نفر دنبال موتور می دویدند.
ܓ✿عاطفه(فاجعه):نمیدونم،اونم برنامشو یادمه اما اسمشو یادم نیس :> :>
ܓ✿نسترن:تو شیراز بود و فک کنم بابا برقی هم بود….
ܓ✿بهار:شیراز بود.. که آخرش عمو هی دور تا دور دور میزد! 
ܓ✿هستی:عموی توی ورزشگاه حافظیه شیراز و حرص خوردن من که چرا این جشنواره اصفهان نیست تا من عمو و ببینم و شبش دیدن خیلی اتفاقی عمو توی برنامه زنده شبکه فارس اینم سند

ܓ✿نیلوفر :ماله شیرازه که من ندیدیم .. ولی یه عکس قشنگی که داره اینه که عمو پشت یه موتور خیلیییییییییییییییییی گنده ایستاده
ܓ✿مهدیس:یه جشن شلوغ وپلوغ که من ندیدمش ولی دختر خالم واسم تعریف کرد با آب وتاب.توشهر شیراز
ܓ✿ژاله:یادمه یه جشن توی شیراز بود جمعیت اونقدر زیاد بود که عمو داشت بال بال میزد صداش به همه برسه!و یه جورایی همه بتونن ببیننش…آخرش با بابابرقی!رفتن یک دور دور استادیوم زدن و عمو برای مردم دست تکون میداد..چند جا هم که بچه های معلول بودن ایستادن…یادش بخیر……
ܓ✿رامینا:فیلم عکس اول و دارم اما نخواستم تقلب کنم و شعرشو کامل بنویسم
واسه همین هرچی یادم بود گفتم…
اون روز کلاس زیست داشتم و باید میرفتم کلاس! واسه همین داداشم ضبطش کرده بود…
ܓ✿مبینا:جشنواره شبکه های استانی بود گمونم(اسمش یه همچین چیزایی بود)که تو شیراز بود!اینجا هم استادیوم فوتبالِ!جمعیتش بی نظیر بود!عمو و امیر هم یه نمایش راجع به صرفه جویی در مصرف برق اجرا کردن.

ܓ✿مهسای بابا:دکور قوری …
تو این برنامه آش دایی هم بودن.نقششون جالب بود.همیشه انگشت ِ اشاره شون بالا بود.
یه خانمی هم بودن گیلکی حرف میزدن.خیلی مهربون بودن.الان اسمشون خاطرم نیست.
روز آخری که عمو میخواستن از این دکور با ما خداحافظی کنن ….
اون قندون ِ پر از قند … امیر شیرجه میزد رو قندون … پایه خنده بود …
ܓ✿مبینا:۲۲ بهمن بود که عمو و امیر نامه های بچه ها رو تو برنامه خودند.
ܓ✿پرتو:عکسی که پشت سر عمو قوری هست منو یاد وقتایی می اندازه که کلاس زبان داشتم و کلاس زبانم درست تایی برنامه عمو شروع می شد کلاس زبان منم تموم می شد منم سریع می رفتم به سوی خونه و تندی لباسامو در می اووردم و می نشستم پای برنامه عمو
ܓ✿ژاله:اون روز یک عالمه نامه روی قندون ریخته بودن و من امیدوااااااااارانه به نامه ها نگاه میکردم که شاید نامه ی منم توش باشه!!..
ܓ✿رها: یاد چنان افتادن عمو میندازه تو یکی از برنامه های اون موقع

ܓ✿مهدیس:یاد جمله های ۳بار تکرار عمویی می افتم که من ومامانم بعد عمو با هم تکرار می کردیم
ܓ✿نیلوفر :ماله آخرای سال ۸۶ هست اون روز یه عالمه نامه تو اون قندونه بود عمو تا میخواست شعر بخونه خودشو انداخت رو نا مهااا
ܓ✿هستی: وای آخرین برنامه عمو چقدر غصه خوردم که عمو واسه یه مدت میخواست برنامه نداشته باشه 
ܓ✿خاله گلنار :یادمه که توی مسابقه عمو شرکت کردم مثلا با سن۱۲ سال و به کمک خانم زنگنه عزیز..اونروزا خیلی با خانم زنگنه حرف میزدم فکر میکنم از سری قبل این برنامه بود که با خانم زنگنه دوست شدم و اولش به دروغ گفتم ۱۲سالمه نامه دادم چرا شرکتم نمیدین؟ بعدم که شمارشو بهم داد عذاب وجدان گرفتمو همون شب گفتم چند سالمه ولی اون شرکتم داد.. خیلی وقته ازش خبری ندارم..
ܓ✿بهار: کلـــــــی نامه بود.. منم هــــــــی ذوق میکردم..خیلی دوس داشتم یه نامه از طرف یکی باشه که اسمش بهار ِ!! دلم میخواست عمو اسمم رو تلفظ کنه،دلم قنچ بره! 
ܓ✿نسترن: واااااای یادش به خیر اولین روزی که عمو تو اون دکور برنامه داشت ..هنوز چند نفر داشتن تو دکور کار می کردن و عمو باهاشون حرف می زد…یه عالمه نامه تو اون قندونه بود اگه اشتباه نکنم…..
من این دکور و خیلی دوست داشتم…..
ܓ✿هدی :قوری و قندون و فنجون....دکور دوست داشتنی ای بود…دقیقا یادم نیست کدوم قسمت برنامه بود اما یادمه آش دایی هم گاهی اوقات می اومدن.
ܓ✿مائده: این قوری… اون دو تا فنجون ها… میز قندونی وسط استدیو… دکور های خانم لاله خیلی قشنگ بود…
ܓ✿ناهید : آخییی! همون دکور قوریه 

ܓ✿ناهید:یادآور اولین سفر حج عموِ..
ܓ✿مائده:آخی ی ی حاج عموی ماهم… عمو … حج… اون یه ماه خیلی سخت گذشت دلم خیلی تنگ شد اما… عمو حجش … حج عشق بود… برق چشماش عوض شد… عمو… یه ماه سفر نرفت… تا مکه نرفت … عمو عاشق شد و برگشت …
ܓ✿هدی:عمو و کلاههای رنگیشون که حرصم رو در می آوردن…یادمه وقتی امیر توی یک برنامه ای که مجریش شهاب حسینی بود گفت عمو فردا قراره کلاهبرداری کنن , مسافرتمون رو بخاطر کلاهبرداری چند ساعتی عقب انداختم. 
ܓ✿عاطفه(فاجعه):همون موقس که عمویی تازه شده بود حاج همو
ܓ✿نسترن : وای وای عمو کیچل
انقدررررررررر دلم می خواست عمو یه بار بالا پایین می پره کلاه بیفته من ببینم عمو چه شکلی شده…یه بارم که کلاهبرداری شد من ندیدم…. 
ܓ✿بهار: عمو از مکه که اومد من تا مدت ها هی به تلویزیون خیره میشدم ، هی عمو رو بدون کلاه تصور میکردم!! یه بار یه دختری زنگ زد اصرارررررررر کرد که عمو کلاهتو بردار!! عمو مدام تا نهایت برداشتن میرفت،ولی برنمی داشت!
اون روز منم هی ی ی مثل یویو بالا پایین میشدم <):)
ܓ✿خاله گلنار : عمو تازه از مکه برگشته .
ܓ✿مهسای بابا :عمو از مکه وقتی برگشتن ( به عکس با کلاه سفید مراجعه شود ) به جای گوشی که بذارن تو گوششون از دو تا بی سیم استفاده میکردن.
خیلی جالب بود …. ارتباط با تهیه کننده رو آنتن زنده …
یه بار عمو گفتن تهیه کننده با ماشینش رفته تو باقالیا ( فک کنم اون موقع تهیه کننده ماتیز داشتن )
تهیه کننده هم گفت حالا آخر ماه نشون میدم …
من میرم تو باقالیا (منظورشون چک و حقوق واینا بود) 
ܓ✿هستی :همیشه دوست داشتم حاج عمو کلاه و بردارن عمو بی مو رو ببینم 
ܓ✿نیلوفر : آخیییییییییی عمویم تازه از مکه اومده بود ..این کلاهه هم روز اول سر امیر بود بعد دانش به عمو ..تازه از اون روز عمو دیگه گوشی تو گوشیش نذاشت
یه بچهه زنگ زده بود اصراااااااااار که عمو کلاهتو بردار ..عمو هم میگفت چسبیده
(وای از هیجان نمیدونم چجوری بگم )
ܓ✿مهدیس : برگشت عمو از مکه بعد مدت ها غیبتشون.آخی با سر کچل
ܓ✿رها : منو یاد دفعه اول سفر مکه عمو میندازه
>
ܓ✿ژاله: .واقعا وقتی عمو از مکه برگشت از همیشه مهربونتر بود..از طرفی هم خسته شده بودیم از بس عمو کلاه میذاشت تو برنامه
دلمون میخواست زودتر موهاش بلند شه
یادش بخیر بچه ها هم که تماس میگرفتن برا مسابقه تلفنی همش به کلاه عمو گیر میدادن

ܓ✿پرتو: تابلوست همه یاد مکه رفتن عمویی می افتن
ܓ✿مبینا :عمو تازه از مکه برگشته بود و کلاه های سیاه و سفید و رنگی سرش میکرد!
ܓ✿مهسای بابا:یادش بخیر عمو از مکه وقتی برگشتن این کلاهه رو گذاشتن.این سفیده.البته رنگهای مختلفش رو داشتن.
یه روز عمو به یه بچه ها که تو مسابقه تلفنی شرکت کرده بود گفت من شکل چه میوه ای هستم؟
بچه هه گفت با این کلاه شکل انجیر … بعد عمو خشن نگاش کرد بچه هه فت شکل هلو …
یادمه عمو ذوق کرد که شگفت شکل هلو …

ܓ✿نسترن:میدون آزادی: خاله شادونه و عمه گلاب و اون عروسک بی ریخته هم بودن…. کلی دخترای خوشگل با چادر های سفید اون عقب نشسته بودن….یادمه خاله شادونه که اومد تو چندتاشون ریختن سره اون بنده خدا 
ܓ✿عاطفه(فاجعه):جشن تکلیفه که اون سال عمویی گفت بیاین میدون آزادی
ܓ✿هدی:میدون آزادی و جشن تکلیف دختر خانما…خیلی شلـــــــوغ بود.اگه درست یادم مونده باشه یکی از این بازیگرهای کودک رو آورده بودن بهش گفتن فلانی کجای؟؟میگفت کچل کرده خجالت میکشه بیاد..البته شاید مربوط به یک برنامه ی دیگه اس 
ܓ✿مائده:اون روز مسافرت بودیم… جشن قبلیش که برای نیمه شعبان بود رفتم… هوای نفس های عمو …. یه دستمال کاغذی تو جیبم بود تو جشن… هنوز دارمش… لای دفتر خاطراتم…اون جشن رو تقریبا کامل یادمه… عید فطر… میدون ازادی… خاله شادونه و عمع نگار هم بودن… بچه ها انقدر گل پرت کردند که عمه گلاب داشت کور میشد… هی ی نامه می اوردن میدادن عمو…عمو… یه کبوتر….
ܓ✿ناهید:یادش بخیر… عمو در میدان ازادی برنامه داشت.بچه هایی هم که تازه به سن تکلیف رسیده بودن,اونجا بودن!
ܓ✿هستی:اگه اشتباه نکن جشن تکلیف توی روز عید غدیر بود و عقد دختر خاله م بود و صدای مامانم که میگفت هستی دیر شد خاموش کن تلوزیون و بیـــــــا 
ܓ✿خاله گلنار:مال میدون آزادیه و وقتی که عمو با عمه گلاب حرف میزد من چقدر حرص میخوردم … 
ܓ✿بهار :من ندیدم و.. تو دلم موند:(
ܓ✿ژاله: ،وای وای وای
جشن تکلیف توی میدون آزادی…
ܓ✿رها:منو یاده زمانی میندازه که واسه دیدن عمو کلمو ای میکردم بالا اما فقط سر میومد جلوم میدون آزادی یادش بخیر….یه آقاهه هم همش سعی میکرد از شیب آزادی بره بالا 
ܓ✿مهدیس: جشن تکلیف بچه ها بود(تقلب کردم پشت عمو یه دختر با چادر سفید بود)چیزی یادم نمیاد
ܓ✿نیلوفر:ماله جشن بزرگی بود عید فطر ..تو میدون آزادی عمو راست گو اومد یه کبوتر سفید داد عمویی پرش داد تو اسمون ..اون روز یه آقایی با این چترا تو اسمون بود …همه بچه ها یه عالمه گل میومدن رو سن میدادن عمو …یکی از بچه ها پرسید عمو پورنگ خوبی؟ عمو هم گفت :خوبم مچکرم . ۸->
ܓ✿مهسای بابا: این کاپشن کرمه هست که عمو تو میدوون آزادی پوشیدن.من یکی مثه این داشتم.چه ذوقی میکردم اون روزا ….
اولا به مامانم میگفتم رنگ حلیم شیر ِ کاپشنه دوسش ندارم ولی وقتی عمو پوشید منم کاپشنم رو پوشیدم …
ܓ✿مبینا:جشن تکلیف دخترا بود که عمو و خاله شادونه اجرا داشتند!

ܓ✿نیلوفر:اون روز تولد امام رضا بود
ܓ✿مهدیس:شبکه کودک ودورانی که من واسه کنکور میخوندم و تلوزیون غدقن بود(نمیدونم املای غدقن درسته یانه)
ܓ✿ژاله:یاد شبکه کودک و ۱عالمه حس دلتنگی برای عمو…شبکه کودک خیلی سر عمو رو شلوغ کرده بود و فرصت نمیشد زیاد عموباهامون صحبت کنه..یا نمایش بود یا اجرای ترانه..یا تست مجری..دلم بدجور میگرفت…
ܓ✿بهار :شبکه کودک بی نظیر بود.. واقعا همه قسمتاش پر از خلاقیت و نوآوری بود. حیف که آخرش کلی …
ܓ✿خاله گلنار:گه اشتباه نکنم شبکه کودک پورنگه
ܓ✿هستی:همیشه در حین دیدن برنامه تکالیف مدرسه انجام میدادم
ܓ✿ناهید:شبکه کودک…!ناهید در ائن زمان بعد مدرسه رو دورِ تتند بود! تا بتونه پای حرفای عموش بشینه…
ܓ✿مائده: راستش با اسم شبکه ی پورنگ هم یاد من… عمو … و آلزایمر می افتم… اون سال برنامه ها رو خیلی کم دیدم … می خواستم آلزایمر بگیرم و عمو رو یادم بره… اما….
ܓ✿هدی:شبکه کودک پورنگ……من عاشــــــــــق این برنامه بودم……… دهه ی فجر گفتن ماشینمون رو تزیین کنیم و عکسش رو بفرستیم تا برنده بشیم….من که اهل اینکارها نیستم اما یکبار توی خیابون یک ماشینی رو دیدم که داشتن برای برنامه تزئینش میکردن خیـــــلی برام جالب بود…..اونروزا سایت هم همیشه پر بود از عکسهای همون روز ِ برنامه و من کلــــــــــــــی ذوق میکردم.
ܓ✿نسترن:.و امااااااااااان از این شبکه ی کودک….من اون موقع پیش دانشگاهیی می خوندم….دقیقا شنبه و چهارشنبه من تا ۹ کلاس داشتم …به عمرم انقدر کلاس نپیچونده بودم
چهارشنبه ها رو خیلی دوست داشتم که بیشتر با بچه های هنرمند عمو مصاحبه می کرد….اخبار غنچه ها….وااای مث ماهیی میشدن .قتی می خواستن اخبار بخونن….
من قسمت مصاحبه هاشونم خیلی دوست داشتم که می رفتن خونه ی بچه ها موفق و ازشون فیلم می گرفتن….

ܓ✿مامان آرمان :مال برنامه ای بود که پارسال عصر ها عمو اجرا میکردن و یک آقای بامزه ای هم با عمو همکاری میکرد و تکه کلامش بود ……من خوشگلم
….. که من خودم به شخصه خیلی اون برنامه را دوست داشتم.
ܓ✿نیلوفر:یادم نمیاد درخت سحر آمیز بود فقط ..ماجراش یادم نیست
ܓ✿ژاله:یاد لنگه کفشی که خورد تو سر عمو

ܓ✿باران سحر:یادش بخیر درخت صدر آمیز ..ببخشید سحر آمیز 
ܓ✿بهار: اون روز،روز خوبی نبود
کلا اعصابم خورد بود.. و حس میکردم عمو هم همینطور. 
ܓ✿هستی:روزی که لنگه کفش خورد به سر عمو
مامانم میگفت طفلک عمو چقدر دردش اومد منم کلی عصبانی از بی دقتی عوامل 
ܓ✿ناهید:دستمال عمو زیر درخت سحرآمیز گم شده!:) بچه ها؟بیاید پیداش کنیم
ܓ✿مائده:ببخشید اما… یاد یه دمپایی که هر لحظه امکان داره بخوره تو سر عمو و گریم بگیره.. اون جا خطرناکه… نشین اون جا عموییم…
ܓ✿هدی:بوستان و درخت سحر آمیز ….و نشونه گیری خوب عوامل که هیچوقت نشونه اشون به اشتباه نمیرفت و همیشه به هدفشون میخورد. 

ܓ✿مبینا:یا ماه رمضان ۸۸ بود،فوق برنامه که بچه ها هر روز سوره میخوندند و یا آخرین برنامه بود که عوامل روی صندلی می نشستند و صحبت می کردند.
ܓ✿نیلوفر:ماله ماه رمضون بود پسری داشت واسه عمو قران میخوند عمو این طوری داره به قران یا توصیه هایی اون پسره در مورد قرآن گوش میده که چهرش انقده قشنگ شده
ܓ✿ژاله:یاد ماه رمضونای فوق برنامه که محشر بود…آدم حس میکرد عمو اومده مهمونی تو خونه مون!!
ܓ✿پری دریا:فکر کنم اخرین روز اجرای برنامه فوق برنامه بود… اینجا داشت با اقاجانزاده صحبت می کرد!!!
ܓ✿پرتو:عکس فوق برنامه منو یاد سهند و متین و امیر می اندازه که چقدر سر به سر عمو می گذاشتند و چقدر عمو اعصابش خورد می شد و من هم چقدر می خندیدم
ܓ✿بهار:ماه رمضون ۸۸ که تو فوق برنامه بچه های حافظ میومدن رو خیلی دوست داشتم.. حس و حال عمو وقتی روبه روشون می نشست و نگاه میکرد رو دوست داشتم.. دلم با زبون روزه پر میکشید…
یه بار دوست بهنام رو که حافظ قرآن هست رو آورده بودن، بهنام هی ی ی تا آخر برنامه میگفت : نچ نچ ببیــــــــن تروخــــــــــــداااا این تو مدرسه اینقدر آروم نیست هـــــــــــــــاااااا!!!!! منم میگفتم: خیله خب بابا فهمیدیم..حالا بذار ببینم برنامه رو! 
ܓ✿هستی:آخرین فوق برنامه شبکه۱ و صحبت عمو با آقای آقاجانزاده نمیدونم چرا دوست نداشتم برنامه بره شبکه دو
ܓ✿ناهید:اخرین برنامه فوق برنامه ست!اون روز ما تو راه اصفهان بودیم.دوستم گزارش لحظه بلحظه برنامه رو بهم میداد.منم گریه می کردم…
خدا خیرش بده…
ܓ✿مائده:با این تصویر خاطره زیاد دارم… اخرین برنامه ی عمو تو شبکه ی دو قبل عید… اون روز برنامه متن نداشت… از اول تا آخر برنامه رو یادمه… تو این عکس عمو اگه اشتباه نکنم رو به روی آقای آقا جان زاده نشستند… اون روز پری رفته بود سازمان… دسته گلی که دست عمو بود رو پری داده بود به یکی از بچه ها… اون روز قبل شروع برنامه پری بهم زنگ زد گفت… عمو با ماشین داخل شد…لباسش آبی بود.. و من … آبی لباس عمو رو خیلی دوست داشتم…
ܓ✿هدی:فکر میکنم ماه رمضونه که عمو احتمالا به توصیه های بچه هایی که یا حافظ و یا قاری قرآن بودن گوش میکنن.
ܓ✿نسترن:فوق برنامه هم پر خاطره بود با اون ۳ تا شیطونک….

ܓ✿مهسای بابا:عکسی که عمو بلوز مشکی پوشیده … یکی این بلوز بود یکی اون گل داره ..
وقتی عمو میپوشید احساس میکردم سلیقه ی داریوش فرضیایی هست نه عمو …
شبکه ی کودک پورنگ … ازش استقبال خوبی شد ولی من باهاش زیاد ارتباط برقرار نکردم ….
فقط یه بار خیلی خندیدم اونم وقتی بود که عمو میخواست به امیر هندونه بده … هندونه ها از دهنش ریخت بیرون … یه وضعی … همه غش کردن از خنده ….
ܓ✿مهدیس:وای عکس های مربوط به بوستان دوستان پورنگ که برام پر از خاطرات قشنگ و موندگاره.اجرای عمو وامیر فوق العاده بود البته کنارش آش دایی
ܓ✿ژاله:
این لباس مشکی عمو رو دوس نداشتم و هی تا اخر برنامه غر میزدم 
ܓ✿باران سحر :باز پلیکان دانا یک چیزی گفته عمو چشاش ۴ تا شده یادم نمیاد ها چی گفته 
ܓ✿پری دریا:بوستان دوستان پورنگ… چقدر خاطره داشت… هم تلخ هم شیرین… خدا رحمت کنه اقای جهانیان رو…هیییییییی!!!
ܓ✿پرتو:عکس بوستان هم منو یاد گلدون خان و تروتمیز می اندازه که وقتی تروتمیز کلمات رو پس و پیش می گفت عمو هم اعصابش خورد می شد و من چقدر می خندیدم خلاصه خیلی باحال بود
ܓ✿بهار:پلیکان رو دوست نداشتم.. این لباس عمو رو هم همینطور! 
ܓ✿هستی:منم مث ژاله همش این لباس و دوستش نداشتم و تا آخر برنامه با خودن غر زدم عمو اینهمه لباس خوچمل داره چرا اینو پوشیده 
یادش بخیر
ܓ✿ناهید:اجی؟بوستانه دیگه!:) کاش میشد زمان برگرده… دلم عمو میخواد……
ܓ✿مائده:یاد یه ماه رمضون… که سخت بود… یه عمو که مهربون بود… یه داداش امیر که هر بار اون شعر رو می خوند دلم محکم میشد… یاد تماشای برنامه با اینترنت در اندازه ی ۳ در ۴ …
یاد باد آن روزگاران … یاد باد…
ܓ✿هدی:من نتونستم با این پلیکان سخنگو یک کوچولو ارتباط برقرار کنم 
ܓ✿نسترن:بوستانم که: هییییییییچ وقت دلم نمی خواست عمو بره زیره اون درخت…چون همیشه استرس اینو داشتم چیزی رو پرت نکنن رو سره عمو ولی ……….
از پلیکانم خوشوم نمیه….اصلا….. 
پی نوشت ۱: دوستانم در مورد عکسها هرچیزی یادتان می آید بنویسد باسم خودتان زیر عکس مربوطه توضیحات هر نویسنده قرار خواهد گرفت.از عکسهای برنامه های قدیمی عمو هم می تونید به همراه توضیحاتش قرار بدین
اونهام داخل پست قرار می گیرند.
برای دیدن عکسها بقول عموی مهربونمون روی این عددها به ترتیب کلیک کنید ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸
پی نوشت ۲ : مریم صلاحی و پست دوپینگ پورنگی واقعا بینظیره اینجا کلیک کنید
پی نوشت ۳ : این پست عاطفه رو در مورد دوست و دوستان مجازی و حقیقی حتما بخونید خیلی قشنگه.. کلیک کنید