عمو پورنگ;مرد کودک


+ سایت اصلی

 

وب سایت اصلی مرد کودک "عموپورنگ"

اینجا کلیک کنید :-)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات () لینک

+ عکس و لبخند : )

عموپورنگ

امیرمحمد

عموپورنگ

عموپورنگ

 

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

عموپورنگ

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۳
comment نظرات () لینک

+ صداقت و سادگی

بنام خداوند بخشنده ومهربان

☸☸سلام به همه☸☸
بنظر من گلیجان خاطره ساز شد چون کسیکه خلقش کرد می دانست بهایِ ماندگاری چیزی جز صداقت و سادگی نیست.. در دنیای امروزی که این واژه ها دیگر جایی ندارند و به فراموشی سپرده می شوند.تنها شخصیت و شخصیت هایی ماندگار می مانند وخاطره ساز می شوند که این دو واژه را لابلای کلام و ساختار شخصیتی شان جای دهند.حتی اگر خیالی باشد، این شخصیت باز هم در اذهان همه خواهد ماند.

مثل عموپورنگ و مثل همه شخصیت های ماندگاری که خاطره ساز شدند و انشالله بازهم خاطره ها خواهند ساخت برای خاطره بازان
اینم یه گلیجان خیالی

راستی هرتصویری از گلیجان توذهنته رو کن تو همین پست قرار می گیره ;)

----------------------------------------------------

تا اطلاع ثانوی برای ثبت نظران مهربانانه خود اینجا کلیک کنید :)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات () لینک

+ با ما بمان !

بنام خداوند بخشنده ومهربان

ما آدمها گاهی اوقات مثل رادیو می مونیم ،که فقط حرف میزنیم،صدامونو می شنوند ولی  کسی مارو نمی بینه،

گاهی مثل تلویزیون می مونیم ،که هم حرف میزنیم و هم خودی نشون میدیم،

گاهی مثل یه کتاب می مونیم گوشه یه کتابخونه ،تا کسی سراغمون نیومده و ورق مون نزده همین طوری هی خاک می خوریم.

گاهی اوقات مثل یه قلم می شیم و تا جوهرمون جون داره فقط می نویسیم..

و گاهی اوقات

درست مثل یه برگ ِ کاغذ مچاله میشیم و میافتیم گوشه ای از این دنیا.

یادت باشه :

مهم نیست که مثل رادیو میشی یا تلویزیون،

مهم نیست که کتاب میشی یا مداد،

مهم نیست چقدر توی گیر و دارهای زندگی بالا و پایین میشی ؛

مهم اینه که یه روزی مثل همون برگ ِ کاغذه مچاله نشی،

مهم اینه که :

هنوزم کسی باشه که بیاد سراغت و صفحات خاک گرفته ات رو ورق بزنه چشمک

عموی خوبم سلام.امروز ، روز معلم است ، در تمام این سالهایی که گذشت شما برای ما تنها یک مجری ساده ی برنامه تلویزیونی نبودین و نیستید. چرا که همواره در کنار ما ماندید و راه و رسم زندگی را چه در قالب اجراها وچه در قالب نوشته هایتان بما آموختید.

عمو، شما هم می توانستید بمانند سایرین تنها از قاب جادو وهمان یکی -دوساعت مهمان دلمان شوید و بقیه اوقات را برای خودتان سپری کنید .اما همان لحظات را نیز برای ما گذراندید و با همان جوهر قرمزی که سرمنشا آن به قلبتان میرسید همچون یک معلم دلسوز و عموی واقعی برایمان نوشتید .

و من “ل – عباسی ” برادرزاده ی حقیرتان ؛ امروز با افتخار و شور و شعفی مضاعف در ذهن و قلب ،
این روز را بشما استاد بزرگوارم تبریک گفته و دستتان را می بوسم بپاس تمام زحمات بی شائبه و بی دریغی که در تمام این سالها برایمان کشیدید.
التماس دعا

کودک و دعا این مطلب رو از دست ندین کلیک کنید ;)
نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات () لینک

+ اینجا آسمان است !

بنام خدا

یک روز می آید
که دنیا با ضربان قلب ما ساعتش را تنظیم می کند!
همین امروز سرت را بالا بگیر
این جا آسمان است
و تا نبض تو می زند
هیچ پرنده ای فرودش اضطراری نیست ..

عمو رباعی زیبایی که نوشته اید فوق العاده عمیق و با مسما بود.یاشیاسیز عمو کی بوجور گوزل  ترکی رباعی لر باشاریسیز :)

اوغول بو دنیادا چوخ آرزولار وار:: انتظار آرزوسون چکنلردن اول

تیغ دن ایتی ، توکدن باریک یولی وار:: پل صراطـــدن گئچنلردن اول

دوستانم این هم ترجمه این دو بیتی زیبا که البته اگر سرچ کنید می توانید در نت هم معنای آن را پیدا کنید اما من بزبان خودم برایتان ترجمه اش می کنم:

پسرم تو این دنیا آرزوهای زیادی وجود داره تو از کسانی باش که انتظار میکشند.

راه پل صراط از مو باریک و از تیغ برنده تر است ، تو از کسانی باش که از این راه عبور میکنند.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات () لینک

+ شبکه کودک «عموپورنگ» از فردا آغاز می‌شود

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران

 

سرویس: تلویزیون و رادیو

 

مسلم آقاجان‌زاده از پخش دی‌وی‌دی اولین قسمت از مجموعه‌ی «عموپورنگ» تحت

عنوان «سه قلوها» خبر داد.

تهیه‌کننده «عموپورنگ» در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس تلویزیون خبرگزاری

دانشجویان ایران(ایسنا)، با بیان اینکه پس از یک سال انتظار، عموپورنگ

وارد شبکه نمایش خانگی شد، خاطرنشان کرد: بعد از مدت‌ها انتظار که قول آن

را سه ماه پیش به مردم داده بودیم،‌ مجموعه شبکه کودک عموپورنگ آماده شده

است و قسمت اول آن از فردا به بازار ارائه می‌شود.

وی ادامه داد: قسمت اول این مجموعه از فردا پخش می‌شود و در ادامه

قسمت‌های دیگر آن نیز با فاصله‌ی ۱۰ الی ۱۴ روز پخش خواهد شد.

این تهیه‌کننده اضافه کرد: فصل اول این DVD شامل هشت قسمت است که

کلیپ‌های موسیقی‌ و مجموعه نمایش «عموپورنگ» را شامل می‌شود.

آقاجان‌زاده همچنین درباره‌ی موضوع این مجموعه دی‌وی‌دی توضیح داد: در

این مجموعه، «عموپورنگ» قصد تاسیس یک شبکه کودک را دارد که به دنبال آن

اطلاعیه و آگهی می‌دهد که مجری کودک می‌خواهد‌، سه گربه عروسکی به

نام‌های پیشی مانکن‌، پلنگ و ملنگ هر کدام با فرهنگ‌های مختلف به

عموپورنگ مراجعه می‌کنند و با عنوان «سه قلوها» در این برنامه وارد

می‌شوند که به دنبال آن دردسرهایی برای عموپورنگ ایجاد می‌کنند.

انتهای پیام

منبع: ایسنا

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment نظرات () لینک

+ اخبار جدید

http://ec.cdn.cincopa.com/amoopurang1.jpg?o=1&id=0&res=8&h=f320fiq31mhoutyn5sx0yjklwl3ikwcx&cdn=ec&t=y&pid=199967&ph=oyujs14rw4bjykgx1il1fogt33enon0j&d=AAAAyAwmWLAAAAAAAAc_OGJ

 بنام خدا

دوستان سلام

روز ۱۴ بهمن ماه ،یعنی جمعه همین هفته افتتاحیه ی نمایشگاه کیتکس می باشد.

همانطور که مطلع هستید در این نمایشگاه غرفه ی عموپورنگ نیز فعال می باشد.از آنجاییکه اکثر دوستان و والدین محترم ابراز لطف داشته اند برای بازدید  از نمایشگاه ،بدینوسیله به اطلاع می رسانم از روز شنبه ، ۱۵ بهمن ماه سعی خواهم کرد ساعاتی را در غرفه ی عموپورنگ حضور داشته باشم.

نکته دیگر که باید بگویم ؛تشکر صمیمانه و صادقانه از والدین محترم است که بنوعی با پیام هایشان بنده را مورد تفقد و توجه قرار داده اند.بدون شک فرزندان دلبند شما از طریق همین دی وی دی های جدیدم می توانند با عموپورنگ آشنا شوند و من نیز این آشنایی را مرهون فداکاری شما والدین عزیز هستم.

مطلب دیگری که باید به آن اشاره کنم این است: بچه هایی که در شهرستان زندگی می کنید ،فرقی ندارد چه تهران باشید، چه قم،چه اصفهان ،چه مشهد ،چه اهواز و…

مهم این است  که من به همه شما ارادت دارم و اگر چنین امکانی وجود ندارد که در شهرتان شمارا زیارت کنم بجای آن  از طریق نوشته هایم در سایت و یا پیام هایم از طریق دوستانتان که اتفاقی در برخی از همایش ها و یا نمایشگاهها می بینم ،بشما ابلاغ می کنند و این مساله خود بنوعی ثابت می کند که به فکر شما عزیزان نیز هستم.

و اما نکته آخر اینکه :کار جدید من در قالب ۸ دی وی دی قرار است بصورت هفتگی یا دو هفته یکبار به بازار عرضه شود.لذا دی وی دی شماره ۱ ظرف دو-سه روز آینده بدستتان خواهد رسید،که من درپست بعدی بیشتر در ارتباط با انگیزه ام از این کار برای شما توضیح خواهم داد.

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)


نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment نظرات () لینک

+ فرشته ی آسمانی

بنام خدا

سلام بچه های عزیزم

به بهانه ی روز تولد مادرم می خوام چند سطری براشون بنویسم.

مادری دارم از جنس باران ،پاک و زلال

مادری از جنس خورشید،نورانی و گرما بخش

از سلاله سادات،پاک و مطهر

هرروز صبح که می خوام از خونه بیرون بیام برام آیت الکرسی می خونه.

و هرشب سر نمازش برام دعا می کنه.

اون خیلی مهربونه،با اینکه بزرگ شدم اما هنوز بعضی وقتها سرمو روی پاهاش میذارم و موهامو شونه می کنه و بعضی وقتها حتی پشتم رو خارش میزنه.

دستهاش پر از سخاوت و آرامشه،حتی  بعضی وقتها که میرم مسافرت جای منو پهن می کنه و بقول خودش بجای خالی ام نگاه می کنه و از دوری ام میزنه زیر گریه.

انقدر مهربونه که با وجود لباسشویی هنوز بعضی از پیراهن هام رو با دستش می شوره که مبادا خراب بشه.

اون انقدر ساده و بی توقعه که هدیه ی پارسال تولدش  رو که یک انگشتر بود بعنوان یادگاری کنار گذاشته که همیشه در نزد من بمونه!

اما امسال براش یه روسری خریدم ! و امشب که اون رو بهش هدیه کردم با دست خودم روسری رو سرش گذاشتم و با لبخندی گفت:  “الهی عاقبت بخیر بشی مادر”

بعضی وقتها دلم خیلی می گیره! آخه هرسال که  به عمرش اضافه میشه اون پیرتر میشه و توانایی هاش رو از دست میده!

جدیداً هم از درد قلب و درد پا و ضعیفی چشمهاش خیلی رنج می بره.اما چون میدونه من حساسم جلوی من تظاهر به خوب بودن  می کنه!

خدایا! کاش میشد قلبم رو ،پاهام رو ،و چشمهام رو به مادرم هدیه میدادم،تا اون بیشتر از زندگی لذت ببره.

آره بچه ها همه مادرها فرشته های آسمونی هستند.مامان فاطمه ی منم یکی از اونهاست.

مادر عزیزم تولدت مبارک! 

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
comment نظرات () لینک

+ کیتِکس

http://irandex.ir/Upload/Images/kitex/kitexbanner%20copy.jpg

جهت مشاهده تیزر تبلیغاتی، اجرا شده توسط عمو یی مون اینجا یا روی عکس زیر کلیک کنید.

http://s1.picofile.com/file/7266206234/0.png


 

نسخه کم حجم تیزر اینجا کلیک کنید دانلود شود.

http://zibasazi01.persiangig.com/www.Pichak.net17.gif

پی نوشت:این پست دلنشین و بامعنای مهدیس رو  حتما بخونید. کلیک کنید;)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ حدیث عمر

بنام خدا

فرا رسیدن ماه ربیع الاول مبارک

راست میگن: حدیث عمر آدم حدیث باد و برگ است!

همون برگی که یک روزِ بهاری روی شاخه ی درختی سبز و شاداب متولد میشه.

غافل از اینکه فاصله بین بهار تا پاییزِ عمرش شش ماه بیشتر طول نمی کشد که با یک چشم برهم زدن به پایان می رسد .

واو تبدیل به یک برگ زرد و خشک وبی جانی می شود که ناگزیر بایستی خود را بدست باد خزان بسپارد.

راست میگن: زندگی مثل جاده ای پرفراز و نشیب می مونه که بعضی جاهاش سرسبز و شادابه و قسمت هایی  از آن کویر و خشک!

اما تو! به هیچ کدام دل نبند! چرا که تا مقصد، راه بسیار است!

ای مسافر جاده ؛فراموش نکن برای رسیدن استوار باشی و مصمم!

چراکه :

 

” زندگی با صدا شروع می شود و بی صدا پایان می گیرد.”

 

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ خودمونی با عمو پورنگ

با سلام
عرض تسلیت دارم ایام شهادت امام رضا علیه السلام رو
در جواربارگاه رضوی نایب الزیاره شما دوستان هستیم وسپاسگذارم از زحمات شما
با توجه به فرمایش نبی مکرم اسلام که فرمود :ان فی الجنه دارا یقال له دارالفرح لایدخلها الا من فرح الصبیان براستی که در بهشت خانه ای قرار دارد که به آن ((خانه شادی)) گفته می شود. کسی به آن وارد نمی شود مگر آنکه دل کودکان را شاد کند
تلاش دوستانی چون عمو پورنگ(آقای فرضیایی)  ویا دوستان فیتیله به نوعی مصداق این فرمایش پیامبر است که گل لبخند را بر لبان کودکان می نشانند . با توجه به اینکه کودکان آینده ساز کشور هستند واز این بزرگواران در رسانه تاثیر پذیری عجیبی دارند لذا به عنوان یک  کارشناس کودک ونوجوان چند سوال به ذهن میرسدکه مطرح میشود امید است که بتوانم پاسخ بگیرم
۱: چرا در ویژه برنامه های مذهبی (مناسبتها ) کیفیت برنامه  ها پایین می آید به لحاظ انتقال محتوی به کودکان دچار ضعفهای زیادی است  ؟
۲:به راستی اگر موسیقی را از برنامه های عمو پورنگ وسایر عموها وخاله ها بگیرند اگر نبود شهرت اینان بازهم توان نشاندن گل لبخند را برکودکان داشتند ؟؟(توانمند بودن)
نمیتوان منکر نقش موسیقی بر روح وروان کودکان شد اما نباید این عامل تبدیل به یک مسئله خیلی مهم شود که محتوی اصلی برنامه به حاشیه می رود وموسیقی تبدیل به یک اصل در برنامه میشود
۳: با توجه به اینکه قشر زیادی از مخاطبان بیننده برنامه این بزرگواران(عموها) هستند کاش به لحاظ های مختلف سازندگان این برنامه ها شجاعت به خرج می دادند که برنامه خودشان را در یک ویژه برنامه از سوی خودشان در بوته نقد کارشناسان کودک (اعم از کارشناسان مذهبی در فضای رسانه و سایرکارشناسان قرار دهند ) چرا که اگر نقدمنصفانه وبا راهکار صورت بگیرد قطعا در تربیت فرزندانمان که مخاطب رسانه وبرنامه های کودک هستند موثر خواهدبود.

منبع :پرسمان کودک

بنام خدا

نوشته ی بالا لطف و محبت یکی از دوستان کارشناس است که بنده ضمن تایید و تشکر از ایشان ،صادقانه می گویم که بایستی یک بازنگری و تامل جدی داشت.

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)


نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ ارزش بودن

بنام خدا

از جام جم تا دفتر جدیدم ۷-۸ تا کوچه بیشتر فاصله نیست.برای همین آن روز عصر تصمیم گرفتم این مسیر را قدم زنان طی کنم.تا هم از هوای سرد زمستانی وهم از مناظر خیابان ودیدن آدمها لذت ببرم!نرسیده به پارک ملّت بود که صدایی از پشت سر به گوشم رسید: عمو..عمو..سلام!

لحظه ای برگشتم و دیدم دوتا پسر و دختر که سنشان بین ۲۰ تا ۲۱ بود به همراه کیفی که در دست داشتند روبروی من ایستاده اند!با لبخندی سلام کردم و گفتم :چی شده؟!

خندیدن وگفتن : ما خجالت میکشیم بگیم ..آخه از بچگی بیننده برنامه هاتون بودیم!:&quot;/> blushing” /></h3>
<h3 style=ما برادرو خواهر دوقلوایم که جفتمون هم دانشجوهستیم.راستش عمو وقتی دیدیمتون باورمون نمیشد که خودتون باشید! :-O surprise

خنده ای کردم وگفتم منم باورم نمیشد که شماها انقدر بزرگ شده باشید و منو هنوزهم  بخاطر داشته باشید! :) happyهمین لحظه برادره یه قلم وکاغذ جلوم گرفت وگفت :”امضا”B-) cool

با تعجب گفتم: پسر بزرگ شدی امضا دیگه چیه؟! :-O surprise

بلافاصله خواهره گفت:” تازه برای منم باید امضا بزنید!” ;;) batting eyelashes

خندیدم و گفتم :باشه! امضایی میدم که تا آخر عمر براتون عموپورنگ باقی بمونم..:D big grin;) winking

بعد از اون ،آنها  چند قدمی من رو در مسیر همراهی کردند و دربین صحبت هاشون نکات جالبی  بنظرم رسید!:&gt; smug

از جمله اینکه خواهره می گفت : “عمو مدتیه شمارو تو قاب جادویی نمی بینیم!” :-&lt sigh

و برادرش بلافاصله می گفت : “مهّم نیست عمو حتما برنامه داشته باشه!مهّم بودن عمو تو ذهن وخاطرات ماست.” &gt;:D< big hug

شنیدن این جملات من رو خیلی امیدوار کرد.چون همه ما آدمها بفکر بودن و ماندن  هستیم..یا اینکه چطوری میتوانیم همیشه در اذهان  دیگران زنده باشیم!

اون روز به این نتیجه رسیدم گاهی نبودن هم می تواند دلیل بودن باشد!بشرط اینکه عملکرد و تلاشت را دیگران مثبت ارزیابی کنند!یاد جمله یکی از دوستانم افتادم که  چند روز پیش بصورت پیامک برایم فرستاد که :

“ارزش بودنت را از نبودنت می توان فهمید “

اینجا و اینجا کلیک کنید.

 

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات () لینک

+ صفحه سپید

بنام خدا

صفحه سپیدِ چون برف گفت:”من پاکیزه و سفیدم و برای همیشه پاکیزه می مانم!من ترجیح می دهم که سوزانده شوم و به خاکستر سپید تبدیل گردم،تا اینکه اجازه دهم سیاهی به من نزدیک شود و پلیدی مرا لمس کند!”

شیشه مرکب صدایش را شنید و در دل سیاهش خندید ولی ترسید و به او نزدیک نشد.

قلم های رنگارنگ هم صدایش را شنیدند و اصلا به او نزدیک نشدند و به این نحو ورقِ کاغذِ سفید،چون برف پاکیزه و سفید ماند ولی خالی از نوشته..

بچه های عزیزم سلام.متن بالا برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه نوشته ی«جبران خلیل جبران »می باشد. با اینکه این کتاب را چندبار مطالعه کردم اما انقدر جالب و آموزنده است که ترجیح می دهم دوباره آن را بخوانم.

در بخشی دیگر از همین کتاب نوشته ی بسیار زیبایی وجود دارد که خواندن آن خالی از لطف نیست.بخصوص برای شما بچه هایی که مطالب غنی و ارزشمندی در وبلاگ هایتان می نویسیدکه نشان از شعور و درک بالای شما بچه های عزیزم دارد.به همین منظور قسمتهایی از آن نوشته را بشما دوستان تقدیم می کنم؛

“ای ایمانِ من ،ای معرفتِ سرکش و توانایِ من ،چه سان بر بلندای تو دست یابم؟ و خود را با تو خویشتن ِ برترِ انسانِ عادی بر گسترده ی آسمان ببینم؟آری ای ایمان صبورِ من!!

آری ! من بسته ی زنجیرهای آهنین در قعرِ این زندان کوچکم، حصارهایی از گوشت و استخوان مرا از تو جدا می سازند و نمی توانم با تو به بیکران ها پرواز کنم جز اینکه تو از قلب من به اوج آسمانِ بیکران پرگشایی، و تو همیشه در اعماقِ قلبِ دردمندِ من جای داری و من به این امر راضی و خشنودم!”

 

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱
comment نظرات () لینک

+ گل های کاغذی

بنام خدا

چند روزی بود که پشت سرهم زنگ می زد و پیشنهاد می کرد که حتما باهم بریم به یک مکانی سر بزنیم!

هرچقدر هم اصرار می کردم کجا؟نمی گفت!

تا اینکه یکی از روزهای هفته ی قبل باهاش قرار گذاشتم و با ماشین اومد دنبالم.

توی مسیر بهش گفتم : مرد حسابی اگر می خواهی سورپرایزم کنی تولدم مرداد ماه بوده..دیر جنبیدی!

خندید و گفت: امروز تازه متولد میشی ،خبر نداری!

از خیابان هایی که می گذشتیم متوجه شدم در منطقه ای از جنوب غربی تهران قرار داریم.خلاصه همینطور که لحظه ها سپری می شد کنجکاوی و هیجان من هم بیشتر می شد .تا اینکه به محله ی ابوذر تهران رسیدیم و ،اون جلوی یکی از ساختمان ها ماشین رو نگه داشت!

چشمم به تابلوی سر در اون ساختمان افتاد که نوشته بود ” مرکز بهزیستی و شیرخوارگاه….”

برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم: مرد حسابی خب از اون اولش می گفتی قراره اینجا بیاییم!!

ترسیدی من قبول نکنم؟!

و اون با لبخندی گفت: نه عزیزم!این یکی با همه جا فرق می کنه!بریم داخل تا خودت ببینی!

وقتی وارد سالن شدم،دختر وپسرهای ۳-۴ ساله ای رو دیدم که یک دفعه ای عین جوجه از تو اتاق دویدن طرف من و همکارم.

باورم نمیشد که اونها اینقدر صمیمی و مهربان با من برخورد داشته باشند!چون معمولا بچه های ۳ یا ۴ ساله کمی دیرتر با افراد بیگانه ارتباط برقرار می کنند!

نشستم کنارشان ،تک تک شان را نوازش می کردم و می بوسیدم.اما همه چی اونجا فرق می کرد!انگار نه انگار که اونجا شیرخوارگاه است.گویا همشون باهم خواهر وبرادر بودن یا نسبت داشتند.بخصوص مربیان مهربانی که مثل یک مادر از بچه ها مواظبت و ،تر و خشکشون می کردند.دراون بین بچه ها با ذوق و شادی از سر و کولم بالا می رفتند و جالب اینجا بود که اکثرشون می گفتند من تورو تو سی دی دیدم!که بعدا از طریق پرستارشان متوجه شدم منظورشون سی دی سفر بی خطر گذشته من بود!

جالب ترین اتفاقی که اونجا برایم رخ داد این بود که بچه ها بی ریا ومعصومانه از من میخواستند بغلشان کنم!یا کولشون بگیرم و یا تابشون بدم!

حتی اگر یکیشون رو بغل می کردم اون یکی خودشو به زانوی من می چسبوند و باهمان زبان الکن می گفت :”بغل..بغل…”

همونطوری که باهاشون بازی می کردم،چندتاشون مداد شمعی هاشون رو آوردند که من براشون نقاشی بکشم.یکی گل می خواست..یکی جوجه..یکی هم خونه!

در حین کشیدن نقاشی ناگهان یکی از اون بچه ها از پشت سرم روی مبل ،سرشو  رو شونه ام گذاشت .بی مقدمه گفت :ب”ابا برای منم نقاشی بکش!”یه لخظه تمام بدنم سرد شد ..بغلش کردم وبرای چند لحظه ای توچشمهاش نگاه کردم و اون دوباره گفت:”بابا!برام خورشید بکش!”بوسه ای بر پیشانی اش زدم و قطره اشکی از چشمم سرازیر شد که ناگهان امیر سهیلی گفت:”نگفتم امروز دوباره متولد میشی!”

بعد از اون به اتفاق امیر  با کاغذهایی که اونجا بود براشون گل های کاغذی درست کردیم.و اونها سرگرم و شاد از این بازی کودکانه ..

آره!با خودم فکر می کردم پدر ومادر چه نعمتی هستند!که ما قدرشون  رو نمی دونیم و چه پدر ومادرهای بی عاطفه ایی که قدر اون بچه ها رو نمی دونند!

دنیا !چقدر بی رحمی!

و روزگار!چقدر بی وفایی!

براستی برای اونها چه تقدیری رقم خورده!

منبع:وب سایت رسمی داریوش فرضیایی (عموپورنگ)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱
comment نظرات () لینک

+ عمو‌پورنگ هم رنگ یلدا گرفت

ویژ‌برنامه شب یلدا با حضور عمو پورنگ در مرکز فرهنگی هنری اسلام‌شهر ۲ برگزار شد
 
در این ویژه‌برنامه که با حضور پر شور اعضا و استقبال آنها برگزار شد ،‌مراسم با تلاوت آیاتی از قران کریم آغاز شد و پس از آن یکی از اعضا شعر خوانی کرد و شعری به مناسبت طولانی‌ترین شب سال قرائت کرد . پس از آن مهمان برنامه ” داریوش فرضیائی “(عمو پورنگ ) که هیچ نیازی هم به معرفی نداشت توسط مربی مسئول مرکز معرفی شد.
عمو پورنگ پس از معرفی برای حاضرین یک قصه عاشورایی تعریف کرد که بسیار هم تاثیر گذار بود ، پس از آن هم در خصوص کتاب و کتابخوانی و ترویج فرهنگ و مطالعه و انجام تکالیف و کسب علم و مهارت در زندگی نکاتی را با زبان و شیوه خود به حاضرین گفت که مخاطبان هم با جدیت تمام این نکات را گوش دادند .عمده این مخاطبان البته از کودکان ونوجوانان عضو و فعال این مرکز فرهنگی هنری بودند .
پس از آن یکی از اعضای قصه‌گویی کرد و حاضرین با مهمان برنامه پرسش و پاسخ کردند و عمو پورنگ هم با صبر و حوصله زیاد بخش زیادی از سوالات را که مربوط به آیین‌ها و آداب و رسوم شب یلدا هم می‌شد ، پاسخ گفت .
گرفتن عکس یادگاری و پذیرایی با خوراکی‌های شب یلدا پایان بخش این مراسم بود .
نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱
comment نظرات () لینک

+ آبی تر از آسمان

درود به دیوارکه هر مرد و نا مردی به آن تکیه میکند!

درود به مورچه که هیچکسی نتوانسته تاحالا اشکش را ببیند!

درود به خیار نه بخاطر”خ” بلکه بخاطر یارش!

درود به شلغم نه بخاطر” شلش“بلکه بخاطر غمش!

درود به کرم خاکی نه بخاطر کرم بودنش بلکه بخاطر خاکی بودنش!

درود به کلاغ نه بخاطر رنگ سیاهش بلکه بخاطر یک رنگیش!

درود به نامرد که اگر نامرد نبود مرد شناخته نمیشد!

و درود...

درود به داریوش فرضیایی که اگر نبود عموپورنگ هم نبود!

درود به  پورنگ که اگر نبود عموپورنگ هم نبود!

درود به عمویی مون.. بهعموی آبی تر از آسمان که اگر نبود این دوستی های خالصانه هم نبود..

احساس پاک عمو برای ما برادرزاده هایش

و

احساس پاک مابرادرزاده های عمویی برای عمویمان..

احساس دوسویه و نابی که بقول عمویی مون در اون میشه خدا رو دید ..

پس

درود به دلهای پاک همه ی برو بچه های عمویی

مامان علی خوش تیپ : دروووووووووووووووود بر عمو پورنگ شاد و سرحال و مهربان :x   :x   :x   :x   -;{@   -;{@   -;{@

مامان بیتا: برعموی کودکی خودم و عموی کودکی دخترم درود درود دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

مامان عرشیا:چقدر خوبه یه عمو داشته باشی که اینقدر واست شادی بیاره…
درود بر عمو پورنگ

مرجان طاهری:سلام آقا من از این درود ..درود ها بلد نیستم فقط میگم عمو عاشقتم یه دونه ای

السا :درود بر خالق عموپورنگ…درود بر معلم زندگیم”عموپورنگ…

هستی: دروووووووووووووووووود به بهترین عموی دنیاااااااا
دروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود -;{@

مامان امیر علی : کلا درود بر عمو پورنگ که اینقدر به فکر بچه ها هستن.

فرانک :درود بر عموپورنگ که اگه نبود کودک درون ما هم اینقدر فعال نبود!
درود بر عموپورنگ که اگه نبود کودکی هامون به فراموشی سپرده میشد…
درود بر عموپورنگ که اگه نبود خاطره های کودکیمون بی رنگ میشد…

مریم صلاحی : درود به مامان فاطمه که اگر نبود داریوش فرضیایی هم نبود..
درود بر خداوند که خالق عمویی و مامان فاطمه است..
درود بر خداوند که فرشته ای به نام عمو را فرستاد تا توی زندگی ماها تاثیر بذاره و کمکمون کنه پاک زندگی کنیم.. و سعی کنیم که تو زندگیمون نگاهی کودکانه و قلبی بزرگ داشته باشیم…

امیدوارم قدر نعمت های خدا, که عمو! یکی از بزرگترین هاش هست را بدانیم..
و بتوانیم به پاس این نعمت بزرگ(ورود عمویی به پاکی آسمان تو زندگی هامون ) کارهای بزرگ برای خدا انجام بدیم..

مائده : درورد ….. درورد بر عموی همیشگیمان… مرد مهربانی که آمد … رنگ آورد … مهر آورد … بذر آورد … بذر عشق …
درورد … درود بر باغبانی که دست هایش نوازش های خورشید و کلامش بارانی بود بر نهال های کودکی …
درود ……. درود بر چشم هایی که آینه ی صداقتند … درود … و باز هم درود …و باز هم ….

هدی قاسمی : درود بر کوچولوهای پاک و دوست داشتنی که اگه نبودند عموپونگی هم نبود….در ضمن با اجازه , من کلـــــــــی به این عمو عباسی!!!!! خندیدم….جالب بود.

مهدیس :درود به پاکی ، به صداقت ، به کودکی و به عمویی که همه ی اینا رو با هم داره وبه خدایی که خالق همه ی ایناست :heart:

مبینا:درود بر بزرگ مرد کودک…درود بر عمویی از دیار کودکی.زنده باد عموی تکمون…

پرتو: درود بر معلم که نه استاد مهربانم که تمام خوبی های دنیا را به ما بچه ها یاد داد…
و درود بر دنیای زیبای کودکی…
درود بر عموپورنگ و طرفداراش…
درود بر قلب مهربان عموپورنگ که همیشه همیشه در قلب کوچک ما بچه ها جای دارد…

اسما باژگون : درود بر عموی بینظیرم…عموی مهربون کودکیهای من… :heart: :x

Rosily:درود بر عمویی که مرد بودنش ازیکی بودن حرفو عملش معلومه.درود عمویی که تعادل رو برقرار کرده بین برادرزاده هاش ودرودبرعمویی که جوجه رنگیاش همیشه پشت سرش میان=}

زهرا دوستدار عموجون :سلام آجی گلم واقعا پست خیلی زیبایی بود ومنم تنها میتونم بگم درود بر عمویی که قلبش به وسعت دریاهاست :x :x :x

سید نجمه : درود به عمو…عمویی آبی تر از آسمون…عموی پاک…اونی که زندگی کردن را به من یاد داد و نه زنده بودن را …

پی نوشت۱ : دوستانم طی لینک پیوندهای وبم اگر کسی جزو پیوندهام نیست خواهش می کنم اطلاع بده.

پی نوشت۲ :دوست خوبمون مریم صلاحی قراره یه کارخیلی قشنگی رو برای ما بچه های شهرستانی انجام بده.حتما این پست مریم صلاحی را مطالعه کنید.

پی نوشت۳ : دوست خوبمون نغمه قراره یه کارخیلی قشنگی رو برای ما بچه های شهرستانی انجام بده.حتما این پست نغمه را مطالعه کنید.

پی نوشت۴ : هرچی درود برای عمویی  داری بنویس ادامه این پست جملات شما دوستانم خواهد بود ;)

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
comment نظرات () لینک

+ اسطوره کودکی

کودکان عموما از اینکه مورد خطاب مستقیم “باید و نباید”ها یا “بکن و نکن”ها قرار گیرند، خوششان نمی آید. به خاطر دارم که در ماه رمضان سال گذشته، دوربین تلویزیون سراغ کودکان می رفت و از آنان می پرسید ” شماهم روزه می گیری؟” طبیعتا جوابها همه مثبت بود.

نگین حسینی پایان نامه کارشناسی ارشد خود را به کتاب تبدیل کرده است. “جنگ تلویزیونی برای کودکان” نام کتابی است که او به یک کودک نابینا تقدیم کرده است. او درباره انگیزه این کار می گوید:” در زمانه ای که تلویزیون حتی یک ربع برنامه برای کودکان نمی سازد، این کار را برای جلب توجه برنامه سازان تلویزیون انجام دادم.” خانم حسینی روزنامه نگار و دانشجوی دکترای علوم ارتباطات است با او در مورد برنامه های های کودک گفتگو کرده ایم که می خوانید.

یک احساس نوستالژیک در مورد کارتونهای قدیمی وجود دارد که جوانهای امروز همه کارتونهای دوران کودکی را به خوبی به یاد دارند. آیا تحلیل محتوایی انجام شده که نشان دهد کیفیت کارتونهای قدیم مثل پسرشجاع و تنسی تاکسیدو خوب بوده یا این به تفاوت نسلها بر می گردد؟

دوست داشتم برای پاسخ به این سوال، وقت می گذاشتم و سری به مراکز تحقیقاتی مرتبط می زدم تا ببینم در این مورد تحقیقی شده یا نه؛ البته حدس می زنم که نشده باشد. اما نظر شخصی من این است که شرایط آن دوره بود که آن کارتون ها را در ذهن ما ماندگار کرد. اگر یادتان باشد، ما در دوره بعد از انقلاب و سپس سالهای جنگ قرار داشتیم و تلویزیون ما هم به دلایل شرایط ایدئولوژیک بعد از انقلاب و هم محدودیت های ناشی از جنگ، در مضیقه قرار داشت. خبری هم از اینترنت و سی دی و … نبود.بنابراین در آن شرایط که ما درحداقل امکانات تفریحی بودیم، هر برنامه ای ما را میخکوب می کرد و طبیعتا در ذهن مان هم ماندگار شد. اگر دقت کنید، این فقط منحصر به کارتونها نبوده است؛ حتی در مورد برنامه های بزرگسالان هم ، مجموعه های آن دوره هنوز دریادها مانده است: سریال آینه، اوشین (سالهای دور از خانه)، از سرزمین شمالی. محتوای اینها را که یادآوری کنید، می بینید چیز خاصی نداشت اما در آن شرایط بحرانی جنگ، مضیقه های تحمیل شده و امکانات تفریحی محدود، همه دست به دست هم داده بود که همه ما یک هفته روزشماری کنیم تا نوبت یک سریال نیم ساعته بشود. بنابراین ما و علاقه ما، برآیندی از شرایط کلی حاکم بود. اما در مورد تولیدات داخلی برنامه های کودک در آن زمان مثل محله بروبیا و مدرسه موشها، باید بگویم که ماندگاری آن برنامه ها نه فقط حاصل شرایط، که بخاطر کیفیت بالای ساخت آنها نیز بود.بطور کلی، با وجود همه تفاوت ها در دنیای امروز و دیروز، تعجبی ندارد اگر کودکان امروز به اندازه دیروزی ها شیفته کارتون نباشند. به عبارتی، کودکان امروز یک بسته بزرگ و متنوع از سرگرمی ها را دراختیار دارند که تنوع ، پراکندگی و تغییرات سریع و هر روزه این بسته، به آنها مجال دل بستن به یک محصول خاص را نمی دهد. درهمین حال، بعید می دانم که کودکان این نسل، بتوانند عموپورنگ را به عنوان اسطوره کودکی شان از یاد ببرند.


طبیعتا شما باید برای تحقیق هم که شده برنامه های کودک را نگاه کنید آیا برنامه های امروز در مقایسه با دهه ۶۰ تغییراتی کرده است؟

البته درحال حاضر تحقیق خاصی دردست ندارم که مجبور باشم برنامه ها را دنبال کنم. بطور کلی به نظرم، کیفیت ساخت برنامه های دهه ۶۰ به مراتب بالاتر از امروز بود. اگر از برنامه های کودک امروز، کارتون هایی که اکثرا هم خارجی هستند، تفریق شوند، چیزی از برنامه کودک باقی نمی ماند. به جز برنامه عموپورنگ که با همراهی امیرمحمد، به یک برنامه جذاب و دوست داشتنی تبدیل شده، سایر برنامه های کودک مشخصه جالبی ندارند. اشاره کردم که برنامه های تولیدی دهه ۶۰، مثل جنگ های تلویوزیونی “محله برو بیا” و “محله بهداشت”، ومدرسه موشها، بسیار جذاب و دوست داشتنی بودند؛ و می بینیم که کارهایی در این سطح دیگر تکرار نشده اند.

برخی از کارشناسان می گویند به غیر از عموپورنگ، سایر مجریان در سطح بسیار نازلی قرار دارند، مشکل اساسی مجریان برنامه های کودک چیست؟

بیشترین اشکال مجریان کودک در تلویزیون ما این است که کودک درون آنان، آنقدر بزرگ شده که آنها مجبورمی شوند خود را تا سطح بچه ها پایین بکشند و بیشتر “ادای” این کار را درآورند. لحن تصنعی آنها کاملا نشان می دهد که در برقراری ارتباط با کودکان، بیش از حد تحت فشارند و خود نیز از این فشار رنج می برند. من به جرات می توانم بگویم که در میان اینهمه، فقط یک استثنا وجود دارد و آن “عموپورنگ” است که به عنوان مجری کودک، نه تنهاهیچ نقشی را اجرا نمی کند، بلکه دقیقا خودش را روی صحنه می آورد. عموپورنگ باهمه بزرگی هایش، بالذاته کودک باقی مانده و به همین دلیل، توانایی شگرفی در برقراری ارتباط با کودکان دارد. هرچند گاهی شاهد بوده ام که او نیز در ارتباط با کودکان مرتکب خطاهایی شده که به لحاظ روانشناسی، درست و سنجیده نبوده، اما درمجموع می توانم بگویم که بعد از نسلی که همه شان در نوع خود بی نظیر بودند،عموپورنگ یک جرقه استثنایی در این عرصه بوده است.

در تحقیقم آورده ام که ۹۰ درصد کودکان، مجری بانشاط و فعال را ترجیح می دهند؛ این یعنی مجری یی که مثل اخبارگویان، راست بایستد و سعی کند بالحنی به مقتضای سنی کودکان، برنامه ای اجرا کند، خوشایند کودکان نیست. به نظرم هرچند کودکان از مجریان خانم استقبال می کنند، اما چون دامنه حرکتی خانم ها جلوی دوربین باید کم باشد، بهتر است کار اجرای کودک را بیشتربه آقایان بسپارند؛ البته به شرط آنکه آنها هم “مرد این کار” باشند!

علاوه بر محدود بودن دامنه حرکتی خانمها، بسیاری رنگ تیره لباس خانمها را عامل مهم دیگری می دانند؟
به نظر می رسد که تلویزیون ایران در سال های اخیر، در رنگ لباس مجریان کودک تجدید نظر کرده و حالا شاهد لباس های رنگارنگی هستیم که مجریان کودک –باپیشتازی عموپورنگ- به تن می کنند. اما هنوز در مورد خانم ها، این موضوع بطور کامل لحاظ نشده و فقط از رنگ های تیره پرهیز می شود. همین نکته، بازهم نشان می دهد که کار روانشناختی روی رنگ ها و اثرات آنها نشده است. رنگ روشن به صرف روشن بودن، کارآیی مثبت ندارند. رنگ های روشنی مثل طوسی که در لباس خانم های مجری زیاد به چشم می خورد، نوعی کسالت و یکنواختی را به مخاطب القا می کند.

یکی از مشکلاتی که شما هم در تحقیق خود به آن اشاره کرده اید، دادن پیامهای مستقیم به کودکان است وشاید همین عامل باعث روگردانی کودکان از جنگ های تلویزیونی شده است.
هرکسی که کمترین معلوماتی در زمینه روانشناسی کودک داشته باشد، می داند که مستقیم ترین پیام های آموزشی رسانه ای، حداقل اثرگذاری را دارند.متاسفانه بیشتر برنامه های آموزشی کودک در تلویزیون ایران، پیام دهی مستقیم را هدف قرار می دهد.

این موضوع در برنامه های آموزش مسائل دینی و اعتقادی، بیشتر نمود دارد. کودکان عموما از اینکه مورد خطاب مستقیم “باید و نباید”ها یا “بکن و نکن”ها قرار گیرند، خوششان نمی آید. د. به خاطر دارم که در ماه رمضان سال گذشته، دوربین تلویزیون سراغ کودکان می رفت و از آنان می پرسید ” شماهم روزه می گیری؟” طبیعتا جوابها همه مثبت بود اما این سوال در ذهن من باقی ماند که خب، اثر این پیامها چه بود؟ کودک مخاطب چه درسی یا چه تاثیری گرفت؟ بیشتر فعالیت های آموزشی تلویزیون با همین خطای آشکار صورت می گیرد و به نظرم، تنها نتیجه کار، هدر رفتن انبوه سرمایه و بودجه است.

چه قدر استفاده نابجا از نشانه های تصویری را عامل کاهش کیفیت برنامه های تولیدی کودکان می دانید؟
نشانه های تصویری برنامه های تلویزیونی ما هم دقیقا از همان مشکل “پیام مستقیم” رنج می برند. سازندگان برنامه های کودک و دکوراتورها تصور می کنند باید عینا پیام برنامه را در نشانه های تصویری بگنجانند. اگر برنامه آموزشی درباره نماز است، در پس زمینه دکور، حتما می توانید تصویری از یک دختربا چادر سفید را ببینید، یا پسری را که روی سجاده نشسته است. نمی دانم چه اشکالی دارد اگر پس زمینه تصویر، یک دختر شاد و بانشاط باشد که دارد بازی هم می کند. یقینا اگر لحظاتی پای برنامه ها بنشینید، از این دست موارد کم پیدا نمی کنید.

به دکور و صحنه آرایی اشاره کردید به نظر شما دکور برنامه های کودک بیش از اندازه شلوغ نیست در حالی که دکور برنامه های کودک خارجی بسیار خلوت است.
ببینید دکور شلوغ الزاما به معنی دکور زشت یا بد نیست. شمااگر برنامه های کودک خارجی را ببینید که مثلا در مهدکودکها اجرا می شود، در پس زمینه کار، یک فضای بی نهایت شلوغ را می بینید که درعین حال خیلی هم زیبا و جذاب است و باعث می شود حتی افراد بزرگسال هم دقایقی مکث کنند تا ببینند اینجا چه خبر است. البته باید اشاره کنم که دکور شلوغ در برنامه های آموزشی، کارآیی ندارد چون همه توجه مخاطب را به خود و جزییات خود جلب می کند.

نکته این است که هر دکوری، باید اندیشه ای متناسب با روانشناسی مخاطب و نوع وموضوع برنامه داشته باشد. طراحی دکور برنامه ها در ایران فقط از جنبه صرف دکوراسیون انجام می گیرد و خالی از نکته های روانشناختی است. حتی اگرهم ادعا شود که این نکته ها لحاظ شده، باز هم مشخص است که خوب کارشناسی نشده است. دکور خلوت، شلوغ، رنگی، تک رنگ، ابزار و لوازم دکور و … همه دارای بارمعنایی خاصی است که ذهن مخاطب را بطورناخودآگاه، مشغول می کند. هرچه دانش برنامه ساز و دکوراتور نسبت به این مولفه های اثرگذار بیشتر باشد، دکور معنادارتری ارائه خواهد شد.

در تحقیق شما به تفاوتهای معنا دار تماشای تلویزیون توسط دخترها و پسرها توجه شده، مهمترین تفاوت این دو جنس در تماشای برنامه های تلویزیون چیست؟
تفاوت دختران و پسران در تماشای تلویزیون، از دو جنبه کمی و کیفی قابل تامل است:
براساس تحقیقی که انجام دادم، پسران به میزان بیشتری تلویزیون تماشا می کنند. بدون اینکه بخواهم وارد اعداد و ارقام تحقیق بشوم، به همین نکته بسنده می کنم که دختران وقت کمتری را به تماشای تلویزیون اختصاص می دهند و این تفاوت در روزهای تعطیل هم به همین منوال دیده می شود.
علاقه مندی دختران به برنامه های آموزشی – تفریحی بیش از پسران است. ضمن اینکه بیشترین انتخاب پسرها: مسابقه، فیلم سینمایی کارتونی و فیلم سینمایی غیرکارتونی بوده است؛ درحالیکه دخترها کارتون و برنامه عروسکی را بیشتر پسندیده اند.

۳-به نظر شما دلیل این اتفاق چیست؟
این به ماهیت و طبیعت خلقت جنس ونث و مذکر و تفاوت آنها با هم برمی گردد. دختران عموما میزان تمرکز، دقت و حوصله بیشتری نسبت به پسران دارند و اینها دقیقا لازمه های تماشای برنامه های آموزشی- تفریحی است. پسرها بطور طبیعی، تمایل بیشتری به فعالیت بدنی، شینطنت و بازیگوشی دارند و البته در جامعه ما، این مساله نمود بیشتری دارد. دخترها ازسنین خاصی به بعد، محکوم به فراموش کردن بازی هاو جست و خیزهای کودکانه اند و مدام توصیه می شوند که “عاقل” باشند و “بچگانه” رفتار نکنند. مجموعه این عوامل سبب می شود که تمایل دخترها به دریافت برنامه های آموزشی-تفریحی، بیشتر از پسران باشد.

لطفا به چند نکته برجسته در آسیب شناسی ساخت جنگهای تلویزیونی اشاره کنید
اکثر کودکان دوست ندارند مجری برنامه هم سن و سال خودشان باشد. این درست در نکته مقابل سیاستی است که صداوسیما در سال های اخیر داشته و از مجریان کم سن و سال در برنامه های کودک استفاده می کند. در تحقیق دلایل این موضوع کار نکرده ام اما فکر می کنم به این دلیل است که کودکان دوست ندارند کسی هم سن خودشان، نسبت به آنها در موقعیت فراتر قرار گیرد و نگاه “ازبالا به پایین” به آنها داشته باشد. ضمنا امیرمحمد را در این مورد، یک کودک استثنایی می دانم.

استفاده از عروسک های سخنگو به تنهایی مورد قبول کودکان نیست. بچه ها عروسک سخنگو را درکنار آدمها می پسندند. ریتم موسیقی و بالا و پایین شدن ناگهانی آن، در جلب توجه کودکان موثر است. کلمات کمتر و حرکت و نمایش بیشتر، اثرگذاری برنامه را بیشتر می کند. تمرکز روی یک تصویر ثابت، کودکان را به سرعت خسته می کند. ریتم برنامه باید تند باشد. تکرار مطالب آموزشی شرایط خاصی دارد تا منجر به دلزدگی کودک نشود مثل استفاده از شیوه پرش تصویری و محو کردن و آشکار کردن دوباره جزییات تصویری.

آیا شما با این نظر که تماشای تلویزیون باعث افزایش خشونت در کودکان می شود موافقید؟ اگر موافقید بفرمایید که برنامه های سیما باعث تشدید خشونت می شوند یا نه؟
بله، کاملا موافقم. کودکان “فعال ترین مخاطبان” یا “مخاطبان خاص” تلویزیون قلمداد می شوند؛ “فعال” از این نظر که هنگام تماشای برنامه ها و پس از آنها، بیشترین واکنش را در مقایسه با سایر گروههای سنی مخاطبان از خود بروز می دهند که حاکی از تاثیرگذاری مستقیم برنامه های تلویزیون و تاثیرپذیری مستقیم کودکان است. صاحبنظرانی همچون شرام، پارکر، لایل، کالینگفورد، گونتر، مک آلر، امه دور، و خیلی دیگر، تحقیقات مفصلی دراین زمینه انجام داده اند که همگی تایید کننده این نکته است؛ ضمن اینکه یونیسف و یونسکو نیز هرساله، بودجه ای را برای انجام تحقیقات در زمینه اثرات مثبت و منفی رسانه ها بر کودکان اختصاص می دهند که درمجموع، همگی تایید کننده اثر مستقیم برنامه های تلویزیونی بر کودکان – بخصوص از حیث خشونت- است.

طبیعتا تلویزیون ایران هم از این اتفاقی که در سطح وسیعی از جهان رسانه ها رخ داده و می دهد، مستثنی نیست؛ به نظر من حتی شاید تاثیرات منفی برنامه ها بر کودکان ما مضاعف باشد؛ چراکه در فرهنگ زندگی روزمره و عمومی ما، خرده فرهنگی به عنوان “فرهنگ تماشای تلویزیون” وجود ندارد. فرزند از کودکی یاد می گیرد که در جمع خانواده، بیننده هر نوع برنامه ای باشد و اگر از تماشای یک برنامه منع شود، این را تضییع حقوق خود می داند. از طرف دیگر، تلویزیون ما هم جنبه دیگر این فرهنگ را ندارد؛ و آن تقسیم بندی برنامه ها براساس سن و سال مخاطبان است. اگر دقت کنید، درحال حاضر، مخاطبان ثابت و پروپاقرص سریال های خانوادگی تولید داخل که سرشار از ماجراهای وقیح اند، کودکان هستند؛ در حالیکه این نوع برنامه ها اساسا متناسب با سن آنان نیست و دنیای کودکانه شان را زودهنگام با مسائلی آشنا می کند که ممکن است به پدیده ای منجر شود که من آن را “بزرگسالی زودرس” می نامم.

شاید این سوال بسیاری از خوانندگان و والدین باشد که چگونه باید به کودکان و نوجوانان یاد داد که فقط پای برنامه خود بنشینند و همه سریالها و فیلمها را تماشا نکنند؟
اگر منظور از این سوال این است که چگونه خانواده ها باید کودکان را متقاعد کنند که برنامه های خاص خود را ببینند، به نظرم این کار باید بصورت یک روش تربیتی، از سنین پایین کودکی در خانواده اجرا شود تا کودک از ابتدا به این درک برسد که حق دارد فقط برنامه های مخصوص به خود را تماشا کند. البته چون این فرهنگ در سطح جامعه ما وجود ندارد، باید دید چنین کودکی که در چنین خانواده ای بزرگ شده و بیننده هر برنامه ای نبوده است، وقتی پا به مدرسه می گذارد و تعریف باآب و تاب همکلاسی های خود را از برنامه هایی می شنود که آنها را ندیده یا حق نداشته ببیند، چه حالی پیدا می کند و در مواجهه با سوال بزرگی که در ذهنش ایجاد شده، از آن پس چه توقع یا خواسته ای از پدرومادر خواهد داشت.

درمجموع فکر می کنم منع یکجانبه کودک از دیدن برنامه ها فایده ای نداشته باشد. خانواده باید بتواند به ازای ایجاد هر محدودیت برای کودک، جایگزینی برای او دست و پا کند تا این خلاء باحداقل آسیب پر شود. به نظرم حالا که انواع برنامه های کارتونی و فیلم های مخصوص کودکان بصورت سی دی های ارزان قیمت در بازار موجود است، خانواده ها می توانند از این مجموعه ها به عنوان جایگزین برنامه های تلویزیونی برای کودکان خود استفاده کنند.


پی نوشت : دوستانم نظرات ارزنده خود را  در مورد این مصاحبه حتما بنویسید.
نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
comment نظرات () لینک

+ پیام صوتی

  

amoo poorang

پیام صوتی را از اینجا دانلود کنید .

منبع : http://farziaee.ir/?p=2173

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
comment نظرات () لینک

+ خیلی دور،خیلی نزدیک!

http://www.up98.org/upload/server1/01/u/j1jl0ne09d6mx1xq5m.jpg

abbasi :دنیا کوچکتر از آن است که گمشده‌ای را در آن یافته باشی!هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود! آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند چمدانشان را می‌بندند و ناپدید می‌شوند!یکی در مه،یکی در غبار، یکی در باران ،یکی در باد!و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف..!
آنچه بر جا می‌ماند رد پایی‌ست و خاطره‌ای که هر از گاه پس میزند مثل نسیم پرده‌های اتاقت را!
بنام خداوند بخشنده ومهربان
عموی خوبمان سلام
چند شب پیش خوابتان را دیدم..عمو دیدم منو تعدادی از بچه ها و همینطور شما همگی سر جلسه ی امتحان هستیم.شما خیلی سریع و راحت جواب سوالات خودتون رو نوشتید. اما من سر ۲ تا سوالی که جوابشون رو نمی دونستم مونده بودم..وقت داشت تموم میشد و من هر لحظه نگران تر می شدم.پرسیدید :دخترم چی شده؟!
گفتم: عمو جواب این دوتا سوال رو نمی دونم.ورقه امتحانی ام رو ازم گرفتین و جواب هردوتا سوال رو برام نوشتین.وقت تموم شد و با آرامش ورقه امتحانی ام رو همراه شما وبچه ها بالا گرفتم.
عمو این خواب رو هرگز فراموش نمی کنم.طی همه این سالهایی که عموی ما بودین وهستید ،همیشه چیزهایی خوبی از شما یاد گرفتم.عمو احساس می کنم طی چند ماه اخیر حضورتان در این فضا و بودنتان کنار ما برادرزاده هایتان نسبت به قبل خیلی محکم تر و سازنده تر شده است.احساس می کنم  بودنتان نسبت به گذشته خیلی شفاف تر  شده و این حس امنیت و اطمینان از حضور واقعی تان ، بی اندازه  برایم زیباست.
http://shiaupload.ir/images/74944860015330268664.jpg
http://0.gravatar.com/avatar/c8ac4eaf987d3adc7936f6243aebb34d?s=32&d=monsterid&r=Gهستی : سلامفقط برای عموییم…

پی نوشت : فقط برای عمو کلیک کنید :)
نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
comment نظرات () لینک

+ بانوی مهر

بنام خدا

دوست داشتم ساعتها تو صورتش زل بزنم و توی قاب چشمهاش خاطرات دوران  دبستان  رو  مرور کنم. باورم نمیشد که اون همه تغییر کرده باشه و اون چهره جوان وشادابی که سر کلاس می اومد الان در نهایت سکوت وتنهایی روبروی من این چنین ظاهر بشه!چین وچروک های صورتش، چه بالای پیشونی چه زیر چشمهاش منو یاد درس تاقدیس و ناودیس  درس علوم می انداخت!

همینجوری که نشسته بودم و نگاهش می کردم ،گفت : تعجب کردی پسر جان!نگران نباش دنیا کوچیکه یه روزی هم بچه هایی که تو الان براشون برنامه اجرا میکنی بزرگ میشن وتو پیر میشی و اونام مثل خودت اینجوری میشینن و بهت زل میزنن .

خنده ای کردم و گفتم :خانم معلّم درسته چهره تون تغییر کرده اما هنوز هم مثل اون زمانها کلمات رو شمرده و با تاکید ادا می کنید و  این نشون میده که هنوز هم اعتقاد دارید باید خوانا نوشت و شمرده صحبت کرد .

تبسمی کرد و گفت :آفرین  آقا پورنگ! پس برای همینه که می بینم مثل بلبل تند وتند حرف میزنی وبرنامه اجرا می کنی؟!

فقط تنها چیزی که در این دیدار منو متأثر کرده بود همزمانی آن با سالگرد فوت همسر معلّمم بود .

اون شب توی تالار خانم معلّم منو به همه ی دوستان وبستگانش با این جمله معرفی می کرد :”نگاه کنید اینم پسر منه که ۳۰ ساله ندیدمش”

یه لحظه ناخوداگاه یاد فیلمهای هندی افتادم ،مخصوصاً صحنه ای که فرزندی مادر یا پدرش رو پس از سالها پیدا می کنه !!

خلاصه با اصرار خانم معلّم من  شام رو تو تالار میل کردم ،اونم به همراه دختر و پسر ونوه هایش سر میز من نشستند و کلی از خاطرات گذشته گفتند.

این عکسی که می بینید زمان اتمام مراسم بود که من به رسم ِ شاگردی زانو زدم وکنار خانم معلّم نشستم تا بگم ؛

“شما همیشه برای من همان “بانوی مهر “هستید که در فصل مهر با عشق مهرورزی را بما یاد دادین!”

راستی بچه ها شما از معلّم های ابتدایی تون خبر دارید؟!

اگر عکس و یا یادگاری ازشون دارید پیشنهاد می کنم که حتما با سلیقه نگه دارید چراکه در آینده جزو لحظه های بیاد ماندنی شما خواهد بود.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
comment نظرات () لینک

+ جوهروجودی

گاهی اوقات که نه ..همیشه می توان  در کنار هر واقعیتی ردپای کسی  ویا چیزی را دید که برای اثبات توانایی هایمان آمده اند تا به ما ثابت کنند :این توانایی‌های ما نیست که جوهر وجودی‌مان را نشان می‌دهد،  بلکه انتخاب‌هایمان است!

۸۳/۰۸/۹پورنگ | لینک دائم |

بعضی ها تصور می کنند که پورنگ به خاطر وجه هنری اش مجبور است شعار بدهد ولی من میگم : پورنگ انعکاس عشق و محبت شما مردم عزیز به ویژه کودکان معصوم بی گناه است پس بیایید برای عشق و عاشق شدن از خود بگذریم و به خدا فکر کنیم که خالق عشق است…..

۸۲/۰۷/۱۸ پورنگ | لینک دائم |

قصه زندگی  با تمام فراز و نشیبهایش ادامه دارد  و هر یک از ما  در مسیر این  قصه بنوعی بازیگریم  چقدر زیباست  ایفاگر نقش مثبت  و ماندگار باشیم همچون نقشی که در حادثه زلزله بم داشتیم..

عاشق ….همدرد مهربان ..فداکار ..

۸۲/۱۰/۱۳پورنگ | لینک دائم |

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩
comment نظرات () لینک

+ فصل امتحان

بنام خدا

بچه های عزیزم سلام

می دونم که این روزها سخت مشغول درس خوندن جهت شرکت در امتحانات هستید و از آنجاییکه خود من همیشه تاکید داشتم که اولویت اولتان درس خواندن باشد ،لذا ضمن تاکید دوباره  خواستم بگم به فکرتون هستم و برای تک تک تون آرزوی موفقیت دارم.انشالله پس از این ایام شاهد خبرهای خوشحال کننده و نمرات عالی شما در وبلاگ هایتان باشم.اما تو این روزها خوردن عدسی رو فراموش نکنید!

به امید دیدار

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩
comment نظرات () لینک

+ خانه های وبلاگی

خانه های وبلاگی

بنام خدا

بچه های عزیزم سلام

چند روزیه که به کوچه پر از خونه های وبلاگی شما سر میزنم.و کلی از دیدنشون لذت می برم.کوچه ای که گویا انتها نداره.چون از بس ماشالله  خونه های وبلاگی توشه !هرکدومشون هم با یک شکل وشمایل !!

مثلا وارد کوچه که میشی نگاه میکنی چندتا دختر کوچولوی مهربون  نشسته اند و دارند برای عموشون نقاشی می کشند.

به خونه اون یکی که نگاه می کنی پر از لوح تقدیره !

اون یکی خونه پر از عکس و پوستر برنامه های عموپورنگ از تولد تا امروزه !

خونه بعدی یه نظر سنجی گذاشته ویه مسابقه!

همسایه بغلی اش هم سر در خونش  عکسی از عموپورنگ و خودش گذاشته!

کمی اون طرف تر یه دختر کوچولوی دیگه خبر عروسی اش  رو نوشته!

یه جای دیگه هم یکی خبر ورود به دانشگاه و رتبه قبولی اش رو گذاشته!

کمی بیشتر که جلو میری یکی خوش سلیقگی کرده و مثل یه خواهر بزرگتر خواهرهای کوچکترش رو راهنمایی می کنه واونها رو تشویق میکنه به درس خوندن و مهربانی!

خلاصه چی بگم !سر زدن به کوچه ی خونه های وبلاگی کلی وقت و زمان نیاز داره که من سعی کردم تا اونجائیکه میتونم از همشون دید و بازدید کنم.و از اونجاییکه همتون رو  دوست دارم و میخوام بدونید که اومدم به خونه هاتون ،تصمیم گرفتم اسامی همتون رو این پایین قید کنم حتی کسانیکه مدت هاست از اون خونه رفتن و یادگاری هاشون مونده و یا کسانیکه فقط با یک کامنت من رو یاد کردن !

http://up.patoghu.com/images/ppby5t42dvxrtt1t1p7i.jpg

نقاشی : هنر مریم جدیری هنرمندمون

امین فرزامی ،زهرا جعفرزادگان ، زهرا ناظمی ، زهرا آزادمنش ، سید نجمه سجادی ، رویا پریشان ، پرستو ستایش ، رامینا سادات حسینی ، سارا علی مدد ، سارا آروم ، حسنا حسینی ،سحر سلطانیه ،عارفه موذنی ، شیوا محجل ،نسترن قصرانی ،پریسا حیدری ،مریم صلاحی ،مائده حسینی ،اسما باژگون،محدثه رجبی،سانازوارسته،مهسا ریاحی ،ژاله فرهادروش ،مینا اصلاح پور ،هدی قاسمی ،شیرین ریاحی ،سارا قمشه ای ،طیبه رضایی ،بهار ساری ،مژگان کریمی ،فروغ مردشتی ،نفیسه  از اصفهان،الا از اهواز،معصومه زمینی ،مبینا کیا ، مینا کیا ،هما نظری ،فاطمه علوی ،آسمان شفیعی،مریم زین العابدین ،نیلوفر پاکدل ،مائده از اصفهان ،تینا رادفرنژاد،الهه درزی،فاطمه متقی ، زهرا متقی ، نرگس،مهشید فیاضی ،شیوا صرامی،صباح غلامی،مشکات بهداد فر،فرناز ،زینب دیانی،زهرا سادات مرتضوی ،کوثر خاتمی کیا ،وجیهه هادیزاده،پریسا شریفی،سولماز نوری ،اسما احمدی ،عاطفه گرزین،گلبرگ،مریم اقایی،رها بهمنی ،عطیه از همدان ،عطیه جورابتابتا، پرتو پرنده افشار ،سحر از گیلان ،دنیا تذکری ، راضیه اللهیاری ،فاطمه شکری ،زینب صائمی ،زهره ص. ر،فروغ صادقی،سمانه کاویانی،مهر فروتن ،رویا پریشان الناز ،شیدا،شیما دهقان،ایرسا،گلشید،کوشا،مادر سپید،عارفه سام،ارغوان ،انیس،نغمه از تهران،مهدیس ،زهرا ،فائزه از زنجان،سیده فاطمه جلالی ،مینا و سمانه از لرستان ،هستی از اصفهان ،ساناز،مهدیه کاکوئی،نیلوفر ابی، سمیرا فکور ،سلاله ، سمیرا تدین ،اعظم از اصفهان،فائزه حسینی فر، فائزه اسماعیلی ،باران سحر ،محدثه ملاحاجی آقایی،اسما نظری،پریسا امامی ،فائزه بهروزی نژاد،بهار رئیسی ،فاطمه عیوض زاده،زهرا بابایی،ثنا تاجفر،زهرا (کاکتوس )،غزل شکرایی،دریا خوش رو،مرجان طاهری ،مرضیه(مینو)،غزل گلستانی ،ساجده ،فرناز تهرانچی ، محیاخزایی،ناهید از زنجان ،مریم جدیری،مژگان کاشی ، یلدا ، یاس.د ،رانا،یاسمن ،مهدیه علیزاده، فائزه(دریاچه)،شبنم ،فاطمه از رشت ،عباسی،الهام نظر لی ،شیوا زین الدینی،فاطمه امامی،طیبه پورحسین،شاگردت،پریسا مسعودی،مهسا روحی ،زیزی،عاطفه خانی،فاطمه ارشادی،فاطمه حیدری،مائده رهی ،مروارید،مریم کی پور،زهرا رئوفی نیا

چیزیکه منو خیلی خوشحال کرده ورود همسایه های کم سن وسال و جدید به کوچه خانه های وبلاگی است .کوچه ای که با صلح و صفا و دوستی بنا شده وانتهاش به قلب شما بچه های عزیزم راه دارد.همتون رو دوست دارم و از خدای مهربون آرزوی سلامتی وموفقیت براتون دارم.

تا پست بعدی خدا نگهدارتان.

سجاد عزیزم سلام.امروز ۵ دی است و دقیقا ۸ سال است که از کنارمان پرواز کردی و امروز من با افتخار نام تو را نیز جزو بچه هایی می نویسم که همیشه برای من خاطره ساز و فراموش نشدنی هستند.سجاد عزیزم برای من دعا کن ،چون میدانم دعای شما فرشته های خدا حتما مستجاب میشود.

http://s2.picofile.com/file/7225061070/amoo_omidshahlaee.jpg

عمو و امید شهلایی عکسها مربوط به جمعه هفته پیش است.منبع : Omid Shahlaie

http://s2.picofile.com/file/7225058060/amoo.jpg

سلام عموی خوبمان ممنون برای همه خوبی هاتون..ممنون برای اینکه بیاد تک تکمون هستید و همواره در،گذر از لحظه های زندگی ما بچه های عمویی ..ما برادزارده هاتون رو بیاد دارید.

به سهم خودم سپاسگزارم از شما عموی دل پاک و مهربانمان

خدا حفظتان کند..عمو الله سیزی حیفظ السین.همیشه منیم و بیزیم خاطیریمیزده سیز..همیشه..

راستی عموی هنرمندمون پوستر پستتون خیلی قشنگ از آب در اومده بخصوص اینکه با رنگ بندی وب منم میخوره بقول امروزی ها “ست میشه “:d

زهرا آزاد منش :عموی مهربونه من سلام.عمویی بازم ما رو با پیاماتون غافلگیر و خوشحال و شرمنده کردید.از اینکه عمویی ما رو مورد لطف ومهربونیاتون قرار میدید بینهایت سپاسگزارم.عمو جان فقط امیدوارم که بتونم مایه ی افتخارتون باشم …خیلی خیلی دوستون دارم …..بهتون افتخار میکنم واگر قابل باشم همیشه واستون دعا میکنم. -;{@  -;{@ زهرا ازادمنش از اصفهان :)  ;)  :-h عموی مهربونه من سلامعمویی بازم ما رو با پیاماتون غافلگیر و خوشحال و شرمنده کردید.از اینکه عمویی ما رو مورد لطف ومهربونیاتون قرار میدید بینهایت سپاسگزارم.عمو جان فقط امیدوارم که بتونم مایه ی افتخارتون باشم ……خیلی خیلی دوستون دارم …..بهتون افتخار میکنم واگر قابل باشم همیشه واستون دعا میکنم. -;{@  -;{@ زهرا ازادمنش از اصفهان  :) ;) :-h

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٧
comment نظرات () لینک

+ خانه های وبلاگی

بنام خدا

بچه های عزیزم سلام

چند روزیه که به کوچه پر از خونه های وبلاگی شما سر میزنم.و کلی از دیدنشون لذت می برم.کوچه ای که گویا انتها نداره.چون از بس ماشالله  خونه های وبلاگی توشه !هرکدومشون هم با یک شکل وشمایل !!

مثلا وارد کوچه که میشی نگاه میکنی چندتا دختر کوچولوی مهربون  نشسته اند و دارند برای عموشون نقاشی می کشند.

به خونه اون یکی که نگاه می کنی پر از لوح تقدیره !

اون یکی خونه پر از عکس و پوستر برنامه های عموپورنگ از تولد تا امروزه !

خونه بعدی یه نظر سنجی گذاشته ویه مسابقه!

همسایه بغلی اش هم سر در خونش  عکسی از عموپورنگ و خودش گذاشته!

کمی اون طرف تر یه دختر کوچولوی دیگه خبر عروسی اش  رو نوشته!

یه جای دیگه هم یکی خبر ورود به دانشگاه و رتبه قبولی اش رو گذاشته!

کمی بیشتر که جلو میری یکی خوش سلیقگی کرده و مثل یه خواهر بزرگتر خواهرهای کوچکترش رو راهنمایی می کنه واونها رو تشویق میکنه به درس خوندن و مهربانی!

خلاصه چی بگم !سر زدن به کوچه ی خونه های وبلاگی کلی وقت و زمان نیاز داره که من سعی کردم تا اونجائیکه میتونم از همشون دید و بازدید کنم.و از اونجاییکه همتون رو  دوست دارم و میخوام بدونید که اومدم به خونه هاتون ،تصمیم گرفتم اسامی همتون رو این پایین قید کنم حتی کسانیکه مدت هاست از اون خونه رفتن و یادگاری هاشون مونده و یا کسانیکه فقط با یک کامنت من رو یاد کردن !

امین فرزامی ،زهرا جعفرزادگان ، زهرا ناظمی ، زهرا آزادمنش ، سید نجمه سجادی ، رویا پریشان ، پرستو ستایش ، رامینا سادات حسینی ، سارا علی مدد ، سارا آروم ، حسنا حسینی ،سحر سلطانیه ،عارفه موذنی ، شیوا محجل ،نسترن قصرانی ،پریسا حیدری ،مریم صلاحی ،مائده حسینی ،اسما باژگون،محدثه رجبی،سانازوارسته،مهسا ریاحی ،ژاله فرهادروش ،مینا اصلاح پور ،هدی قاسمی ،شیرین ریاحی ،سارا قمشه ای ،طیبه رضایی ،بهار ساری ،مژگان کریمی ،فروغ مردشتی ،نفیسه  از اصفهان،الا از اهواز،معصومه زمینی ،مبینا کیا ، مینا کیا ،هما نظری ،فاطمه علوی ،آسمان شفیعی،مریم زین العابدین ،نیلوفر پاکدل ،مائده از اصفهان ،تینا رادفرنژاد،الهه درزی،فاطمه متقی ، زهرا متقی ، نرگس،مهشید فیاضی ،شیوا صرامی،صباح غلامی،مشکات بهداد فر،فرناز ،زینب دیانی،زهرا سادات مرتضوی ،کوثر خاتمی کیا ،وجیهه هادیزاده،پریسا شریفی،سولماز نوری ،اسما احمدی ،عاطفه گرزین،گلبرگ،مریم اقایی،رها بهمنی ،عطیه از همدان ،عطیه جورابتابتا، پرتو پرنده افشار ،سحر از گیلان ،دنیا تذکری ، راضیه اللهیاری ،فاطمه شکری ،زینب صائمی ،زهره ص. ر،فروغ صادقی،سمانه کاویانی،مهر فروتن ،رویا پریشان الناز ،شیدا،شیما دهقان،ایرسا،گلشید،کوشا،مادر سپید،عارفه سام،ارغوان ،انیس،نغمه از تهران،مهدیس ،زهرا ،فائزه از زنجان،سیده فاطمه جلالی ،مینا و سمانه از لرستان ،هستی از اصفهان ،ساناز،مهدیه کاکوئی،نیلوفر ابی، سمیرا فکور ،سلاله ، سمیرا تدین ،اعظم از اصفهان،فائزه حسینی فر، فائزه اسماعیلی ،باران سحر ،محدثه ملاحاجی آقایی،اسما نظری،پریسا امامی ،فائزه بهروزی نژاد،بهار رئیسی ،فاطمه عیوض زاده،زهرا بابایی،ثنا تاجفر،زهرا (کاکتوس )،غزل شکرایی،دریا خوش رو،مرجان طاهری ،مرضیه(مینو)،غزل گلستانی ،ساجده ،فرناز تهرانچی ، محیاخزایی،ناهید از زنجان ،مریم جدیری،مژگان کاشی ، یلدا ، یاس.د ،رانا،یاسمن ،مهدیه علیزاده، فائزه(دریاچه)،شبنم ،فاطمه از رشت ،عباسی،الهام نظر لی ،شیوا زین الدینی،فاطمه امامی،طیبه پورحسین،شاگردت،پریسا مسعودی،مهسا روحی ،زیزی،عاطفه خانی،فاطمه ارشادی،فاطمه حیدری،مائده رهی ،مروارید،مریم کی پور،زهرا رئوفی نیا

چیزیکه منو خیلی خوشحال کرده ورود همسایه های کم سن وسال و جدید به کوچه خانه های وبلاگی است .کوچه ای که با صلح و صفا و دوستی بنا شده وانتهاش به قلب شما بچه های عزیزم راه دارد.همتون رو دوست دارم و از خدای مهربون آرزوی سلامتی وموفقیت براتون دارم.

تا پست بعدی خدا نگهدارتان.

 سجاد عزیزم سلام.امروز ۵ دی است و دقیقا ۸ سال است که از کنارمان پرواز کردی و امروز من با افتخار نام تو را نیز جزو بچه هایی می نویسم که همیشه برای من خاطره ساز و فراموش نشدنی هستند.سجاد عزیزم برای من دعا کن ،چون میدانم دعای شما فرشته های خدا حتما مستجاب میشود.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٧
comment نظرات () لینک

+ سه قلوها

http://amoo.blogpa.ir/files/2011/12/3golooha.jpg

قرار بود ۲۹ آذر اولین قسمت این مجموعه منتشر بشه …
گویا این امر با کمی تاخیر صورت می پذیره ،
By: Ahmad Darvishalipour
برای دانلود تیزر ۳ قلوها اینجا یا روی تصویر زیر کلیک کنید
http://s2.picofile.com/file/7222292896/amoo1.jpg

 

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
comment نظرات () لینک

+ عموپورنگ خان :-)

http://shiaupload.ir/images/78246086601776124543.jpg

 

بنام خداوند بخشنده ومهربان
سلام عموی مهربانمان :)
پست تاج محل خان رو چقدر با نشاط و پرشور نوشتین.. ;;)
عمویی معلومه کلی بهتون خوش گذشته ها…عمو؟؟ موقع خوردن اون فلفل ها و نون های همچون تکه های مذاب آتش فشان جای مارو هم خالی می کردین؟! :d
عموی هنرمندمون چقدر پوسترتون خوشیگلهههه شده…عمو کاش چندتا فلفل قرمز هم میزدین تو این پوسترتون اونوقت فلفل پستتون و پوسترتون تندتر میشد موقع خوندن پستتون ماهم زنگ می زدیم آتش نشانی :))
بچه ها راستش امروز که پست عمویی مون رو خوندم به این فکر می کردم که چقدر خوبه  ما عمو رو داریم..عمویی که با وجود دغدغه ها و مشغله های کاری و غیر کاری  همچنان بیاد ما برادرزاده هایشان هستند و اگر جایی فارغ از دغدغه های روزمره زندگی حتی به مدت چند دقیقه هم شادی رو مزه مزه کردند با نوشتن اون برای ما ..ما روهم در این خوشی شریک می کنند.. :x
ممنونم عمو..ممنویم عمو..همیشه عموی خوبمان بودین..هستید و خواهید ماند..
:
وی ویو نوشت :عمو پیام خوبتون تو وی ویو منو یاد این جمله زیبا از رسوال اکرم (ص) انداخت؛
پیامبر (ص)می فرمایند: همنشین خوب از تنهایی بهتر است و تنهایی از همنشین بد، بهتر است.
(بحارالانوار ج ۷۴/ص ۱۸۹)

ܓ✿عموی دل پاکمان  یلدا یتان مبارک :)

ܓ✿دوستان نازنینم یلدایتان مبارک :)

پی نوشت : وب میزگرد همراه با دلنوشته ای زیبا از مهسای بابا حتما سر بزنید اینجا کلیک کنید

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات () لینک

+ شب یلدا

           

بنام خدا

سلام بچه های عزیزم

بالاخره طولانی ترین شب سال از راه رسید.

شبی همراه با هزاران خاطره و قصه های قدیمی!

شبی که شب نشینی در آن می تواند تا سالها بیاد بماند.

شب شنیدن خاطرات شیرین مادربزرگ و پدر بزرگ!

شب تفأل به حافظ و تکرار قصّه حسن کچل و نخودی !

شبی که بوی عطر سبزی پلو وماهی تمام فضای خونه رو احاطه می کند.

و سفره ی محبت با دستهای مهربون مادر چیده میشود؛

تا گلهای باغ زندگی کنارهم وباهم در نهایت عشق وصفا بشینند و لذت ببرند.

شب یلدا ؛شب همدلی و مرور قصه های عاشقی است

شب یلدا؛پلی است از قصه های قدیمی به خاطرات فردا

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات () لینک

+ تاج محل "خان"

 

بنام خدا

سلام بچه ها

از اینکه این عنوان را برای پستم انتخاب کردم تعجب نکنید!

از شما چه پنهون دیشب به همراه یکی از دوستانم که به تازگی با همسرشون از هند به ایران آمدند رفتیم به یک رستوران هندی بنام “تاج محل “در یکی از مناطق شمالی تهران! جاتون خالی از اونجاییکه این رفیقمون خیلی دست ودلبازه به محض نشستن سفارش ۳-۴ نوع غذای معروف هندی رو داد.;) winking

که قبل از آوردنش گارسون هندی لطف کردند و دوتا قرص نان معروف هندی بنام روتی  برامون آورد که با خوردنش از دماغ و گوشمون آتش میزد بیرون ..بقول یکی از بچه ها می گفت :”زنگ بزن آتش نشانی” :D big grin

خلاصه چشمتون روز بد نبینه بعد از اون نون آتش زا رفتیم سراغ غذایی که وقتی توی دهانت میذاشتی انگار تکه هایی از مواد مذاب آتش فشان رو می خوردی.. زیر چشمی یه نگاهی به این زن وشوهر کردم و با تعجب دیدم انگار دارن نوشابه میخورند خیلی راحت وخونسرد و با لذت اون غذای تند هندی رو میل می کردند!!:-O surprise یه لحظه از شدت تندی غذا اشک تو چشمام جمع شد! 8-} sillyکه خانوم دوستم پرسید دهنتون سوخت؟! :-/ confusedمنم برای اینکه کم نیارم گفتم :نه! دلم سوخت! :D big grin کاش مادرمم اینجا بود.B-) coolدوستم خندید وگفت کم نیاری! :D big grin ما که می دونیم الان کبریت رو بزنیم رفتی هوا! &gt;:) devil خلاصه کلی خندیدیم!:)) laughing تا اینکه صحبت از سینمای بالیوود شد و همسر دوستم از تولید جدیدترین فیلم هند خبر داد!که قرار شده تعدادی از خان های معروف سینمای هنداز جمله شاهرخ خان، امیر خان ،سلمان خان و..در اون بازی کنند !وقتی تعداد خانها رو می شمردن از مرز ۷ تا گذشته بود! /:) raised eyebrowsکه یه لحظه دوستم گفت ای بابا!! توهم که همش هی خان خان می کنی! /:) raised eyebrowsخب اگه اونا تو هند واسه خودشون خان دارند ماهم اینجا واسه خودمون داریوش جان داریم! بذار اونها با خانشون دلخوش باشند چکار داری غذاتو بخور!همون لحظه خانومش گفت :”عموپورنگ دوست داشتین جای یکی از اون خانها بودین؟” منم جواب دادم نه جان مادرت !ما همین داریوش خالی هستیم بسمونه بقیه اش پیش کش خودشون!

خلاصه دیشب برای چند دقیقه ای با خودم فکر می کردم چه خوب بود اسم این رستوران رو میذاشتن ؛

تاج محل “خان” :-? thinkingاون از غذاش که از بس تند بود برای خوردنش باید هفت “خان “رستم رو رد می کردی! اونم از سینماش که یه دفعه همه خان ها رو باهمدیگه جمع کرده بود!!  :D big grin

 

اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات () لینک

+ کوچه

 

به نام خدا

مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.

کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی  و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی…

یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت آشتی های کودکانه…

اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: “ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه”…..

سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…

شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که  این چنین بلند صدا می کرد:”مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم”..ولذت خوردن یک بستنی

قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…

شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب…

گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه…

یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …

صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی…

آره همین!

این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود.

چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی  رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بود

حتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…

راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟!

 

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥
comment نظرات () لینک

+ دختر ِ عمو یا دختر عمو!

http://s1.picofile.com/file/7213655478/zhale81.jpg

بنام آنکه جان را فکرت آموخت

سلام عموی صبورمان

عمو بین برادرزاده های شما کسانی هستند که دیگر سن و سالشان از مقطع کودکی ونوجوانی گذشته وحالا بزرگسال شده اند.مثل من!

اما چقدر قشنگه  که گذر زمان  این احساس را تغییر نداده و همانطور پاک و دست نخورده به قوت خود باقیست..ما همچنان شمارا عمو صدا می کنیم و شماهم ما را دخترم خطاب می کنید!

عمو ما دخترانتان و بردارزاده هایتان  همیشه توی خاطراتمان شما را عمو دانستیم.چه زمانهایی که سن و سالمان کم بود و چه حالا که بزرگ شده ایم.و شما نیز همواره با صعه صدر مارا دخترم خطاب کردید و احساستان همیشه پاک و بی آلایش همچون نگاه یک عمو به برادرزاده هایش بوده وهست.

این احساس عمویی را شاید کس دیگری هم می توانست در قالب دخترم  دخترم گفتن ها به نفع خود تمام کند و البته که هرکسی نمی تواند در چنین نقشی فرو رود چرا که گذر زمان  عملکرد طرف مقابل و رفتاری که نشان میدهد را خیلی زود ،رو می کند.

عمو ما واژه “دخترم ” را نمی توانیم از هرکسی قبول کنیم ! فقط شمایید که مثل یک عموی واقعی مارا دخترم خطاب می کنید و از ماها برای خودتان یک دختر خوب ساخته اید.

من عمو ندارم ..اما شما همیشه جای خالی عموی نداشته ام را برایم پر کردین و درسهایی از زندگی را از شما آموختم که همچون چراغی پر نور راهنمایم در مسیر زندگی شد.و امروز با خیالی آسوده تر از همیشه همچنان شمارا عمو خطاب می کنم و از خداوند می خواهم درهر حالی مواظب شما عموی پاک و مهربانمان باشد و کمکتان کند به هرآنچه که لایقش هستید دست یازید و همواره پله های سعادت و ترقی را طی نمایید.امیدوارم سفر به شهر تبریز برایتان خاطرات خوب و بیاد ماندنی را به همراه داشته باشد.

عمو مثل همیشه مارو سورپرایز کردین !

این برادرزاده حقیرتان را از دعای خیرتان فراموش نکنید.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥
comment نظرات () لینک

+ فکرش رو نمی کردم..

هرگز فکرش رو نمی کردم که اینطوری از چشمم بیافته..و هیچ وقت نبینمش !

آخه شما  که  نمی دونید من چقدر دوستش داشتم و چه عکسهایی باهم گرفتیم !

اکثر جاها که میرفتم با خودم می بردمش وانقدر دوستش داشتم که هرکسی نظری راجع بهش میداد برام مهم نبود چون همیشه جلوی چشمهام بود!

اما حالا دیگه از چشمم افتاده ،نمی خوام ببینمش چون دیدنش  فایده ای هم نداره !

آره فکرش رو نمی کردم اینطوری از چشمم بیافته طوری که تا بخودم اومدم دیدم ؛

یه شیشه اش شکسته ، یه شیشه اش هم ترک برداشته ، بیچاره عینک سفیدم!

آره ! فکرش رو نمی کردم هوای تبریز انقدر سرد باشه !

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
comment نظرات () لینک

+ من کجام؟!

http://s2.picofile.com/file/7211318167/amooee.jpg

 

سلام دوستای مهربونم

 

خیلی وقتا که با خودم تنها میشم ذهنم مشغول این سواله ..من کجام ؟؟

ولی وقتی توی خیابون چهره ی بچه های معصوم شما رو می بینم که چقدر صادقانه و با عشق ابراز  محبت و علاقه می کنند…وقتی توی مغازه نگاه محبت آمیز یک پدر یا مادر را می بینم که با  لبخند ساده شون  اعلام رضایت از کار من می کنند ،ویا وقتی که توی پارک چهره ی  مهربون  پدر بزرگ یا مادربزرگ هایی رو می بینم که روی نیمکت  نشسته اند و به محض دیدن من  کلی سربسرم میزارن و می خندند و منو شیطون و بازیگوش صدا می زنند برای من آرزوی طول عمر میکنند و یا توی وبلاگ نظرات پر از مهر و محبت  شما رو می خونم  بخودم میگم  پورنگ سهم تو هم از زندگی همینه …شاد کردن و خندوندن دیگران … خیلی خوبه .. بزار همه فکر کنند  همه چیز همینه…  پورنگ و شیطنت و بازیگوشی  و … وبزعم بعضی ها هم مسخره بازی و لوسی و بیمزگی ..!!!هر کس منو از دید خودش نگاه می کنه..حالا تو این وضعیت  آیا بازم حق دارم بپرسم ؟

من کجام ؟؟؟ …

پورنگ  ۱۳۸۲/۱۲/۱

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۱
comment نظرات () لینک

+ راز دوستی

بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد

سلام

دوستانم  بعنوان خواهر بزرگتر لازم می بینم چند نکته را با شما در میان بگذارم.ضمن احترامی که برای همگی شما عزیزانم قائلم خواهشمندم  با جدیت تمام نکاتی را که یادآور می شوم مطالعه فرمایید:

۱ - لطفا در فضای مجازی با شخص یا اشخاصی که شناختی از آنان ندارید هم صحبت نشوید. متاسفانه در وی ویو شاهد بحث ها و جنجال هایی بین برخی دوستانمان با افرادی بی نام ونشان و کج اندیش  بودیم و این موضوع منو خیلی ناراحت نکرده.دوستانم بیاد داشته باشیم گاهی سکوت بالاتر از هرکلامی سخن میراند ..سکوت سرشار از ناگفته هاست.پس با صبر و شکیبایی سعی کنیم به آموخته هایمان از عموی خوبمان عمل نماییم و با چنین افرادی حتی از روی کنجکاوی یا برای رهنمونشان هم صحبت نشویم.دوستانم کسانی که برای خود وخلوت خود بهایی قائل نیستند برای افکار و علایق دیگرانی همچون من و شما نیز بهایی قائل نخواهند شد.پس بار دیگر خواهش می کنم از این پس نه برای تشویق و نه برای تهدید با چنین افراد فرصت طلبی هم صحبت نشوید.

۲ -قبول کنیم درشبکه های اجتماعی مجازی احترام متقابل کاربران به همدیگر شرط و قانون اول است.خصوصی شدن اکانتها در وی ویو ناعادلانه است .پس برای اینکه این  عدالت دوباره برقرار شود اول افراد مزاحم را مسدود کنید و دوم پیشنهادی که برایتان دارم این است : اکانتهای خودتان را از حالت خصوصی در آورید.اما قبل از ثبت هرپست جدیدی در اکانتهایتان به قسمت تنظیمات رفته و تیک گزینه خصوصی را زده وتنظیمات را سیو نمایید سپس پست خود را ارسال نمایید.پس از ارسال پستتان دوباره بازگشته وتیک گزینه خصوصی را برداشته وتنظیمات را سیو نمایید در چنین شرایطی پست های شما در صفحه نمایش زنده ظاهر نمی شود اما خصوصی هم نمی شود و در حالت عمومی می ماند.این یه راز بود.عموی خوبمان اگر گذرتان به وبم افتاد شماهم میتوانید از این روش بهره جویید.

۳-اما  روی سخنم با دوستانی است که طی پیامهای خصوصی اذعان داشته اند دوستان دیگری به آنها گفته اند من یا عده معدودی در اوایل فعالیت های عمو در وی ویو به عمو اصرار نمودیم ما را دنبال نمایند.باید یاد آور شوم خیر بنده به سهم خود چنین درخواستی هرگز از عموی مان نکرده ام.واقعا هم بدنبال این نیستم و نبودم که عمو اکانت مرا دنبال کنند یا نکنند!!خواهشا این مسایل حاشیه ای و خاله زنکی را کنار بگذاریم واقعا ذهن انسان حیف است با چنین مسائل نادرستی اشغال شود.

۴ - بچه های عمویی وهمه کسانیکه طی این سالها با عمو بزرگ شدند و امروز هرکدام برای خود افکار و عقاید پخته و ارزشمندی دارید  بنوعی می توان گفت صاحب نظر هستید.. اما من میگم ما بچه های عمویی باید یک فرق عمده با دیگران داشته باشیم و این فرق عمده : داشتن گذشت ، همدلی ، همیاری ، همکاری  و عشق ورزیدن به همدیگر است.پس همین امروز از اشتباهات همدیگر بگذریم..امروز دلخوری ها را کناربگذاریم..امروز دوستانمان را دریابیم و قدر دوستی هایمان را بدانیم..شاید فردا دیگر نباشیم و بقول مولای متقیان امام علی (ع) :فرصت ها چون ابرها در گذرند پس فرصت ها را دریابیم..

و اما بچه های عمویی..بخصوص قدیمی ترها؛ برای من ِ نوعی ، ارزش و قداست خاصی دارید و مایلم همچنان در کنار همدیگر خیلی عاقلانه تر و پخته تر از قبل فعالیت هایمان را ادامه دهیم.

سبز و آسمانی باشید .

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸
comment نظرات () لینک

+ سیب همان سیب است

بنام خدا

سیب همان سیب است ،میوه ای که میگویند بهشتی است.

سیب همان سیب است ،همان میوه ای که خوردنش روزها می تواند نشاط و شادابی را به همراه داشته  و شبها قبل از خواب موجب ارامش  و مغذی برای دستگاه گوارش باشد.

سیب همان سیب است ،یکی از سین های سفره هفت سین که نوید تولد طبیعت و شروع زندگی جدید را بتو میدهد.

سیب همان سیب است ،همان میوه ای که قدرت جاذبه زمین را به دانشمند معروف نیوتن آموخت.

سیب همان سیب است ،که در ضرب المثلی معروف این چنین بکار آمده :” وقتی یک سیب را به هوا می اندازی ، هزار چرخ میزند تا به زمین برسد “

سیب همان سیب است ،که شاعر در موردش این چنین می گوید : “بوی عیدی ،بوی سیب ،بوی کاغذ رنگی..”

سیب همان سیب است ،به شرط اینکه فقط به دنبال سرخ و شیرینش نباشیم چراکه سیبِ زردِ ترش  نیز وجود دارد ،فقط باید مواظب بود تا خوردنش را تلخ نکنیم..

سیب همان زندگی است.

اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸
comment نظرات () لینک

+ یاحسین

بنام خدا

برادری به تعداد نیست ، به وفادارای است.

یوسف یازده برادر داشت وحسین ، تنها عباس (ع) را…

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد

ولی

یا حسین گفتن کجا و با حسین بودن کجا…

 در این شبها به اتفاق  تعدادی از دوستان عزیزم به چند شهر جهت شرکت در مراسم عزاداری مسافرت میکنم ،تا از نزدیک با فضای آیین ها و آداب برگزاری مراسم عزاداریِ  امام حسین (ع)آشنا شوم..

ایام سوگواری تسلیت باد

التماس دعا

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳
comment نظرات () لینک

+ صندوقچه ی دل

http://shiaupload.ir/images/03688764030429565680.jpg

بنام خداوند بخشنده و مهربان

سلام

عموی خوبمان سلام ،دوستان من  سلام :) دوستان گل ِ عمویی  سلام :)

از همون روز اولی که عمویی اومد تو صقحه جادویی تلوزیون و با شعر ساده و دلنشین “اردک تک تک” شد

عموی تک ما،

تا به امروزاین احساس پاک همچنان با ما همراه است.احساس می کنم گذر زمان بیش از پیش این  رابطه پاک و دوسویه را مستحکم تر وباارزش تر می کند. امروز که میبینم عموی ما با احساس پاک و خالصانه خود این چنین از پیشرفت و موفقیت های دختران و پسرانشان خرسند می شوند. مطمئن تر می شوم که عموهمواره  بیاد و بفکر تک تک ما برادزاده هایشان هستند. و از این بابت واقعا خوشحالم..

دوستانم هر آدمی یه گوشه از ذهن ِ دلش یه صندوقچه ی کوچولوی با ارزش داره که همه دوست داشتنی ها و باارزش ترین ها رو درش نگهداری میکنه..خوبه که یه وقتایی ..شاید  اوج غمها و شادی ها آدمها میرن سراغ همین صندوقچه هه ….همه آدمها این صندوقچه رو دوست دارند.. آدمها میدونندهمه چیزهایی که توی این صندوقچه است خریدنی نیست ونمیشه تو هیچ مغازه ای اونها رو پیدا کرد چون همه چیزهای باارزش داخل این صندوقچه رو ما آدمها به ازای گذر عمرمان بدست می آوریم..و بهای اون چیزی نیست جز گذر زمان و عمر..

بله درست حدس زدید ، این پست نگاهی به  همان صندوقچه  کوچک ذهن ِ دلمان است ;)

دختر ِ گل ِ عمویی! پسر گل ِ عمویی !اگر یه روزی در همین صندوقچه رو باز کردی و به این عکسها برخوردی..ببین یادت میاد مربوط به کدوم قسمت از برنامه های عمویی بوده؟؟

ܓ✿وجیهه هادی زاده :بنام مهربانترین
صندوقچه ای کوچک دارم مثل صندوقچه ای که کودکان تیله های خود را در ان می ریزند
در این صندوقچه چند لبخند گذاشته ام گاهی در این صند
وقچه را می گشایم و به این لبخند ها نگاه میکنم و دل تنهاییم تازه میشود.
من می توانم همه چیز خود را از دست بدهم اما این صندوقچه را نمیتوانم
این صندوقچه کوچک فنا نا پذیر است و در من حسی از جاودانگی می ریزد

http://s2.picofile.com/file/7196548923/1.jpg

ܓ✿ناهید:درست یادم نمیاد:(

ܓ✿مائده: فقط همنقدر که برنامه ای بود مربوط به شرکت برق که من ندیدم… اما عمو عکس هاشو گذاشت تو سایت…

ܓهدی :توی استادیوم شیراز اجرا شد… عمو و بابا برقی و اون موتور بزرگه که عمو دور استادیوم رو باهاش گشت…. برام جالب بود چند نفر دنبال موتور می دویدند.

ܓ✿عاطفه(فاجعه):نمیدونم،اونم برنامشو یادمه اما اسمشو یادم نیس :> :>

ܓ✿نسترن:تو شیراز بود و فک کنم بابا برقی هم بود….

ܓ✿بهار:شیراز بود.. که آخرش عمو هی دور تا دور دور میزد! ;;)

ܓ✿هستی:عموی توی ورزشگاه حافظیه شیراز و حرص خوردن من که چرا این جشنواره اصفهان نیست تا من عمو و ببینم و شبش دیدن خیلی اتفاقی عمو توی برنامه زنده شبکه فارس اینم سند :d http://s2.picofile.com/file/7199994080/hasti.jpg

ܓ✿نیلوفر :ماله شیرازه که من ندیدیم .. ولی یه عکس قشنگی که داره اینه که عمو پشت یه موتور خیلیییییییییییییییییی گنده ایستاده

ܓ✿مهدیس:یه جشن شلوغ وپلوغ که من ندیدمش ولی دختر خالم واسم تعریف کرد با آب وتاب.توشهر شیراز

ܓ✿ژاله:یادمه یه جشن توی شیراز بود جمعیت اونقدر زیاد بود که عمو داشت بال بال میزد صداش به همه برسه!و یه جورایی همه بتونن ببیننش…آخرش با بابابرقی!رفتن یک دور دور استادیوم زدن و عمو برای مردم دست تکون میداد..چند جا هم که بچه های معلول بودن ایستادن…یادش بخیر……

ܓ✿رامینا:فیلم عکس اول و دارم اما نخواستم تقلب کنم و شعرشو کامل بنویسم ;) واسه همین هرچی یادم بود گفتم…
اون روز کلاس زیست داشتم و باید میرفتم کلاس! واسه همین داداشم ضبطش کرده بود…

ܓ✿مبینا:جشنواره شبکه های استانی بود گمونم(اسمش یه همچین چیزایی بود)که تو شیراز بود!اینجا هم استادیوم فوتبالِ!جمعیتش بی نظیر بود!عمو و امیر هم یه نمایش راجع به صرفه جویی در مصرف برق اجرا کردن.

http://s2.picofile.com/file/7196550749/2.jpg

ܓ✿مهسای بابا:دکور قوری …
تو این برنامه آش دایی هم بودن.نقششون جالب بود.همیشه انگشت ِ اشاره شون بالا بود.
یه خانمی هم بودن گیلکی حرف میزدن.خیلی مهربون بودن.الان اسمشون خاطرم نیست.
روز آخری که عمو میخواستن از این دکور با ما خداحافظی کنن ….
اون قندون ِ پر از قند … امیر شیرجه میزد رو قندون … پایه خنده بود …

ܓ✿مبینا:۲۲ بهمن بود که عمو و امیر نامه های بچه ها رو تو برنامه خودند.

ܓپرتو:عکسی که پشت سر عمو قوری هست منو یاد وقتایی می اندازه که کلاس زبان داشتم و کلاس زبانم درست تایی برنامه عمو شروع می شد کلاس زبان منم تموم می شد منم سریع می رفتم به سوی خونه و تندی لباسامو در می اووردم و می نشستم پای برنامه عمو

ܓ✿ژاله:اون روز یک عالمه نامه روی قندون ریخته بودن و من امیدوااااااااارانه به نامه ها نگاه میکردم که شاید نامه ی منم توش باشه!!..

ܓ✿رها: یاد چنان افتادن عمو میندازه تو یکی از برنامه های اون موقع :D/ :)) :))

ܓ✿مهدیس:یاد جمله های ۳بار تکرار عمویی می افتم که من ومامانم بعد عمو با هم تکرار می کردیم

ܓ✿نیلوفر :ماله آخرای سال ۸۶ هست اون روز یه عالمه نامه تو اون قندونه بود عمو تا میخواست شعر بخونه خودشو انداخت رو نا مهااا

ܓ✿هستی: وای آخرین برنامه عمو چقدر غصه خوردم که عمو واسه یه مدت میخواست برنامه نداشته باشه :(

ܓ✿خاله گلنار :یادمه که توی مسابقه عمو شرکت کردم مثلا با سن۱۲ سال و به کمک خانم زنگنه عزیز..اونروزا خیلی با خانم زنگنه حرف میزدم فکر میکنم از سری قبل این برنامه بود که با خانم زنگنه دوست شدم و اولش به دروغ گفتم ۱۲سالمه نامه دادم چرا شرکتم نمیدین؟ بعدم که شمارشو بهم داد عذاب وجدان گرفتمو همون شب گفتم چند سالمه ولی اون شرکتم داد.. خیلی وقته ازش خبری ندارم..

ܓ✿بهار: کلـــــــی نامه بود.. منم هــــــــی ذوق میکردم..خیلی دوس داشتم یه نامه از طرف یکی باشه که اسمش بهار ِ!! دلم میخواست عمو اسمم رو تلفظ کنه،دلم قنچ بره! :x

ܓ✿نسترن: واااااای یادش به خیر اولین روزی که عمو تو اون دکور برنامه داشت ..هنوز چند نفر داشتن تو دکور کار می کردن و عمو باهاشون حرف می زد…یه عالمه نامه تو اون قندونه بود اگه اشتباه نکنم…..
من این دکور و خیلی دوست داشتم…..

ܓ✿هدی :قوری و قندون و فنجون....دکور دوست داشتنی ای بود…دقیقا یادم نیست کدوم قسمت برنامه بود اما یادمه آش دایی هم گاهی اوقات می اومدن.

ܓ✿مائده: این قوری… اون دو تا فنجون ها… میز قندونی وسط استدیو… دکور های خانم لاله خیلی قشنگ بود…

ܓ✿ناهید : آخییی! همون دکور قوریه :d

http://s2.picofile.com/file/7196554187/3.jpg

ܓ✿ناهید:یادآور اولین سفر حج عموِ..

ܓ✿مائده:آخی ی ی حاج عموی ماهم… عمو … حج… اون یه ماه خیلی سخت گذشت دلم خیلی تنگ شد اما… عمو حجش … حج عشق بود… برق چشماش عوض شد… عمو… یه ماه سفر نرفت… تا مکه نرفت … عمو عاشق شد و برگشت …

ܓ✿هدی:عمو و کلاههای رنگیشون که حرصم رو در می آوردن…یادمه وقتی امیر توی یک برنامه ای که مجریش شهاب حسینی بود گفت عمو فردا قراره کلاهبرداری کنن , مسافرتمون رو بخاطر کلاهبرداری چند ساعتی عقب انداختم. :!!

ܓ✿عاطفه(فاجعه):همون موقس که عمویی تازه شده بود حاج همو

ܓ✿نسترن : وای وای عمو کیچل :d :d انقدررررررررر دلم می خواست عمو یه بار بالا پایین می پره کلاه بیفته من ببینم عمو چه شکلی شده…یه بارم که کلاهبرداری شد من ندیدم…. :d

ܓ✿بهار: عمو از مکه که اومد من تا مدت ها هی به تلویزیون خیره میشدم ، هی عمو رو بدون کلاه تصور میکردم!! یه بار یه دختری زنگ زد اصرارررررررر کرد که عمو کلاهتو بردار!! عمو مدام تا نهایت برداشتن میرفت،ولی برنمی داشت! :d اون روز منم هی ی ی مثل یویو بالا پایین میشدم <):)

ܓ✿خاله گلنار : عمو تازه از مکه برگشته .

ܓ✿مهسای بابا :عمو از مکه وقتی برگشتن ( به عکس با کلاه سفید مراجعه شود ) به جای گوشی که بذارن تو گوششون از دو تا بی سیم استفاده میکردن.
خیلی جالب بود …. ارتباط با تهیه کننده رو آنتن زنده …
یه بار عمو گفتن تهیه کننده با ماشینش رفته تو باقالیا ( فک کنم اون موقع تهیه کننده ماتیز داشتن )
تهیه کننده هم گفت حالا آخر ماه نشون میدم … B-) من میرم تو باقالیا (منظورشون چک و حقوق واینا بود) :-@

ܓهستی :همیشه دوست داشتم حاج عمو کلاه و بردارن عمو بی مو رو ببینم :d

ܓ✿نیلوفر : آخیییییییییی عمویم تازه از مکه اومده بود ..این کلاهه هم روز اول سر امیر بود بعد دانش به عمو ..تازه از اون روز عمو دیگه گوشی تو گوشیش نذاشت
یه بچهه زنگ زده بود اصراااااااااار که عمو کلاهتو بردار ..عمو هم میگفت چسبیده =)) (وای از هیجان نمیدونم چجوری بگم )

ܓ✿مهدیس : برگشت عمو از مکه بعد مدت ها غیبتشون.آخی با سر کچل

ܓ✿رها : منو یاد دفعه اول سفر مکه عمو میندازه :- >

ܓ✿ژاله: .واقعا وقتی عمو از مکه برگشت از همیشه مهربونتر بود..از طرفی هم خسته شده بودیم از بس عمو کلاه میذاشت تو برنامه :d دلمون میخواست زودتر موهاش بلند شه :d یادش بخیر بچه ها هم که تماس میگرفتن برا مسابقه تلفنی همش به کلاه عمو گیر میدادن :d :-p

ܓ✿پرتو: تابلوست همه یاد مکه رفتن عمویی می افتن

ܓ✿مبینا :عمو تازه از مکه برگشته بود و کلاه های سیاه و سفید و رنگی سرش میکرد!

ܓ✿مهسای بابا:یادش بخیر عمو از مکه وقتی برگشتن این کلاهه رو گذاشتن.این سفیده.البته رنگهای مختلفش رو داشتن.
یه روز عمو به یه بچه ها که تو مسابقه تلفنی شرکت کرده بود گفت من شکل چه میوه ای هستم؟
بچه هه گفت با این کلاه شکل انجیر … بعد عمو خشن نگاش کرد بچه هه فت شکل هلو …
یادمه عمو ذوق کرد که شگفت شکل هلو

http://s1.picofile.com/file/7196556448/4.jpg

ܓ✿نسترن:میدون آزادی: خاله شادونه و عمه گلاب و اون عروسک بی ریخته هم بودن…. کلی دخترای خوشگل با چادر های سفید اون عقب نشسته بودن….یادمه خاله شادونه که اومد تو چندتاشون ریختن سره اون بنده خدا :d

ܓ✿عاطفه(فاجعه):جشن تکلیفه که اون سال عمویی گفت بیاین میدون آزادی

ܓ✿هدی:میدون آزادی و جشن تکلیف دختر خانما…خیلی شلـــــــوغ بود.اگه درست یادم مونده باشه یکی از این بازیگرهای کودک رو آورده بودن بهش گفتن فلانی کجای؟؟میگفت کچل کرده خجالت میکشه بیاد..البته شاید مربوط به یک برنامه ی دیگه اس ;))

ܓ✿مائده:اون روز مسافرت بودیم… جشن قبلیش که برای نیمه شعبان بود رفتم… هوای نفس های عمو …. یه دستمال کاغذی تو جیبم بود تو جشن… هنوز دارمش… لای دفتر خاطراتم…اون جشن رو تقریبا کامل یادمه… عید فطر… میدون ازادی… خاله شادونه و عمع نگار هم بودن… بچه ها انقدر گل پرت کردند که عمه گلاب داشت کور میشد… هی ی نامه می اوردن میدادن عمو…عمو… یه کبوتر….

ܓ✿ناهید:یادش بخیر… عمو در میدان ازادی برنامه داشت.بچه هایی هم که تازه به سن تکلیف رسیده بودن,اونجا بودن!

ܓ✿هستی:اگه اشتباه نکن جشن تکلیف توی روز عید غدیر بود و عقد دختر خاله م بود و صدای مامانم که میگفت هستی دیر شد خاموش کن تلوزیون و بیـــــــا :!!

ܓ✿خاله گلنار:مال میدون آزادیه و وقتی که عمو با عمه گلاب حرف میزد من چقدر حرص میخوردم … ;))

ܓ✿بهار :من ندیدم و.. تو دلم موند:(

ܓ✿ژاله: ،وای وای وای :(( جشن تکلیف توی میدون آزادی…

ܓ✿رها:منو یاده زمانی میندازه که واسه دیدن عمو کلمو ای میکردم بالا اما فقط سر میومد جلوم میدون آزادی یادش بخیر….یه آقاهه هم همش سعی میکرد از شیب آزادی بره بالا ^#(^

ܓ✿مهدیس: جشن تکلیف بچه ها بود(تقلب کردم پشت عمو یه دختر با چادر سفید بود)چیزی یادم نمیاد

ܓ✿نیلوفر:ماله جشن بزرگی بود عید فطر ..تو میدون آزادی عمو راست گو اومد یه کبوتر سفید داد عمویی پرش داد تو اسمون ..اون روز یه آقایی با این چترا تو اسمون بود …همه بچه ها یه عالمه گل میومدن رو سن میدادن عمو …یکی از بچه ها پرسید عمو پورنگ خوبی؟ عمو هم گفت :خوبم مچکرم . ۸->

ܓ✿مهسای بابا: این کاپشن کرمه هست که عمو تو میدوون آزادی پوشیدن.من یکی مثه این داشتم.چه ذوقی میکردم اون روزا ….
اولا به مامانم میگفتم رنگ حلیم شیر ِ کاپشنه دوسش ندارم ولی وقتی عمو پوشید منم کاپشنم رو پوشیدم …

ܓ✿مبینا:جشن تکلیف دخترا بود که عمو و خاله شادونه اجرا داشتند!

http://s2.picofile.com/file/7196559565/5.jpg

ܓ✿نیلوفر:اون روز تولد امام رضا بود

ܓ✿مهدیس:شبکه کودک ودورانی که من واسه کنکور میخوندم و تلوزیون غدقن بود(نمیدونم املای غدقن درسته یانه)

ܓ✿ژاله:یاد شبکه کودک و ۱عالمه حس دلتنگی برای عمو…شبکه کودک خیلی سر عمو رو شلوغ کرده بود و فرصت نمیشد زیاد عموباهامون صحبت کنه..یا نمایش بود یا اجرای ترانه..یا تست مجری..دلم بدجور میگرفت…

ܓ✿بهار :شبکه کودک بی نظیر بود.. واقعا همه قسمتاش پر از خلاقیت و نوآوری بود. حیف که آخرش کلی …

ܓ✿خاله گلنار:گه اشتباه نکنم شبکه کودک پورنگه

ܓ✿هستی:همیشه در حین دیدن برنامه تکالیف مدرسه انجام میدادم

ܓ✿ناهید:شبکه کودک…!ناهید در ائن زمان بعد مدرسه رو دورِ تتند بود! تا بتونه پای حرفای عموش بشینه…

ܓ✿مائده: راستش با اسم شبکه ی پورنگ هم یاد من… عمو … و آلزایمر می افتم… اون سال برنامه ها رو خیلی کم دیدم … می خواستم آلزایمر بگیرم و عمو رو یادم بره… اما….

ܓ✿هدی:شبکه کودک پورنگ……من عاشــــــــــق این برنامه بودم……… دهه ی فجر گفتن ماشینمون رو تزیین کنیم و عکسش رو بفرستیم تا برنده بشیم….من که اهل اینکارها نیستم اما یکبار توی خیابون یک ماشینی رو دیدم که داشتن برای برنامه تزئینش میکردن خیـــــلی برام جالب بود…..اونروزا سایت هم همیشه پر بود از عکسهای همون روز ِ برنامه و من کلــــــــــــــی ذوق میکردم.

ܓ✿نسترن:.و امااااااااااان از این شبکه ی کودک….من اون موقع پیش دانشگاهیی می خوندم….دقیقا شنبه و چهارشنبه من تا ۹ کلاس داشتم …به عمرم انقدر کلاس نپیچونده بودم :d :d چهارشنبه ها رو خیلی دوست داشتم که بیشتر با بچه های هنرمند عمو مصاحبه می کرد….اخبار غنچه ها….وااای مث ماهیی میشدن .قتی می خواستن اخبار بخونن…. :d :d من قسمت مصاحبه هاشونم خیلی دوست داشتم که می رفتن خونه ی بچه ها موفق و ازشون فیلم می گرفتن….

http://s1.picofile.com/file/7196560856/6.jpg

ܓ✿مامان آرمان :مال برنامه ای بود که پارسال عصر ها عمو اجرا میکردن و یک آقای بامزه ای هم با عمو همکاری میکرد و تکه کلامش بود ……من خوشگلم :)) ….. که من خودم به شخصه خیلی اون برنامه را دوست داشتم.

ܓ✿نیلوفر:یادم نمیاد درخت سحر آمیز بود فقط ..ماجراش یادم نیست

ܓژاله:یاد لنگه کفشی که خورد تو سر عمو :-S x-(

ܓ✿باران سحر:یادش بخیر درخت صدر آمیز ..ببخشید سحر آمیز :d

ܓ✿بهار: اون روز،روز خوبی نبود :( کلا اعصابم خورد بود.. و حس میکردم عمو هم همینطور. :(

ܓهستی:روزی که لنگه کفش خورد به سر عمو :( مامانم میگفت طفلک عمو چقدر دردش اومد منم کلی عصبانی از بی دقتی عوامل ~x(

ܓ✿ناهید:دستمال عمو زیر درخت سحرآمیز گم شده!:) بچه ها؟بیاید پیداش کنیم

ܓمائده:ببخشید اما… یاد یه دمپایی که هر لحظه امکان داره بخوره تو سر عمو و گریم بگیره.. اون جا خطرناکه… نشین اون جا عموییم…

ܓ✿هدی:بوستان و درخت سحر آمیز ….و نشونه گیری خوب عوامل که هیچوقت نشونه اشون به اشتباه نمیرفت و همیشه به هدفشون میخورد. :-w

http://s2.picofile.com/file/7196563438/7.jpg

ܓ✿مبینا:یا ماه رمضان ۸۸ بود،فوق برنامه که بچه ها هر روز سوره میخوندند و یا آخرین برنامه بود که عوامل روی صندلی می نشستند و صحبت می کردند.

ܓ✿نیلوفر:ماله ماه رمضون بود پسری داشت واسه عمو قران میخوند عمو این طوری داره به قران یا توصیه هایی اون پسره در مورد قرآن گوش میده که چهرش انقده قشنگ شده

ܓ✿ژاله:یاد ماه رمضونای فوق برنامه که محشر بود…آدم حس میکرد عمو اومده مهمونی تو خونه مون!!

ܓ✿پری دریا:فکر کنم اخرین روز اجرای برنامه فوق برنامه بود… اینجا داشت با اقاجانزاده صحبت می کرد!!!

ܓ✿پرتو:عکس فوق برنامه منو یاد سهند و متین و امیر می اندازه که چقدر سر به سر عمو می گذاشتند و چقدر عمو اعصابش خورد می شد و من هم چقدر می خندیدم

ܓ✿بهار:ماه رمضون ۸۸ که تو فوق برنامه بچه های حافظ میومدن رو خیلی دوست داشتم.. حس و حال عمو وقتی روبه روشون می نشست و نگاه میکرد رو دوست داشتم.. دلم با زبون روزه پر میکشید…
یه بار دوست بهنام رو که حافظ قرآن هست رو آورده بودن، بهنام هی ی ی تا آخر برنامه میگفت : نچ نچ ببیــــــــن تروخــــــــــــداااا این تو مدرسه اینقدر آروم نیست هـــــــــــــــاااااا!!!!! منم میگفتم: خیله خب بابا فهمیدیم..حالا بذار ببینم برنامه رو! :-w

ܓ✿هستی:آخرین فوق برنامه شبکه۱ و صحبت عمو با آقای آقاجانزاده نمیدونم چرا دوست نداشتم برنامه بره شبکه دو

ܓ✿ناهید:اخرین برنامه فوق برنامه ست!اون روز ما تو راه اصفهان بودیم.دوستم گزارش لحظه بلحظه برنامه رو بهم میداد.منم گریه می کردم…
خدا خیرش بده…

ܓ✿مائده:با این تصویر خاطره زیاد دارم… اخرین برنامه ی عمو تو شبکه ی دو قبل عید… اون روز برنامه متن نداشت… از اول تا آخر برنامه رو یادمه… تو این عکس عمو اگه اشتباه نکنم رو به روی آقای آقا جان زاده نشستند… اون روز پری رفته بود سازمان… دسته گلی که دست عمو بود رو پری داده بود به یکی از بچه ها… اون روز قبل شروع برنامه پری بهم زنگ زد گفت… عمو با ماشین داخل شد…لباسش آبی بود.. و من … آبی لباس عمو رو خیلی دوست داشتم…

ܓ✿هدی:فکر میکنم ماه رمضونه که عمو احتمالا به توصیه های بچه هایی که یا حافظ و یا قاری قرآن بودن گوش میکنن.

ܓ✿نسترن:فوق برنامه هم پر خاطره بود با اون ۳ تا شیطونک….

http://s1.picofile.com/file/7196565478/8.jpg

ܓ✿مهسای بابا:عکسی که عمو بلوز مشکی پوشیده … یکی این بلوز بود یکی اون گل داره ..
وقتی عمو میپوشید احساس میکردم سلیقه ی داریوش فرضیایی هست نه عمو …
شبکه ی کودک پورنگ … ازش استقبال خوبی شد ولی من باهاش زیاد ارتباط برقرار نکردم ….
فقط یه بار خیلی خندیدم اونم وقتی بود که عمو میخواست به امیر هندونه بده … هندونه ها از دهنش ریخت بیرون … یه وضعی … همه غش کردن از خنده ….

ܓ✿مهدیس:وای عکس های مربوط به بوستان دوستان پورنگ که برام پر از خاطرات قشنگ و موندگاره.اجرای عمو وامیر فوق العاده بود البته کنارش آش دایی

ܓ✿ژاله::)) این لباس مشکی عمو رو دوس نداشتم و هی تا اخر برنامه غر میزدم :-p

ܓ✿باران سحر :باز پلیکان دانا یک چیزی گفته عمو چشاش ۴ تا شده یادم نمیاد ها چی گفته :-p

ܓ✿پری دریا:بوستان دوستان پورنگ… چقدر خاطره داشت… هم تلخ هم شیرین… خدا رحمت کنه اقای جهانیان رو…هیییییییی!!!

ܓ✿پرتو:عکس بوستان هم منو یاد گلدون خان و تروتمیز می اندازه که وقتی تروتمیز کلمات رو پس و پیش می گفت عمو هم اعصابش خورد می شد و من چقدر می خندیدم خلاصه خیلی باحال بود

ܓبهار:پلیکان رو دوست نداشتم.. این لباس عمو رو هم همینطور! :d

ܓ✿هستی:منم مث ژاله همش این لباس و دوستش نداشتم و تا آخر برنامه با خودن غر زدم عمو اینهمه لباس خوچمل داره چرا اینو پوشیده x_x

یادش بخیر

ܓ✿ناهید:اجی؟بوستانه دیگه!:) کاش میشد زمان برگرده… دلم عمو میخواد……

ܓمائده:یاد یه ماه رمضون… که سخت بود… یه عمو که مهربون بود… یه داداش امیر که هر بار اون شعر رو می خوند دلم محکم میشد… یاد تماشای برنامه با اینترنت در اندازه ی ۳ در ۴ …

یاد باد آن روزگاران … یاد باد…

ܓ✿هدی:من نتونستم با این پلیکان سخنگو یک کوچولو ارتباط برقرار کنم [-(

ܓنسترن:بوستانم که: هییییییییچ وقت دلم نمی خواست عمو بره زیره اون درخت…چون همیشه استرس اینو داشتم چیزی رو پرت نکنن رو سره عمو ولی ………. :-S :-Sاز پلیکانم خوشوم نمیه….اصلا….. x-(

پی نوشت ۱: دوستانم در مورد عکسها هرچیزی یادتان می آید بنویسد باسم خودتان زیر عکس مربوطه توضیحات هر نویسنده  قرار خواهد گرفت.از عکسهای برنامه های قدیمی عمو هم می تونید به همراه توضیحاتش قرار بدین ;) اونهام داخل پست قرار می گیرند. :) برای دیدن عکسها بقول عموی مهربونمون روی این عددها به ترتیب کلیک کنید ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸

پی نوشت ۲ : مریم صلاحی و پست دوپینگ پورنگی واقعا بینظیره اینجا کلیک کنید

پی نوشت ۳ : این پست عاطفه رو در مورد دوست و دوستان مجازی و حقیقی حتما بخونید خیلی قشنگه.. کلیک کنید

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٠
comment نظرات () لینک

+ پازل پورنگی

بنام خدا

بچه های عزیزم سلام

اگر مجموعه برنامه های عموپورنگ را در طول این سالها یک پازل تصور کنیم بدون شک مهم ترین بخش آن را می توان پدران ومادران  برشمرد.به همین سبب بود که من در اوایل شروع برنامه عموپورنگ سعی کردم بنوعی والدین را در روند اجرای برنامه سهیم  گردانم تا جاییکه مجبور شوند تا کنار فرزندانشان و همپای آنان بیننده برنامه های کودک باشند که در این بین اگر نکات مثبت یا منفی را مشاهده کردند به فرزندانشان یادآوری کنند..و از سویی دیگر همانطور که خودتان شاهد بودین در تماسهای تلفنی با بچه ها اصرار داشتم تا با بزرگترهایشان نیز هم صحبت شوم تا از این طریق مسائل و موضوعات و انتظارات هر دو طرف را چه در زمینه اجتماعی و یا تربیتی بیان و برآورده سازم.امروز با گذشت سالها می توام با افتخار بگویم نگاه گرم و صمیمی والدین شما بچه ها بهترین و ارزشمندترین هدیه ای است که برایم باقی مانده ،تاجاییکه همیشه خود را وامدارشما  بزرگترهای مهربانی میدانم که قصه عموپورنگ را برای فرزندان عزیزتان تعریف می کنید و آنان را با خاطرات و اجراهای من چه گذشته چه حال و چه آینده  آشنا می سازید.مطمئناً اگر حمایت و همراهی شما والدین عزیز نباشد نه تنها بنده بلکه هیچ هنرمند  دیگری نیز نمی تواند برای فرزندانتان معنا و وجود پیدا کند.که نمونه بارز آن برخوردهایی است که من در این چند وقت اخیر چه در نمایشگاه وچه در اجراهای خصوصی و حتی مسافرت های شخصی با شما بزرگترهای  مهربانی داشتم که در نهایت عشق  و محبت اجازه میدادید با فرزندانتان هم صحبت شوم  و یا عکس بگیرم.بدون اغراق اگر بخواهم خوشبختی را تعریف کنم می توانم شما را مثال بزنم.لذا ضمن ادای احترام به همه شما والدین دیروزی ،به والدین امروزی  تبریک می گویم و به فرزندان فردایشان ،سلام..

اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٠
comment نظرات () لینک

+ یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه عمویی نشسته بود!

که  دلخوشی اش به بچه هایی بود که همیشه همراه وهمدم او بودند.

بچه هایی که هرروز به عمو سر میزدند و عمو هم به اونها سر میزد و خلاصه کلی برای هم خاطره ساخته بودند.تا اینکه یک روز سرد پاییزی در حالیکه هوا ابری بود وبارونی عمو رفت که به خونه یکی -دوتا از این بچه ها سر بزنه که ناگهان شنید چندتا از بچه ها دارند راهی خونه بخت میشن.عمو از شوق خوشحالی اشک توی  چشمهاش جمع شده بود و از طرفی دیگه غم یه جورایی به سراغش اومد ؛خوشحال از اینکه بچه ها به سرو سامان میرسند و غمگین از اینکه شاید دیگر فراموشش کنند..اما عمو امیدوار بود و در خانه اش بروی بچه ها همیشه باز بود چون میدونست بچه هاش هرگز اونو فراموش نمی کنند ،آخه اون عمو همه دارایی هاشو تو بچه ها وبا بودن کنار اونها جستجو می کرد.برای همین دوست نداشت خدایی نکرده کسی این دارایی هاش رو که بچه هاش باشند ازش بگیره .عمو برای اونها دعا کرد و بهشون گفت :”حالا که عاقلانه تصمیم گرفته اید عاشقانه زندگی کنید و عارفانه پیر شوید.”اون بچه ها می رفتند و اشک عمو هم بدنبال اونها ،اما لبخنداز لبهای عمو جدا نمیشد ،لبخندی که میتونست هم تبسم باشه و هم کنایه از یک دوری..روزها میگذره وعمو برای بچه های دیگر بازهم عمو میمونه .اخه اون بچه ها روزی خودشون مامان یا بابا میشن و قصه دوستی با عمو رو حتما برای بچه هاشون تعریف می کنند.

دختران من ،شیوا صرامی ومهشید فیاضی و مریم زین العابدین شروع زندگی مشترک تان مبارک باد.پیام های خوب شما را خواندم.زندگی “باغی” است..که با عشق “باقی است.”مشغول دل” باش،نه “دل مشغول”.بیشتر”غصه های ما” از “قصه های خیالی ماست”.پس بدان اگر “فرهاد “باشی همه چیز شیرین است..

پ.ن: بچه ها راستی یه خبر؛بابای عزیزم از مکه اومد خدا باباهاتون رو براتون نگه داره اینجا و اینجا کلیک کنید.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٧
comment نظرات () لینک

+ یاور همیشه مومن

بنام خدا

بچه ها سلام

سفر در هوای بارانی هم لذت خاص خودش را دارد بخصوص اگر مقصد هم نواحی شمال کشور باشد.

و مهم تر از آن همسفرت یار و یاور همیشگی ات یعنی مادرتان باشد .

همزمان که از شیشه ماشین به مناظر جاده نگاه می کنم قطرات باران من رو بیاد خاطرات زیبا و دوست داشتنی سفرهای گذشته ام می اندازد.

راننده خوش ذوق هم موسیقی آرام ودل انگیزی را برایمان گذاشته که شیرینی سفر را دو صد چندان می کند.

به صندلی عقب نگاه می کنم،می بینم که مامان خوابش برده صدایش می کنم ؛مامان این خواب تو خونه هم میتونه باشه !ببین این همه منظره سرسبز شمال رو!بیاد چی می افتی؟

لبخندی زد و گفت بیاد روزهای جوانی ام میافتم که در این شالیزارها برادر بزرگترت را به کولم می بستم و به برنج کاری مشغول می شدم.

برگشتم و بفکر فرو رفتم که چقدر سرعت حرکت ما در جاده وگذشتن از جاهای دیدنی شباهت گذر عمرمان را دارد! که در هر برخورد و در هر مقطع خاطره ای در ذهنمان ثبت می شود.. گاهی تلخ ،گاهی شیرین..و بقول شاعر گاهی گریه ،گاهی خنده…

بی خیال! مهم اینه که با مامان آمدم شمال؛ به همراه مادرم ،همان یاور همیشه مومن .

راستی جاده هم بارانیه، هم مه آلود..

اما نگران نیستم چرا که مادر مهربانی دارم که برایم می تواند هم چتر ،هم سایبان و هم شمع فروزان در زندگی ام باشد.

تو این سفر جاتون خالی اما سعی می کنم که به مادرم خیلی بیشتر از من خوش بگذرد ،آنهم بواسطه مهمان نوازی یکی از دوستان خانوادگی ام  در این منطقه.

تا پست بعدی خدانگهدار

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۳٠
comment نظرات () لینک

+ آرمان وعموپورنگ در نمایشگاه اسباب بازی

زیبا

شاید این سوال را بارها پرسیدی که مطمئن بشی و هر بار با جواب منفی برخورد میکردی.فقط منتظر دیدن عمو بودی و دیگه به هیچ چیزی دقت نمیکردی.خلاصه فقط یک دور تو سالن زدیم و از غرفه های مختلف مثل غرفه برج میلاد ....غرفه تراشه های الماس...غرفه  بازیهای فکری چوبی و بقیه.... دیدن کردیم. البته از نمایشگاه انتظار بیشتری میرفت ولی در کل خوب بود. شما گلم از چند تا از غرفه ها هدایای تبلیغاتی گرفتی و در غرفه برج میلاد بهت پیشنهاد شد نقاشی بکشی و جایزه بگیری که البته قبول کردی که نقاشی را رنگ آمیزی کنی ولی چون تمام توجهت به صدای موزیکهای بخش شده عمو پورنگ بود و چشم انتظار دیدنش بودی تمرکز فکری ات را میگرفت و زیاد با حوصله رنگ نکردی البته این دومین باری بود که این صفحه برج میلاد را رنگ میکردی.اولین بار تو عید نوروز که ما برج میلاد رفته بودیم همین مسابقه رنگ آمیزی و هدیه تبلیغاتی را داشتن و خلاصه آخرش به شما کتاب رنگ آمیزی خود برج را بهت دادن.یک آقایی هم که مسئول تبلیغات و سرگرم کردن بچه ها در محیط نمایشگاه بود مسابقه اجرا کرد و شما هم شرکت کردی و بازی کردی که ازت فیلم گرفتیم.غرفه تراشه های الماس هم جالب بود ولی ما ترجیح دادیم که شما آهسته لغاتی را که در مهد دارن بهتون یا د میدهند را یاد بگیری و زیاد بهت فشار نیاریم.

زیبا

آرمان در نمایشگاه

آرمان در غرفه برج میلاد در حال رنگ آمیزی که اصلا بهش توجه نداشت و فکرش پیش عمو پورنگ بود

آرمان در حال بازی با بچه ها به همراه مسئول تبلیغات و سرگرمی که بچه ها را با مسابقه سرگرم کرده بود

موقع خروج از نمایشگاه اصلا رضایت نمیدادی بیرون بیایی چون هنوز منتظر اومدن عمو پورنگ بودی در نتیجه بهت قول دادیم فردا راس ساعت اومدن عمو شما را دوباره ببریمت.پس با وجود اینکه مامان خیلی کار داشت و امتحان هم داشت دوباره بخاطر شادی وجود شما که آلان مدتهاست که علاقه داری بری برنامه رنگین کمان یا برنامه عم پورنگ ولی تا حالا پیش نیومده و همین طور برنامه ها و سی دی های عمو پورنگ را خیلی دوست داری و در روز بارها اونها را تماشا میکینی دوباره رفتیم.بعد ناهار 1 ساعت خوابیدی و بعد رفتیم.تا رسیدیم فقط دنبال عمو میگشتی تا رفتیم به غرفه اش و دیدیم داره با بچه ها عکس میگیره.اول که عمو را دیدی ازش خجالت کشیدی....شما که اینقدر با شوق برای دیدنش میدویدی یک دفعه از دیدن وجود عمو که دیگه پشت دوربین نبود و با همه عکس میگرفت کمی عقب کشیدی وقتی نوبتت شد یک عکس با پدر و عمو گرفتی و بعد از مدتی رفتی بغل عمو پورنگ و تو بغلش باهاش عکس گرفتی.عمو خیلی مهربون بود و خیلی با احترام رفتار میکرد.واقعا قابل تحسین بود.شما به آرزوت رسیدی و بعدش خیالت راحت شد و شیر موز و کیکت را راحت خوردی و میخواستی بازم بری و غرفه ها را تماشا کنی و ما هم از دیدن آرامش شما و شادی درونیت خوشحال بودیم.چقدر آرزوهای شما کوچولو ها کوچیک و ساده است  و با کوچکترین موردی شاد میشین. این اولین آرزوی شما پسرم بود که خدا را شکر راحت بهش رسیدی.

آرمان و عمو پورنگ مهربون در نمایشگاه

آرمان در غرفه عمو پورنگ

آرمان به آرزوش رسید و با خیال راحت رفت روی جایگاه برگزاری برنامه و شیر و کیکش را خورد

قربون اون آرزوهای کوچیک و ساده ات بشم

دنیای زیبادنیای زیبادنیای زیبادنیای زیبا

لینک منبع : http://amirarman.niniweblog.com/post58

پی نوشت : بچه ها حتما نظر خودتون رو در مورد این پست بنویسید.این پست خاطره دیدار آرمان پسر بچه شیرین  3 ساله ای را  روایت می کند که یکی از آرزوهای کودکانه اش دیدار با عموپورنگ بوده.حال این دیدار اتفاق افتاده و مادر مهربان آرمان کوچک با لحنی دلنشین این دیدار بیاد ماندنی را برای آرمان و آرمان هایی که آرزوهایی این چنین زیبا ، ساده و در عین حال بزرگ در دل می پرورانند تعریف می کند.


نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۳٠
comment نظرات () لینک

+ عموپورنگ در نمایشگاه اسباب بازی

بنام خدا

سلام  دوستانم :)

طبق قولی که داده بودم این هم خبر های جدید:

امروز آخرین روز نمایشگاه اسباب بازی بود.

طبق اخبار بدست رسیده این نمایشگاه با حضور عموپورنگ پرشور تر از همیشه برگزار شد.

از سویی غرفه ایی که به گروه عموپورنگ تعلق داشت جزو پربازدید ترین وشلوغ ترین غرفه ها بوده.

عمویی اینا  در غرفه خودشان  یک تیزر 3 دقیقه ای که قسمتهایی از برنامه جدیدشون بوده رو در ال سی دی به نمایش گذاشته بودند..می خواهید شماهم قسمتهایی از این تیزر جالب  رو ببینید؟؟ روی تصویر زیر کلیک کنید تا براتون دانلود بشه ;)

http://s2.picofile.com/file/7186412361/tizer.jpg

از 29 آذرماه هم سری اول دی وی دی های برنامه جدید عمو" شبکه کودک عموپورنگ"روانه بازار میشه..

این هم چندتا عکس با کیفیت و خوب از عمویی مون.

http://s2.picofile.com/file/7186396341/amo0.jpg

http://s2.picofile.com/file/7186402147/amooee.jpg

http://s2.picofile.com/file/7186398709/am00.jpg

http://s2.picofile.com/file/7186403117/am0o.jpg%5C

پی نوشت : سپاس فراوان از دوست عزیزم که زحمت ارسال فیلم وعکسها رو برام کشیده.

تقدیم نوشت :این پست با صداقت تمام تقدیم می شود به همه برو بچه های باحال عمویی که موفق نشدند عمو رو ببینند.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٦
comment نظرات () لینک

+ سکوت مبهم در جشنواره!

http://s2.picofile.com/file/7185074294/esfahan.jpg

بنام خداوندحکیم

سلام دوستانم

راستش چند روزیست این موضوع که چرا عمو به جشنواره فیلم کودک ونوجوان اصفهان نرفتند ذهن منو خیلی مشغول کرده بود. نمیدونم شماهم مثل من پیگیر اخبار جشنواره فیلم کودک ونوجوان اصفهان هستید یانه؟!این روزها که اخبار جشنواره را مرور میکنم به نتایج خوب وقابل فهمی میرسم که منو از نبودن عمویی مون در جشنواره خوشحال میکنه.

اینو گفتم شاید دوستان اصفهانی ام  از دستم دلخور شوند.اما میخواهم باهم به این مبحث از بعد صحیح آن نگاه کنیم. در عین حالیکه نمیخواهم این مطلب را خیلی پیچیده وبزرگسالانه بنویسم..از شما دوستانم میخواهم مرا در رسیدن بیک نتیجه منطقی همراهی کنید.

مطالبی در سایت های خبری در خصوص اینکه اعلام کرده بودند عموپورنگ هم جزو مدعوین و حاضرین در جشنواره فیلم کودک و نوجوان  اصفهان است در حالیکه هیچ خبری از حضور عموپورنگ در اصفهان نشد و این  اتفاق جای بسی تامل است. جالبه عمو نرفتند جشنواره  ولی  حتی نبودنشان هم تاثیر خودشو داره.و نبودن عموانگارکه نشان از نقصان قابل چشمگیری برای همه است.عموپورنگ کسیکه  از سال 82ابداع کننده  این روال در جشنواره فیلم کودک ونوجوان اصفهان بوده حالا نیست وبقیه از پله هایی که عمو ساخته اند دارند بالا میروند.و چقدر این اتفاق جالبه چون همه  اینها نشون میده عمو هنوزهم  تاثیرگذاره ..

بچه ها راستش با خواندن مصاحبه های عمو در خصوص برنامه هایشان  بیش از پیش مطمئن تر میشوم که عمویی مون وقتی میگه همه چیز به مرز تکرار رسیده پس رفتن به جشنواره فلیم کودک و نوجوان اصفهان هم  یعنی  دچار  تکرار شدن. من فکر می کنم نباید قداست خیلی چیزها رو خراب کرد و نبودن عمو درجشنواره دلیلی  بر بی ادبی و بی توجهی به مخاطبینش نیست..بلکه برعکس احترام مضاعفی است که عمویی مون نسبت به مخاطبینش یعنی ماها دارند.میگید چطوری؟؟ حالا میگم..

اخه چطور میشه چندتا گروه برنامه ساز کودک در یک صحنه  برنامه اجرا کنند؟ بنظر من هربرنامه ای لول خودشو داره..اما متاسفانه الان دیگه برنامه سازی در حد جنگهای سازمانی شده.. از نظر علمی و رسانه ای هم باید اینجوری باشه؛ یک  جشنواره بین المللی این چنینی باید حتما شاخص ترین برنامه های کودک بهش بپزدازه  نه همه باهم..این همه مجری و عروسکها تو این جشنواره چی میخوان بگن؟!یه موضوع میگن ،پس چه بهتر از زبان کسی می بود که  تاثیر گذارتر باشه نه  همه با هم!!

احساس میکنم عدم مسئولیت نسبت بیک برنامه زنده که که قبلا باید همه چیز در اون چفت بشه وجود نداره. سال های 82-83جشنواره فیلم کودک ونوجوان اصفهان با حضور عموپورنگ  شکل جدید ومهمی بخودش گرفت و بنام عمویی مون ثبت شد... اما الان با توجه به فضای حاکم که سرشار از تکراره..مگه میشه عمویی مون  تکرار به اون کارها رو تکرار بکنه؟!درسته ما شاد میشیم.. اما حرفی که برای گفتن داره چی میشه؟؟ شعور وآگاهی چی میشه؟؟ تغییر وتنوع چی میشه ؟زمان این برنامه ها آیا بسر نرسیده ؟تا کی چندتا آدم جمع کنیم تو سالن ؟تا چند سال پیش قشنگ بود الان چه اتفاقی می خواد بیافته؟

برام سواله که آیا این گروههای برنامه ساز کودک هم میتوانستد مثل عمو جایگاهی داشته باشند تو میدان نقش جهان وبرنامه اجرا کنند ؟من کار کسی رو زیر سوال نمیبرم..بلکه میخوام بگم افراد جایگاه خودشونو دارند من  نگران نیستم که چرا عمویی مون نیست !یا چرا اجرا نمیکنه! اتفاقا عمو با این کارش ثابت میکنه حریص آنتن نیست بلکه افتخار به داشته هایی میکنه که در طول 10 سال بین ماها ذخیره کرده ماهایی که 10 سال بینننده برنامه اش بودیم ووقتی به همین راحتی عمویی مون  میتونه با این مساله کنار بیاد این نشون میده که انسان چقدر میتونه صعه صدر ومناعت طبع داشته باشه...اگر افراد برای خودشان احترام قائل باشند نباید به هرجایی بروند..باید برای خودشان چارچوب قائل باشند و این تکرار و این از هم گسیختگی و عدم خلاقیت بجایی رسیده است که طنزخنده بازارهم این قضیه  را به سخره گرفته.. شاید این وسط خیلی ها بگن عمو دوره اش تموم شده یا اینکه عمو را باید بگذارند کنار ولی من فکر میکنم قبل از عمو دور خیلی ها تموم شده اونا چرا مثل عمو با بردباری نمیرن کنار؟!چقدر من من بودن رو انتن مهم شده!!

حالا یه سوال : شما فکر میکنید که عدم حضور عمویی مون در جشنواره فیلم کودک ونوجوان اصفهان دلیلش چیه؟ عمو بخاطر خودش تن نداده یا بخاطر ما؟؟؟

منکه  با اطمینان میگم  اگر خودش بود وای می ایستاد وتکرار میکرد ولی بخاطر ما که هرروز به تنوع عادت کرده بودیم.. بارها تو مصاحبه هاش گفت با یه اتفاق جدید میاد وتکرار رو نخواست.

برنامه های شاخصی که عمویی مون  داشت مثل: اتفاقی که سال 82 در اصفهان افتاد،گزارشی که در زلزله بم گرفت ،کشتی دوستی ،  سالگرد فتح خرمشهر و از همه مهم تر امر ثمر قمر رو ساخت ..گلیجان! ببلی!!اینا همه توذهنا مونده..حالا عمویی مون با این همه مولفه ها بازهم هیچ ادعایی  نداره ..احسنت به عمویی مون که  جرات میکنه میگه تا کار جدید ندارم نمیام.

واما  بیاییم شور وهیجانی که عمو بپا میکردرونگاه کنیم و حالا شور وهیجان اینهارو نگاه  کنیم.تفاوت شون سر به فلک میکشه!!

تقدیم نوشت: این پست تقدیم میشود به همه برو بچه های فهیم و مهمان نواز شهر زیبای اصفهان پایتخت فرهنگ و تمدن ایران

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٥
comment نظرات () لینک

+ یا علی گفتیم و عشق اغاز شد

بنام خدا

بچه های عزیزم سلام.وظیفه خودم میدانم این عید بزرگ را بر همه عاشقان امامت بخصوص کسانیکه سادات هستند تبریک و شاد باش عرض کنم وامیدوارم من رو هم از دعای خیرتان فراموش نفرمایید..

و چقدر خوبه قدر این عزیزان را در بینمان بدانیم.منکه همین امشب دست های پرسخاوت مادرم را با همه عشق می بوسم و ازش میخواهم برای همه ی بچه ها دعا کنه که عاقبت بخیر و سلامت باشند.

روز ولایت حضرت علی(ع) بر شما مبارک باد..

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۳
comment نظرات () لینک

+ هوای بندر

بنام خدا

بچه های عزیزم سلام

جاتون خالی به اتفاق امیر محمد و دوستان دیگرآمدیم کنار سواحل نیلگون خلیج فارس شهر زیبای بندر عباس

قبل از هرچیز ورود به این شهر منو یاد دوست عزیزم زنده یاد ناصر عبداللهی می اندازد که بهترین خاطرات زندگی ام در سفرهای کاری  به کشورهای مالزی و تایلند با او گره خورد..

و اما چی بگم که هوای اینجا چقدر زیبا و مطلوب و آرام بخشه..مخصوصا که به اتفاق بچه ها میرویم کنار ساحل و یکی از دوستان هنرمند با زدن قطعات گیتار قطعه ای از ترانه های زنده یاد ناصرعبداللهی را برایمان اجرا میکند.راستی خودمانیم اینکه میگویند کشور ما ۴ فصله راست میگن الان اینجا واقعا هوا آدمو یاد ایام عید می اندازد در ضمن امیدوارم که اینجاهم چندتا جوجه رنگی ببینم.البته اگر جوجه رنگی نت نبود بجاش تو این چند روزی که برنامه دارم کلی جوجه بندری می بینم…

اینجاست که همه باید بگیم “تو هوای گرم بندر توی بازار بندر عباس / همگی باهمدیگه خوردیم نون وماست و کمی کالباس..”

میدونم دارید می خندید اما کسی بیاد بندرعباس کالباس نمیخوره !میگوی بندر عباس از همه عذاهاش معروفتر و خوشمزه تره..

جاتون خالی سعی می کنم که تو همه لحظه های شیرین این سفر بیاد شما بچه ها باشم.

تا پست بعدی فعلا خداحافظ

پ.ن: قسمت باهنرمندان و آلبوم عکسها سر بزنید.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات () لینک

+ دیدارهای رنگی

بنام  خدا

سلام بچه های عزیزم

چی بگم و از کجا بگم!آخه تو این چند وقت انقدر اتفاقات قشنگ وجالب رخ داده که اگر بخوام همشونو تو این پست بگم جا نمیشه..مثلا بگم رفته بودم نمایشگاه مطبوعات برای بازدید و اجرای برنامه که یک دفعه ای بین بچه ها و جمعیت چندتا از جوجه رنگی های نت رو دیدم که جیک جیک کنان بالا پایین می پریدند باورم نمیشد خدایا اینا چقدر بزرگ شدن!!http://mail.yimg.com/ok/u/assets/img/emoticons/emo12.gifجالب اینه که بین اون همه بچه ها اینا داوطلب شده بودند که بیان رو صحنه و در مسابقه کودکان شرکت کنند منم که از دیدن این صحنه ها خنده ام گرفته بود تو دلم بخودم می گفتم:”ای پورنگ ببین چکار کردی مثل خودت با اینکه بزرگ شدن اما هنوزم بچه اند..”:&gt; smugخلاصه جاتون خالی با این جوجه ها چندتا عکس انداختم و بعد رفتم سراغ غرفه ها اما ناگفته نماند حین بازدید دو- سه تا از این جوجه ناقلاهای نت منو تعقیب می کردند خلاصه از دور هوای عموشونو داشتند..این یکی از دیدارهای رنگی بود..:) happyاما چی بگم از خاطره تبریز که کلی منوبهت زده کرد من نمی دونم این بچه ها از کجا فهمیدند من تبریز اومدم !!که یک دفعه ای چندتاشون جلوم سبز شدن و با همون گویش آذری گفتند:” عمو بیزیم شهریمیزه خوش گلیپسیز “منم یه لحظه جو گیر شدم و رفتم سراغ رگ پدری و گفتم :”یاشاسین آذربایجان”:&gt; smugهمین لحظه یکیشون یه ورقه قبولی کنکورش رو که  رتبه بالایی هم آورده بود نشونم داد نگاهی به ورقه کردم و گفتم ای بابا یعنی شماها انقدر بزرگ شدین که وارد دانشگاهم شدین !!:-O surpriseپس چرا من بچه موندم ؟!اونجا بود که یادم اومد درجه سنی من تحت هیچ شرایطی از ۱۸ سالگی بالا نمیره .خلاصه با جوجه رنگی های تبریز رفتم تو سالن اجرا با اینکه رابطه ی دوستی منو این بچه ها از طریق نت بود وشاید تصویری نمی تونستم بشناسمشون اما از نوع استقبال و حرف زدن و سوت کشیدن و بالا پایین پریدنشون میتونستم حدس بزنم کدومشون جوجه رنگی های نت هستند درسته سفر من به تبریز کمتر از ۲۴ ساعت بود اما شیرینی خاطره اش  باندازه ۲۴ سال برام ماندگاره..:) happyراستی اینم بگم برنامه  که تموم شد به دعوت مدیر عامل رفتیم اتاقش برای خوردن یه دونه چایی (البته یه دونه من می خوردم یه دونه ام مدیر عامل میخورد میشد دو دونه..:D big grin)خلاصه تو این ۱دونه ۲ دونه ها بود که یه دونه جوجه رنگی هم تو اتاق مدیر عامل جلومون سبز شد اومد جلو گفت عمو منم فلانی هستم..و خلاصه چندتا عکس هم با ایشون گرفتم..جالب اینجا بود که مدیر عامل بعداً از من پرسید از بستگان هستند؟؟!:-/ confused(گفتم نخیر از وابستگانمون هستند) :D big grinاینها بچه هایی هستند که سالهاست با من بزرگ شده اند با برنامه های من بزرگ شده اند وامروز آمده اند تا مرا از نزدیک ببینند،که اوهم با همان زبان ترکی گفت”عمو پورنگ پس واقعا یوریلمیاسان بیر بِله اوشاقن واریمش و بیز بیلموردوخ”:D big grinبعد با خنده گفت:” البته من اوزومده سیزین اوشاقیزام چون برنامه لریزه باخارام “:)) laughingاین بود قسمتی از دیدارهای رنگی من در این مدت :) happyدر آینده خبرهای خوب در راه است;) winking=; talk to the hand

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات () لینک

+ عید قربان،عید عاشقان

خدایا دراین روزبزرگ که نامش راعیدقربان نهاده اند،آمده ام تاهرآنچه که می تواند مرااز تودورسازد قربانی ات کنم..و همه ی آمال و آرزوهای دنیوی خویش رابتو بسپارم به امید آنکه درآخرت مراکامروا سازی؛

خدایا توبهترازهرکسی ازنهانم باخبری،پس چنان تقدیرم رقم زن تاعشق رافقط باتو بشناسم ودرتوجستجو کنم.

خدایا یاریم کن تا بتوانم از لحظه لحظه های نعمتِ عمری که به من عطافرمودی درجهتِ شادکردن بندگانت بهره جویم.

خدایا عید قربان ازراه رسیدو این بنده حقیرت به پاس این روز بزرگ به فرشتگان زمینی ات چنین می گوید:

سلام بچه های عزیزم …من آمدم..

 

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات () لینک

+ ۱ مالِ من ۲ مال ِ تو..

بنام خداوند بخشنده ومهربان

سلام

بچه ها چندتا عکس دیدنی و جالب

http://oshelam.persiangig.com/image/joda%20saze%202/22800254217g952cjwzny.jpg

 

 

 

 

 

 

پی نوشت 1: سلام دوستانم خاطره نویسی  با طعم پورنگ همچنان ادامه دارد اینجا کلیک کنید اگر بازهم خاطره بامزه یادتون اومد بنویسید خاطرات برگزیده دردست بررسی می باشند..(چقدر کلاس گذاشتم  :d )

http://oshelam.persiangig.com/image/joda%20saze%202/22800254217g952cjwzny.jpg

قول نوشت : روی قولم هستم و جایزه محفوظه ;)

http://oshelam.persiangig.com/image/joda%20saze%202/22800254217g952cjwzny.jpg

پی نوشت 2 : 1 مال من 2 مال تو..همه مثل هم هستیم ما انگشتهای دستیم ببین یکی یکی مون کنار هم نشستیم.. یادم باشه یادت باشه تو دنیا فقط بخشش وخوبی ماندگاره ;)

http://oshelam.persiangig.com/image/joda%20saze%202/22800254217g952cjwzny.jpg

شعر نیکوکاری عمو اینجا کلیک کنید تا دانلود بشه : )

http://oshelam.persiangig.com/image/joda%20saze%202/22800254217g952cjwzny.jpg

مجله شهرزاد با عمویی

چند تا عکس هم از... اگه گفتین؟!برای دیدن عکسها در سایز اصلی روی عکس ها کلیک کنید ;)

منبع : http://dourbin.net/albumdetail-6555-fa.html


 

 

 

 


نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢
comment نظرات () لینک

+ خاطره با طعم پورنگ

بنام خدا
سلام دوستانم
متن مصاحبه عمویی با مجله خانواده سبز اینجا کلیک کنید

بیایید هرکدوممون 1 خاطره خوشمزه ازبرنامه عموپورنگ بنویسیم ( بامزه و شیرین باشه بهتره ;) )خاطره ی هرکی بامزه تر و شیرین تر باشه برگزیده میشه البته به انتخاب شما دوستان گلم و در یک پست جداگانه قرار خواهد گرفت و جایزه اش هم محفوظه ;) قول ;)

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

دوستانم در نظر سنجی کنار وبلاگ هم شرکت کنید :)

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

پی نوشت 1 : عکس از هدی عزیزمون


http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

پی نوشت 2 : هدر هنر سمیرا فکور عزیزمون

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

پی نوشت 3 : همه ما دوستانی که طی این سالها بواسطه حضور عمو چه در نت و چه در تلوزیون باهمدیگر دوست شدیم همچنان دوستی هامون پایدار و ماندگاره وهمه تا ابد کنار همیم :)

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

پرتو جان تولدت مبارک

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/28.gif

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۸
comment نظرات () لینک

+ حق ِ بودن

بنام آنکه جان را فکرت آموخت

سلام عموی خوبمون


عمو اگر گذرتون به وب من افتاد لطفا این نامه برادرزاده حقیرتان را بخوانید:
عمو درسته که شما بخاطر ماها از حق خودتون در فضای مجازی گذشتید..
اما عمو این فضا یک نوع ابزار ارتباط جمعی است و همانطور که دنیا و آدمهاش روز بروز کوچکتر میشوند برعکس این دنیا روز بروز بزرگتر و گسترده تر میشود..
تاجاییکه که حتی این فضا هم جزوی از زندگی روزمره بیشتر ما آدمها شده است و پیشرفت ِتکنولوژی و علم این را می طلبد که آدمی برای رفع نیازهای اقتصادی ، علمی ،فرهنگی و آموزشی خود و همینطور تبادل نظر برای تحقیق در درستی ِ افکار و مطالعاتش همچنان با این فضا در ارتباط باشد و باندازه توان خود برای یافتن پاسخ سوالات ِ علمی خود و همینطور تحکیم روابط صحیح و عاقلانه از این فضا استفاده نماید.
عمو با پیشرفت علم و تکنولوژی انسان های امروزی کم کم دیگر جعبه جادویی تلوزیون را هم دارند فراموش می کنند.. و من مطمئنم در آینده ای نه چندان دور تلوزیون دیگر جایی در بین افکار و زندگی روزانه مردم نخواهد داشت.. گذر زمان وتاریخ نیز بر درستی این اتفاق صحه میگذارد چنان که شاهدیم در گذشته ابزار های بسیاری برای ارتباط افراد با یکدیگر وجود داشتند که امروز آن ابزارها دیگر بدست فراموشی سپرده شده اند چراکه  نیاز انسان امروز را دیگر نتوانستند برآورده کنند..دنیای مجازی طیف گسترده ای از افرادی را که متعلق به فرهنگ ها واقلیم های متفاوتی هستند بخود اختصاص داده و در این فضا ارتباط ها و مطالعات به طبع بسیار فراگیرتر و گسترده تر است..
عمو یکبار دوستی ارزشمند بهم گفت" هر وبلاگ و یا هرسایتی که در فضای نت ایجاد میشود خود بنوعی یک تلوزیون شخصی برای نمایش افکار و عقاید مالک یا مالکین آن وبلاگ یا وب سایت است.."
پس چرا؟ چرا حالا که این فضا و حضور در آن حق مسلم و قطعی شما ست دوری می کنید؟؟
عمو حتی بودن شما در فضای مجازی هم یک نوع برنامه سازی است..
اینکه حتی یک نوشته..دست خط و یا عکسی از خودتان در این فضا قرار می دهید همگی با معنا و هدف دار هستند و این روش خود نیز یک نوع برنامه سازی متفاوت و در نوع خود منحصربفرد است.
عمو شما همیشه الگوی خوبی برای ما بچه ها بودین و هستید و من به سهم خودم همینجا اعلام می کنم که بیشتر داشته های امروزم و موفقیت هایم در زندگیم را مرهون نکات خوب و ظریف و آموزنده ای هستم که طی برنامه های تلوزیونی و همینطور فعالیت های مجازی تان  برایمان به ارمغان آوردید..
و امروز نه از روی احساسات که از روی عقل و منطق از شما عموی بزرگوارم میخواهم حق بودن در این فضا را از خود نگیرید..و دوباره به این فضا بازگشته و با کلام پربار و دلنشین تان همچنان راهنمای ما برادرزاده هایتان باشید.

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات () لینک

+ خدایا تنگ نظری تا کجا؟!


سلام
خیلی بیطرفانه این مطلب رو می نویسم و از همگی دوستان استدعا دارم بدور از احساس وخیلی منطقی این موضوع را با نظرات سازنده خود بررسی کنیم.
بچه ها امشب برنامه + ما رو دیدین؟؟
این برنامه امروز اشاره کرد به اینکه "محبوب ترین خاله ها وعموها بنظر شما کیست؟؟"
دیدین اون همه گزینه داده بودن اما اسم عموی ما "عموپورنگ" اواسط برنامه نوشتن؟؟
واقعا تنگ نظری تا چه حد؟؟
خدایا چقدر تو بزرگی ادما چقدر کوچکند.. بازهم می خواهند از نبودن عمو روی آنتن یک جوری برای نفع خودشون استفاده کنند.. این دلیل میشه چون عمو برنامه ندارند و دیگه روی آنتن نیستند ایشون رو کنار بزنند ؟و جزو محبوب ترین مجریان کودک اسمی ازشون نبرند؟؟این دلیل میشه چون عمو دیگه روی آنتن نیستند همه کارهای ارزشمند ایشون نادیده گرفته بشه و هرکسی که نیمچه استعدادی داره و طبق ضوابط که نه بلکه طبق روابط نامی برای خودش مهیا کرده و عنوانی همچون عمو وخاله را صاحب شده امروز با کمترین سابقه کاری اسمش جزو گزینه های برتر قرار بگیره؟؟
اصلا اولین کسی که با یک برنامه زنده و متفاوت تحولی عظیم در نحوه اجرای برنامه های کودک بوجود آورد کی بود؟؟ فراموش کردین تا قبل از اومدن داریوش فرضیایی در قالب عموپورنگ کسی لااقل در بین خانواده های ایرانی با مفهومی بنام "کودک سالاری" آشنا نبود؟؟
چرا بعضی از ما ادمها انقدر تنگ نظریم؟؟ خدایا تنگ نظری تا کجا؟؟
اما چقدر خوبه...چقدر خوبه که از بین اون همه گزینه رنگا و رنگ ،خود ِمردم ..بله همه مخاطبین فهیم و دانا دنبال عمو پورنگ می گردند و می پرسند: پس عموپورنگ چرا بین گزینه ها نیست؟!
و این چقدر برای مسئولین و سازندگان برنامه + ما تاسف انگیزه که مردم نیزبر تنگ نظری و رفتار اشتباهشون پی می برند وخرده میگیرند و به نادرست بودن گزینه ها اعتراض می کنند..
خدایا چقدر به موقع درستی ها رو نشون میدی..چقدر به موقع از راه میرسی و همه تردیدها رو برطرف می کنی..
خدایا خودت کمکمون کن دیدمون وسیع باشه ..وسع نگاهمون انقدری باشه که خودمون بتونیم دیدنی ها رو ببینیم نه اون چیزهایی رو که از روی تنگ نظری و با رنگ و لعابی آمیخته از حقیقت نشونمون میدن ..
آقا ؟؟ خانم؟؟ مدیر؟؟ مسئول؟؟ بله شما..شاید شما عموی ما رو از روی لجاجت های بچگانه ، افکار اشتباه و تنگ نظری نادیده بگیری و بخواهی که دیگران هم همه کارنامه ارزشمند هنری و بی نظیر عمویی رو نبینند..و فراموشش کنند..
اما ما ..بله ماهایی که با عمو بزرگ شدیم و اون یک ساعتی که پای برنامه هاش نشستیم فقط شعرها و بالا و پایین پریدن هاش رو ازبر نکردیم.. عموی ما یه مجری معمولی نبود و نیست که اصلا حالا قابل قیاس با گزینه هایی که شما دادین هم باشه.. همیشه از عمویی یاد گرفتیم دیدمون مثبت و پاک باشه..ما از عمومون راه و رسم عاشقی رو یاد گرفتیم.. اینکه چطور آدمها میتونند با مهر و محبت و صداقت فاصله ها و حتی مرزها رو هم در هم بکشند و قلب هاشون انقدر نزدیک بشه که انگار سالهاست همدیگرو می شناسند..
بله عموی ما یه مجری معمولی نبود ونیست که حالا بین گزینه ها اسمش رو نیارید..عموی ما هیج نیازی به نظر سنجی ها و سوالات کج اندیشانه شماها نداره..
تیک گزینه انتخاب عموپورنگ همون 9 سال پیش برای همیشه تو ذهن و قلب مخاطبینش زده شد و حالام تا ابد این انتخاب ماندگاره..
عموی خوبمون خیلی التماس دعا

دوستان حتما عدد ۷ رو به ۳۰۰۰۰۲۱۷پیامک بدین.اجیا هرکیو میشناشی خبر کنید اس بده امشب که نتیجه رو اعلام میکنند عمویی ِ ما اول بشه..

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩
comment نظرات () لینک

+ مرد کودک

سلام عمو

سلام دوستانم

مصاحبه مسرت بخش عمویی مون با جام جم

دوستانم نظرات ارزنده خود را عنوان کنید.

مثل همیشه ادامه پستم نظرات خوب و سازنده  دوستانم خواهد بود.

پی نوشت 1: عمو و اجیام عیدتون مبارک

پی نوشت2 :عمو و اجیا روزتون مبارک

پی نوشت 3: خوشحالم اون اتفاق قشنگ شماها رو هم خوشحال کرد ; )

تقدیم نوشت 1 : برای مائده و همه ی اجیای گل برای خواندن متن مصاحبه عمو بصورت تایپ شده اینجا کلیک کنید : )

تقدیم نوشت 2 : برای دیدن برنامه  نیمروز و مصاحبه جالب عمویی اینجا , اینجا , اینجا , اینجا , اینجا , اینجا , اینجا , اینجا ,اینجا , اینجا و اینجا کلیک کنید : )

با تشکر فراوان از سارا قمشه ای عزیز که لینک های دانلود برنامه نبمروز رو برامون تو وبلاگشون گذاشتند و من هم لیک های دانلود رو از وب سارا جان برداشتم.سارا یک دنیا ممنون ..

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٦
comment نظرات () لینک

+ خبر..خبر..همگی خبر

بنام خدا

سلام  یه خبر خوب دارم براتون یعنی 2 تا خبر : اولیش اینکه امروز یکی از دوستانم این خبر خوبه روبهم داده ..روزنامه تماشا مال امروز رو حتما بگیرید با عمو مصاحبه کردن

فقط این روزنامه مال تهرانه  شهرستانی ها نمیتونن بخرند :(

از دوستان پایتخت نشین  هرکی تونست روزنامه تماشا رو بخره برای بقیه هم اسکنش کنه یا حداقل عکسشو بگیره بقیه هم (منم هستما :d )بتونن بخونن این مصاحبه قشنگه عمومون رو ; )

و اما خبر بعدی هم اینکه : عمو و امیر محمد مورخه 9/07/1390 در جشن همیاران پلیس... نه دیگه بقیه اش رو  اینجا کلیک کنید : )

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۱
comment نظرات () لینک

+ تلخ و شیرین های زندگی

  

9مهرسال 1384 وقتی چشمانم را گشودم تا از رختخواب بلند شوم دلشوره و اضطراب عجیبی داشتم. با بی حوصلگی لباس هایم را پوشیدم و به طرف استودیوی جام جم برای ضبط برنامه امید ایران به راه افتادم. در بین راه چند بار آیة الکرسی خواندم تا آرام شوم. صدقه ای کنار گذاشتم و وارد استودیو شدم. اتفاقاً آن روز باید برنامه شادی برای کودکان خارج از کشور اجرا می کردم. سعی کردم دلشوره ام را فراموش کنم و آن برنامه را به نحو احسن اجرا کنم، بعد از اتمام برنامه زمانی که مشغول تعویض لباس هایم بودم ، تلفن همراهم زنگ زد. در استودیو تلفنم آنتن نمی داد. بلافاصله خودم را به بیرون استودیو رسانده و از تلفن ثابت با خانه برادرم تماس گرفتم . از آن سوی خط صدای گریه برادرزاده ۱۲ ساله ام را شنیدم که بریده بریده خبر مرگ پدرش که مبتلابه بیماری سرطان خون بود را داد. با شنیدن این جمله غم و اندوه وصف ناشدنی تمام وجودم را فرا گرفت . سکوت کردم و ناخودآگاه گوشی را گذاشتم. کمرم شکست، احساس کردم دنیا برایم به پایان رسیده است. تنها چیزی که همان لحظه به یادم آمد فرستادن چند صلوات برای شادی روحش بود. بهت زده روی صندلی کنار تلفن نشستم، رنگ و رویم پریده بود، همکارانم با عجله به طرفم آمدند و علت ناراحتی ام را پرسیدند. بعد از چند دقیقه با کمک آنها به خانه برادرم رفتم.
انگار خداوند همه چیز را از قبل به دلم انداخته بود. چون چند روز قبل از این اتفاق ناگوار بدون هیچ دلیلی به مدت یک هفته مرخصی گرفته بودم. بنابراین یک هفته تلخ و پر از درد را در تکاپوی برگزاری مراسم سوگواری برادر عزیزم که یاد و خاطره فراقش، هنوز هم مرا آزار می دهد سپری کردم. تا این که بعد از اتمام مرخصی برای اجرای برنامه با پیراهن مشکی خود را به استودیو رساندم. بنابراین با یادآوری حرف های برادرم که دائم مرا در هر شرایطی به خنداندن مردم و به ویژه بچه ها تشویق می کرد فاتحه ای برای شادی روحش فرستادم. بعد هم پیراهن مشکی ام را با پیراهنی به رنگ شاد تعویض کرده و جلوی دوربین رفتم. آن روز هیچ کس اشک مرا ندید. اما در همان برنامه شعر معروف «در قندون» را چند بار تکرار کردم تا روح برادر از دست رفته ام شاد شود.
آن اجرا یکی از به یاد ماندنی ترین خاطراتم در طول زندگی شخصی و حرفه ای ام است.

http://s2.picofile.com/file/7149670000/barg.jpgلینک منبع : http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1602196

http://s2.picofile.com/file/7149670000/barg.jpghttp://s2.picofile.com/file/7149670000/barg.jpghttp://s2.picofile.com/file/7149670000/barg.jpg

زادگاه و تاریخ تولد هیچ کس در هیچ نقشه و تقویمی نیست ؛انسان ها هر لحظه در تپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد می شوند.

عمو بهروز سالگرد پروازتون مبارک

و

روحتون قرین آرامش و شادی

برامون دعا کنید عمو..

...کــــــــاش گاهی زنـــــــــدگی 

[◄◄ι] [ ιι ] [] [] [ι►►] 

داشت ..

نویسنده : ل-عباسی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۸
comment نظرات () لینک